I got a new disease, just recently. It hurts. It started with a mental cold, water coming out of my eyes and I shiver during the night and I have pain in my chest several times during the day. Sometimes I miss places, sometimes I miss people, sometimes I want to be alone, sometimes I wish I was nowhere. Feelings come and go and many times it hurts, but when it doesn't, it feels quite OK.
I have been to the doctor's a couple of times. The last time I'd been there, today, he said "I am afraid you got a terminal disease, it's called Life, kills slowly and painfully."
He also added that about fifty percent of humans are suffering from it. The rest, have had it and are gone now, they just have not realized it yet, it takes time.
He said no cure nor medicine, once I asked about the treatment. What should I do now doc, he grinned, "What should you do with Life? The life, you should just live it." replied the doc.
Lafcadio
"Lafcadio, the lion who shot back", is the name of a book by Shel Silver Stein. He was/is one of my favorite poets. And Lafcadio, happens to be the name of this blog.
Monday, March 12, 2012
Thursday, March 01, 2012
دلتنگیها
از عمده دلتنگی های این روزهای من که شیر اشکهایم را باز نگه میدارد، مردم این شهر همدیگر را بغل نمیکنند. نه مردم. همین دوستا. بغلشان هم که میکنی همچین ناراحتشان میشود که تنهاییت ده برابر تنهاتر شود
بعد هر از گاهی ور میدارند یک تابلو میگیرند دستشان '' فری هاگ'' راه میافتند تو خیابان پی بغل کردن مجانی
اصلا همه چیشان به همه چیشان قاتی دارد. بغل نکردنشان سر حفظ کردن حریم و این حرفها نیست. به خدا من آنجا که آدمها را بغل میکردم حریم هایم بیشتر از اینجا حفظ بود. انگار فقط زورشان میآید نزدیک شوند. همان دستی هم که دراز میکنند که بگیری گرم نیست. سریع پس میکشند. میترسند از هم انگار، میترسند مهربانیهاشان واگیر داشته باشد انگار، بغلشان کنی چیزی از مهرت بهشان بماسد یا برعکس
Labels:
روزهای ونکوور
Sunday, February 19, 2012
نامه های بی صحاب
من از شانزده سالگی ارتباطم با نزدیک ترین آدمهای زندگیم، نامه ای شد. طبیعتا به اجبار. اینطور بود که دیگر نامه نگاریهایم صاحب سبک شد. برای هر کس یک سبک داشت. بعدترش اینطور شد که من برای نزدیکترین آدم زندگیم هم که در اتاق کناری بود، راحتتر بودم نامه بنویسم تا حرف بزنم. در این سالها، من به شاید نزدیک ده نفر، انواع نامه های عاشقانه، احساساتی، غمگین، شاد، خبری، داستانی، نامه های داد زن، نامه های خیس گریه، نامه های کرکر خنده، نامه های دلتنگی، نامه های هر جوری که این زندگی بود و نبود و میتوانست باشد و نمیتوانست نباشد، بارها، بارها و بارها زده بوده باشم. من امشب گیج بودم و خسته، مثل خیلی وقتهای دیگر. ولی امشب خودم را دیدم که دارم نامه ای مینویسم که تمام که شد، نمیدانستم این نامه برای کیست. شاید هر جمله اش مال یکیشان بود، شاید مال هیچکدامشان نبود
نمیدانم با کدام یکی شروع شده بود مخاطبش و وسطش کشیده بود به آن یکیهای دیگر و آخرش نمیدانستم این حرفها برای کیست، اصلا گفتنش برای چیست؟
من امشب فهمیدم نامه ی بی صحاب، شاید یکی از غمگین ترین موجودیت های دنیا باشد، شاید هم یکی از رهاترین هاشان. چیزیست در مفهوم به مانند جنده. برای هر کس چیزی دارد، برای هیچ کس چیزی ندارد
Labels:
نا کجا
Wednesday, February 15, 2012
Luxury
The beautiful girl, tall with short light brown hair going amazingly with her dangling golden earrings, scarlet red lipsticks with big light brown eyes. This is not luxury, adding to this her glorious smile, this would be just perfection.
Luxury; would be passing by her bedroom at night, standing by the door, lighting up a cigarette, watching her having sex with her lover/boyfriend/man, smoking.
Luxury; would be passing by her bedroom at night, standing by the door, lighting up a cigarette, watching her having sex with her lover/boyfriend/man, smoking.
Labels:
moments
Satisfaction
That moment, AAH, that moment when you crave to know, to learn something, that moment when you have questions, answers to which seem to be the ultimate goal in your life, and then there is a book that seems to have all those answers, and then it is expensive, and then there is a library close by, within minutes which has the book, the moment you seek through the shelves to find out the book is available, the moment you pick it up, the moment you open it... UH, Satisfaction.
Labels:
moments
Friday, February 10, 2012
مرام میگرنی
دروغ گفتن برام سخته. مخصوصا اینکه از میگرنم سو استفاده کنم که دیگه برام یه طور خیلی ناجوریه. منظورمه درسته که میگرنه خیلی چیز بدیه و شاید کاملا منصفانه باشه که وقتی اون همه وقت به صورت ناخونده میآد و مثلا یه روزتو خراب میکنه، یه سری روزاییم که دوس نداری کسی کار به کارت بداره بگی میگرن دارم بشینی تو خونه. حالا گیریم بداری یا نداری.
باری، داستان اینه که از ساعت پنج امروز عصر میگرنم دستاشو زده بغلش واستاده یه گوشه، میگه '' اگه انقد دروغ گفتن سختته میخوای فردا بگیرم؟ ''
باری، داستان اینه که از ساعت پنج امروز عصر میگرنم دستاشو زده بغلش واستاده یه گوشه، میگه '' اگه انقد دروغ گفتن سختته میخوای فردا بگیرم؟ ''
یه طور خاصیه. انگار احساس وظیفه میکنه. منظورمه خیلی چیز کوفتیه این میگرن، خیلی هم رو اعصابه، ولی این همدردی خالصانش الآن یه طورایی بهم دلگرمی میده
Labels:
روزهای ونکوور
Wednesday, February 01, 2012
اشکهایم
تب کردم امروز. اینطور که تب میکنم، ترس برم میدارد. دلم میخواهد صدایش کنم تنگ بچسبم در بغلش. بیتابم، نمیدانم چرا. شاید هم میدانم و نباید گفت. حتی به خودم. تب کردم امروز. تب که میکنم میترسم
سرم را فشار میدادم روی سینه اش و پاهایم را حلقه کرده بودم دور تنش، به نامرتب ترین حالت ممکن به نزدیکترین حالت ممکن بغلش کرده بودم. خیالم رفت به حرفی، چیزی بود که باید میگفتم، کاری بود که باید میکردم، اینجا، خاطرم نمیآمد ولی
چیزی بود که باید میگفتم به تو
صدایش آمد که جانم، بگو
خواستم که بگویم، صداها انگار غریبه شده باشند، رنگها هم، گویی خواب را که میخواهی تعریف کنی، میدانی بوده، میدانی واقعی بوده همانقدر که خودت حقیقت هستی الآن اینجا. ولی خوابت از دنیای دیگریست، انگار، هرچه بگویی آن نمیشود که تو میدانی، که تو میخواهی بگویی
ساعت ها میگذرند انگار
صدایم را میشنوم
آهان، یادم آمد. من باید گریه میکردم. باید اینجا که اینطور تنگ به تو چسبیده ام گریه میکردم، دلتنگم
صدایش آمد که جانم، گریه کن
ماتم برده بود. زیر لب گفتم ولی اشکهایم، اشکهایم کجا هستند؟
بعد انگار که گم شده باشند، دور اتاق را نگاه میکردم. انگار زیر این بالش باشند، پشت آن چراغ، کنار آینه شاید
نبود، نیستند اینجا
پریشان بودم. میدانم این همه روزها بدون گریه سر نمیشود، تب هم که میکنم اینطور ترس برم میدارد. میدانم این تبها را، قبلا هم تب کرده ام
،
،
میترسم. صدایش میکنم. میچسبم بهش و بعدش کلافه میشوم. اشکهایم کجا هستند؟ اینجا بودند همه. اینجا. میان عطر سینه ات! زیر نرمی گوشت، ولی کجا هستند حال؟ کجا رفته اند؟ روی کدام سینه آواره شده اند لابد؟ مستاصل میشوم. اشکهایم را صدا میکنی؟
Sunday, January 29, 2012
باران های حیاط خلوت، ونکوور
مدتی است هوس سیگار دارم، یک طور اعتیاد ذهنیست. دقیقا میدانم چه موقع میتواند خوب باشد، چهار سال که با آدم سیگاری باشی، هوسش درت رخنه میکند، انگار که از تمام سلول های پوستت جذب شده باشد، هرچه قدر هم که هیچ در این سالها سیگار نکشیده باشی، میدانی که زیر باران خوب است. میدانی در هوای خاکستری خنک، میچسبد. میدانی تنت چه طور میتواند هوس دود کردن داشته باشد. میدانی، میفهمی، مثل تمام چیزهای دیگری که از کسی میفهمی
هر از گاهی، هوس سیگار مثل دوره ی پریودت، ده روزه، میآید و میرود. میآید و میرود
ایندفعه مانده بودولی. آنقدر مانده بود که من دیگر داشتم فکر میکردم که بروم سیگار بخرم
میان همهمه ی صداهای روز و درهمِ تصاویر، یادم به بسته ی رنگارنگی از سیگارهای برگی افتاده بود که دخترک با وسواسی خاص، در اولین روزهای این شهر داده بود دستم و گفته بود '' سیگارهایش پیشم مانده بود، تو میکشی؟ '' و من بدون اینکه در نظر بگیرم که میکشم یا نه، صرفا سیگارهایش را مثل هر چیز دیگری که از او مانده بود، گرفته بودم. گذاشته بودم در یخچال، بدون اینکه خیالم باشد اینها که دارم سیگار است. شاید همان که روزهاست هوسش را دارم، گیریم یه کم سنگین تر. میگویند سنگین تر است
باران میبارد. من تا به حال سیگار برگ نکشیدم. حتی نمیدانم از کدام سرش روشن میشود. یکیشان را برمیدارم. میگوید '' برگ سنگین است '' ولی خیالم نیست. باران میبارد. دلم تنگ است و این حیاط خلوت پشت خانه بدجور زیباست در شبهای بارانی
باران میبارد. حیاط کوچک پشت خانه را، دو خط دیوارک چوبی از خیابان جدا میکند. پشت دیوارک دو درخت داریم. بالاتر، پروژکتور زرد رنگیست که نورش به درختهای جلوی خانه گویی زَر میبارد باران را
زر میبارد باران را
خیالم به قطره های بارانی میرود که مدام از جلوی چراغ میریزند. صرفا میریزند. انگار که رهاتر از اینها نباشد
میبارند
قطره ی بارانی باشی که سقوط کنی آزاد، از جلوی نور چراغی زرد رنگ، روی شاخه های لخت درختان جلوی خانه ای در زمستان
در ونکوور
پشت چراغ درختهای دیگریست. شاخه هاشان در پس زمینه ی ابرهای طوسی رنگ، رنگ تیز و واضح مشکی دارند
دود سیگار را رها میکنی. بین قطره های طلایی رنگ روی شاخه ی درختان جلوی خانه. خیالم به دود سیگار میرود. دود سیگاری باشی که بالا میرود، صرفا در تمام فضا رها میشود، به تمامیت خواستش میرسد انگار
آزادیش را حسرت میکند برایت
دود درختان طلایی و درختان خیس سیاه رنگ را تار میکند، تار میکند و رها میشود، بالا میرود، آنجا که باران میبارد
خیالم به سیگارها میرود، باز به دخترک که داده بودشان دستم. آن طور با وسواس
سیگار به نیمه رسیده است. تکیه میدهم به دیوارک چوبی. سرم کم کم گیج میرود
خیالم به قطره های بارانی میرود که این طور رنگ زر میگیرند زیر نور چراغ و بر شاخه های لخت درخت برق میزنند
باز به دود سیگار که رها بالا میرود
باز به قطره های باران که صرفا میبارند
به سیگارها
به دخترک
به سیگارها
به دخترک
دور میشوم
دور
انگار که دورتر از من کسی نباشد
در این نزدیکی
Labels:
روزهای ونکوور,
چهار متر بالاتر
Subscribe to:
Posts (Atom)