Showing posts with label ارتفاع صفر. Show all posts
Showing posts with label ارتفاع صفر. Show all posts

Monday, August 20, 2012

لحظه ی صفر

پس تمام اتفاق ها، - بگیر فاجعه ها - لحظه ای است. لحظه ی صفر.  هیچگاه خود فاجعه ترس ندارد.  اتفاق، چیزیست که پیش آمده/میآید و تمام شده/میشود و تو را به لحظه ای رسانده/میرساند که تو در آن از مجموع حس های پنج گانه ات، حقیقت برهنه ای را درک خواهی کرد.  لحظه ی صفر،  همان لحظه ایست که مغز،  اولین سیگنال هوشیاری را به تو میدهد،  اینکه هنوز تمام نشده ای

حتی مردن هم ترس ندارد،  اگر باور کنی که دیگر تمام میشوی،  که پس از مردن،  لحظه ی صفر وجود ندارد



  

Sunday, November 20, 2011

شب نشینی با مایکل

همه اش از اینجا شروع شد که اسکیت روی یخ را دوست داشت،  من دوست نداشتم
گشتم برایش یک اجرای خوب اسکیت روی یخ پیدا کنم از یک خانم خوب،  که شاد شود سر صبحی
رسیدم به یک اجرایی که خانمش خوب نبود، اجرایش هم چنگی به دل نمیزد،  ولی آهنگش خوب بود
دیدم خوب حالا آهنگ خوب هم بدهم برایش شاد میشود سر صبحی
بعد دیدم از موضوع دور شدیم،  اسکیت روی یخ و خانم خوب چی شد پس؟  بعد فک کردم اجرای خوب پیدا کنم از خانم ویولونیست خوب بعد دیدم که کاش این خانم خوب آن آهنگ خوب را اجرا میکرد،  بعد دیدم که آن آهنگ خوب اصلش خیلی خیلی خوبتر است 

به اینجایش که رسیده بودم بیدار بود دیگر
اول آهنگ را گوش دادیم.  بعد اصلش را.  بعد در همان اصلهایش ماندیم
دور هم یک ساعتی مایکل جکسون گوش دادیم
حسرت خوردیم که چرا ما الآن به کنسرت مایکل جکسون نمیتوانیم برویم و باید مثلا بلیط کنسرت راجر واترز را بگیریم که خدا قد سال دارد و اصلا مال نسل ما نبوده
احساس آوارگی کردیم
حس کردیم نسل بی اسطوره ای هستیم.  انگار همه کارهای دنیا در ده های هشتاد نود انجام شده و نسل ما فقط دارد استفاده اش را میکند
دانه دانه کلیپ های مایکل را میدیدم و رقص هایش و اینکه چه قدر این آدم خلاقیت داشته

،  باری، دور هم بودیم با مایکل و صفایی میکردیم
دیگر خیالمان به دختر ها ی اسکیت باز و ویولونیست هم نبود.  این مایکلکلا ارضامان میکرد انگار

رویم نمیشد بگویم از آهنگها و کلیپ های این نسل چی را بلدم.  یا خیلی عقب افتاده و پرت هستم یا واقعا حتی چیزی شبیه این اسطوره ها هم وجود ندارد دیگر. میترسم کهن هم تمام شود و من کنسرت هایش را نرفته باشم 

Tuesday, October 25, 2011

سطح صفر

دیگر حوصله عاشقانه های چهار متر بالاترها را ندارم
کسی آن بالاها نمیآید

اینجا همه چسبیده اند به زمین
ارتفاع صفر



یاد ''خداحافظ گری کوپر'' که هرچه پایینتر از دو هزارمترش میشد سطح صفر،‌ سطح گه

Sunday, October 23, 2011

انقلاب لیبی

من فهمیدم هیچ انقلابی هیچ بدهی ای بهکسایی که براش شهید شدن نداره

سخنم با اوناییه که میخوان شهید شن.  کسی براش مهم نیست راه شما چیه.  کسی واقعا اهمیت نمیده که شما چی میخواستین. اونایی که زنده موندن دنبال چیزایی میرن که خودشون میخوان،  همونطور که شما دنبال چیزایی بودین که خودتون خواستین
من نمیگم نرین شهید شین.  من میگم فقط بدونین برای چی دارین میرین یا با این شهادتتون حداکثر زور دارین چی رو به باقی مونده ها بگین یا ازشون بخواین یا تو این دنیا عوض کنین. نهایت حقیقی که میمونه، اینه که شما درواقع فقط برای این دارین میرین که دیگه نمیتونین وضع موجود رو تحمل کنین، انقد نمیتونین تحمل کنین که حاضرین برا تغییرش کشته شین. حتی بهتره قبلش اینو یه جا بنویسین،  وگرنه ممکنه هر دلیلی رو بهتون ببندن.  اینم خیلی مسخره اس که یکی از این دنیا بره بیرون به بقیه بگه که آرمان هاشو دنبال کنن،  یعنی اگه بخواد و بگه هم نه انصافه نه عملی. هرکی آرمان خودشو داره و دنبال همون میره. ممکنه آرمان خیلیا که موندن شبیه شما باشه،  مکنم هس که نباشه

میتونین برای باقی مونده ها آرزوی شادی و سلامت کنین و بگین (‌در حد نصیحت) برای تغییر دادن دنیایی که دوسش ندارن بجنگن،  تا حد مرگ بجنگن. ولی هیچموقع نمیتونین بشهون بگین آرمانهای شما رو نگه دارن 

از شهادت شما تنها حقیقتی که میمونه اینه که شما برای از بین بردن وضع موجود حاضر به کشته شدن بودین/ نبودین و اتفاقی کشته شدین




هر انسانی که  در راه آزادی از جونش میگذره، روح بزرگی داره، حالا میخواد آزادیِ خودش باشه یا کشورش یا بشریت،‌ زیاد فرقی نداره

روحتون شاد


اولین قانونی که بعد از آزادی لیبی اعلام شد که تغییر پیدا میکنه،  لغو قانون ممنوعیت چند همسری بود.  من دارم فکر میکنم چند نفر از کسایی که در این چند ماه برای این انقلاب شهید شدن،  این قانون دغدغشون بوده

Friday, September 16, 2011

نور

 اینجا بودم
با چند جای دیگه
مثل اینا
تاریخ من و ازم دزدیدن
حالا من باید ذره ذره دنبالش کنم

میگن '' وای اگه دیوارهای اوین و قصر حرف بزنن
چی میگن؟
دلم گرفت
این قصه ها تمومی ندارن
یه هو احساس کردم تو یه جای تاریک دارم میچرخم
بین تمام سیاهی این قصه ها
دارم گیج میزنم
نور میخوام
بتابونم تو سیاهیشون
بلکه راه خروج این سیاهی رو ببینم
ازش در بیام


Wednesday, August 17, 2011

Religion

It's not like I would say these are all lies,

The thing is, If, I was living in a limited world, where people couldn't know much, or couldn't find out much, and I really felt like my ideas would make a change and make the world a better place, with knowing that I am smarter than average,

I would have set some rules and ok, if people asked I would have invented someone much stronger - God - to establish them.

I mean, this is just a matter of having an extra ordinary smart person with limited perspective, with some good will to make the world a better place.

I could see me bringing a religion and even creating a God, I could pretend I got all the books by some sound from the god (common, with a little help of illusion it could look like that, you don't even need to make that big of a lie!)

I mean, a religion is one of the simplest inventions of human beings. Why people buy it then? ok, why not. It's really bothering not to know where you come from, where you are going. it's really depressing the fact that this world has absolutely no rule, no justice. No one would ever tell you why the most disaster things happened in your life, no one would ever give you any guarantee that you are doing the right thing.

and man can not just take this "meaninglessness". It's too much. It's too "pointless", you never know wether you did the right thing, you can never be sure of what you are doing. But having a religion, whatever you do is right, good result is guranteed either in this world or afterwards, and you are never wrong (never need to blame yourself) if you do according to the religion. The more you believe in a religion, the more you get to feel sure of doing the right thing if you do what exactly the religion says. Things would have an end. Bad guys would get punished in hell. Good guys would get rewarded in heaven. little children died in wars would be happily living afterwards.

It's just that, in some world, in some time, I could be the one who brings a religion. Why would I believe in such thing then?

Saturday, August 13, 2011

پولداری با طعم چپ گرایی افراطی

من در یک خانواده ی چپ متولد شدم.  یا اینطور گفته میشد،  اونموقع یا شاید هنوز هم،  خانواده ام کلا چپ نبود،  در واقع تمام نکته ی چپ بودن خانواده ی ما در پدرم خلاصه میشد،  که البته نکته ی مهمی بود چون بخش بیشتری از کل مخارج کل خانواده را پدر تامین میکرد.  پدرم در جایی بین خانواده ی مذهبی پولدارش،  خود غیر مذهبی پولدارش، تمایلات روشنفکرانه ی غیر پولدارش و لباسهای شیک و کت شلوارهایش گیر کرده بود و من را در یک دست کت دامن با کفشهای ورنی پاشنه دار همانقدر زیبا پیدا میکرد که در لباس گلدار مامان دوخته ی تابستانی ام،  که پارچه اش از پارچه فروش سر کوچه ی خونه ی مامان بزرگم در شهر کوچکی در شمال ایران  خریده شده بود و سرجمع یک چهارم یک لنگه ی کفشهای ورنی کت دامنم قیمت نمیداشت

با جفتش دوست میداشت که بازویش را بگیرم و تو تمام خیابان ها با هم راه برویم و بهم افتخار کند،  نه اینکه پدرم به این لباسها اهمیت نمیداد،  پدرم در جایی بین تمام اینها گیر کرده بود

مادرم ولی فقط زندگی را باور داشت،  اوایل پدرم را هم باور داشت،  ولی بعدش زنانگی زندگی اش باور هایش را خالص کرد. ادبیات خوانده بود و شعر را میفهمید، مادرم به شادمانی و مهربانی و بچه هایش ایمان داشت،  یک زن به تمام معنا بود. پدرم را هم دوست داشت،  بعدتر هایش که پدرم مریض شد هم هنوز دوستش داشت،‌ ولی دلیل اولش ما بودیم.  به خاطر اینکه پدر ما بود دوستش داشت

پدرم یک چپ به تمام معنا بود. این را بچه های هم نسل من میدانند، آنها که پدر هاشان چپ بوده اند میفهمند. پدرم برای کتابخانی ما جایزه کتاب میداد،  برای خریدن ماژیک و مداد رنگی بعد از اینکه میفهمید که برای مشق مدرسه لازم داریم یک هفته ای طولش میداد ولی کتاب را که میخواستیم همان روز میخرید،  برای خرید کفش مدرسه باید میدید که کفشهامان دیگر قابل پوشیدن نیست.  مادرم این میان دزدکی برایمان لباس مهمانی های خارجی میخرید،  آنوقت ما تابستان ها میرفتیم سفر، شهرهای مختلف ایران،  با تور و هواپیما، پدرم سفر را یک کار فرهنگی میدانست و کارهای فرهنگی چیزی از چپ بودن کم نمیکند،  این را همه ی بچه های چپ میدانند.  ولی اینکه چه کاری فرهنگیست را آنجا تعیین میکند که پدر ها و مادرهاشان گیر کرده اند،  بین مذهب و درآمد های نسبتا بالاشان،  کودکیشان یا وضع مالی خانواده شان. برای ما هواپیما و تور و هتل هم فرهنگی بود. معمولا رستورانها هم فرهنگی میشدند،  این را احتمالا مادر جا انداخته بود
 غیر از اینها هیچ چیز در زندگی ما نباید پولداری را نشان میداد

پدر موسیقی را فرهنگی نمیدانست،  گفتم که،‌ بستگی داشت پدر مادر ها کجا گیر کرده باشند. خارج هم قابل تصور نبود. خارج رفتن آنقدرها فرهنگی نبود. کلاس شطرنج خوب بود،‌ ورزش خوب بود و کلاس زبان عالی بود
 

من آنقدری در چپی خانواده نبودم که برادر بزرگترم و بعد از آن هم خواهرم بود. 
دانشگاه که رفتم کم کمک پول پدر را میفهمیدم.  سفرهای خارج هم دیگه غیر فرهنگی نبود.  پدر سنش زیاد نبود،‌ ولی خسته میشد کم کم.  زیادی نمانده بود تا بیماریش.  دیگر به خیلی چیزها اهمیت نمیداد.  دوسه باری که از ایران رفتیم،  تمام دلارها را میداد دست من و خواهرم و خیال راحتش را داشت که دیگر نمیخواست نگران خرید ها باشد. آنقدر ها هم زیاد نبود،  ولی مثلا اندازه ی پول کفشهای من میشد. 
من عاشق کفش بودم/ هستم.  هرجا میرفتم کفش میخریدم.  همیشه اول کفش میخریدم،‌ بعد اگر باز هم میماند دامنی، پیراهنی،  تمام لوازم آرایشم به یک رژ خلاصه میشد و هیچ موقع برای مانتو پول نمیدادم.  گهگاهی که با خواهرم بیرون میرفتم شکایتش در میآمد که حداقل با من که میآیی لباس درست بپوش،  ولی زورکی بودن مانتو و اینکه لباسی نیست که انتخابش کرده باشم مانع این میشد که برایش پول بدهم
به جوانی من که رسید پدر کم کم مریض شد،  خواهر برادرم از ایران رفته بودند و مادر مانده بود و من و درآمد پدرم و دغدغه ی مریضی اش و کم کمک افسردگی من
روزهایی میشد که دغدغه ی شرایط پدر خواب را تا صبح به چشمم راه نمیداد و شروع و تمام شدن ماه را نمیفهمیدم،  رئیسم از این شاکی میشد که تو چرا حساب حقوقت را نداری از بس که شکمت سیر است!  آنموقع ها صبر را نرم قورت میدادم و میگفتم نه،  متاسفم،  من واقعا شکمم سیر است گویا.  ذهنم مشغول مسائل دیگریست   

شرایط کودکی و نوجوانی ما در ایران طوری بود که بعدتر ها آدمهای اطرافم یا مثل خودم بزرگ شده ی یک خانواده ی چپی بودند،  یا بزرگ شده ی یک خانواده ی کم درآمد.  خیلی کم میشد که آدمهای معمولی ببینم،  آدمهایی که پدرها و مادرهاشان اندازه درآمدشان که کاملا کافی هم بود و نه لزوما زیاد،  برای بچه هاشان خرج کرده بودند.  آدمهایی که برایشان نه کفشهای فلان قد تومانی من و نه مانتوهای ارزان قیمتم یا گوشی موبایل پنج ساله ام مطرح بود.  آدمهایی که کلا با مسائل مالی درگیری نداشتند.  هر قدر داشتند خرج میکردند،  کاری هم به خرج کردن نکردن بقیه نداشتند.  آدمهای آرامش داری بودند اینها که زیاد پیدا نمیشدند

بعدترهایش عادت کردم که سیستم خرج کردنم توسط آدمهای اطرافم به قضاوت گذاشته شود.  انقدر این زیاد اتفاق میافتاد که یک روز به خودم آمدم و دیدم که حتی متوجه هم نیستم که این برخوردها برایم خوشایند نیست. جالب اینجاست که دیگر هیچ کدام از آدمهای اطراف من به واقع افراد نیازمندی نبودند.  آدمهایی که  خرج کردن مرا مدام زیر نظر داشتند و به تناسب آن با من برخوردهای تلخ و شیرین میکردند،  همه یا اکثرا درآمدی بیشتر از من داشتند،‌ یا پدر مادرهایی پولدارتر از من،‌ یا خیلی ساده  بیشتر از من خرج میکردند. تنها چیزی که داشتند دید چپی بود که از پدرها و مادرهاشان یا زندگی سخت کودکیشان درشان رخنه کرده بود،  دچار یک جور پولداری با طعم چپ گرایی افراطی بودند و اینها هم مثل پدر من جایی گیر بودند

کفش های نویم را با تعجب نگاه میکردند و نیمچه غری میزدند که باز هم کفش خریدی و بعدش میپرسیدند که آیا تا فروشگاه مواد بهداشتی همراهیشان میکنم تا کرم صورت شصت دلاریشان را بگیرند یا نه
گاهی سوارشدن سه ایستگاه مترو را به خاطر دو دلار خرج بلیطش چنان با تعجب تکرار میکردند و اندک غری میزدند که پول دانشجویی به این خرجها نمیرسد و  پیاده برویم،  دیگر اوقات چهل دلار پول تاکسی و ویسکی و شراب میدادند،  آخر همه شان هم یا حقوقشان ته ماه بود که جواب همه را میداد یا پدر مادر پولدارتر از منشان به ته ماه نرسیده حسابشان را پر میکردند،  ولی بدون کلاس چپ گرایی انگار نمیتوانستند،  بلد نبودند خرج کنند

دوستانی که هفته ی قبل در یک رستوران نفری سی دلار پول شام داده بودند،  درحالی که با آیفونشان خط ترافیک شهری را چک می کردند،  درخواست من برای خوردن کافی سه دلاری در یک کافه در مرکز شهر را با عنوان اینکه به اندازه من پولدار نیستند رد میکردند.  در همان حال از زمان سفرم به ایران میپرسیدند و از اینکه قیمت بلیط هواپیمایم پنجاه دلار گرانتر از قیمت یک هفته پیش بود که ایشان بلیط خریده بودند، زیر لب میگفتند که خوب پول این چیزها برای تو مهم نیست

بعد از مدتی فهمیدم این آدمها گیجم میکنند. همه چیز را چرتکه میاندازند و صد بار بیشتر از من به ظاهر بورژوآ اسیر حساب کتاب مالی هستند.  نمیدانستی در مرامشان چی درست هست چی غلط،  گاهی خرج کردن عار بود گاهی فرهنگی ترین کار ممکن بود.  به مورد هم ربطی نداشت،  اینطور نبود که طرف کلا خرج ماشین و رستوران و رفت و آمد لباسش نکند!  به زمان و مود و مکانشان یا آخرین فیلم سینمایی که دیده بودند بیشتر ربط داشت تا به پول تو جیبشان یا باورهای چپی شان. که همه شان همیشه پول تو جیبشان بود،  منتها پول تو جیبشان جایی گیر کرده بود، یا اینها جایی به پول گیر کرده بودند، پولدار بودند، خرج هم میکردند،  ولی انگار پولداریشان بدون طعم چپ گرایی افراطی شان به دلشان نمینشست 

Monday, May 23, 2011

پروفایل معنوی من

مهد کودک میرفتم که برادرم بهم گفت که از وقتی نه سالم بشه دیگه نباید دروغ بگم،  باید نماز بخونم و روزه بگیرم و از این داستان ها. شش سالم بود. یادمه کلی غصم شد. من دروغ نمیگفتم،  ولی احساس میکردم از یک سنی به بعد دیگر خوشی زندگی تمام میشود.

من هیچ تصوری نداشتم که نه سالگی چه قدر دورتر یا نزدیکتر است.  به دوستام هم که تو مهد گفتم،  بهشون گفتم ولی اینا مال یه سنیه که حالا مونده بهش،‌ و لازم نیست ما نگران باشیم فعلا.

خیال دوستام هم راحت شد
.
تصورم هم از خدا عکس خمینی بود. فکر میکردم اون خداست
بعدترش که صحبت مکه و خانه ی خدا میشد،  فکر میکردم خانه ی خدا همان حرم امام رضاست
به سن تکلیف که رسیدم یه کم معذب شدم.  لابد باید دیگر رفتارم را درست میکردم،  بلکه یک چند روزی شاید خود ارضایی رو هم کنار گذاشته بوده باشم... 
باید نماز میخواندیم و مثلا ساعت های نماز خواندن را برای معلم ها یادداشت میکردیم.  پدر و مادرم کاری به این کارها نداشتند،  مادرم بعد از جشن تکلیف یک چادر سیاه و یک چادر سفید،  یک جا نماز و یک قرآن به من داده بود و گفته بود '' اگه خواستین مومن شین،‌ نخواستین هم نشین.  اینارو دارم میدم که اون دنیا نگین مامانم بهمون چادر نداد ما مومن شیم، وظیفه ی من بود که اینارو بدم

 من هم فکر میکردم که لابد باید یک ارتباط معنویی پیدا شود،  خدا حرفهایم را گوش دهد و مثلا وقتی نماز میخوانم چهره ام نورانی شود، قلبم آرام شود و از این داستان ها.  نشد.

من هم بعد از مدتی بیخیال شدم. مدتش هم کم بود،‌ شاید سه روز نماز خواندم

ماه رمضان ها هم نتونستم روزه بگیرم.  درک نمیکردم داستان را،‌ یا به نظرم نمیارزید.  شاید دو سه سال اول یک روز روزه را گرفتم و بعدش دیگر نگرفتم .  هیچ موقع بیشتر از یک روز نشد. 
من سرتق بودم،  به نسبت تحمل بالایی هم داشتم در غذا نخوردن،‌ دو بار که با مادرم قهر کرده بودم شام و ناهار نخورده بودم،  گرسنگی اش را یادم نمیآید،  ولی روزه را نمیفهمیدم.

ولی به خدا ایمان داشتم. شاید مسلمان هم بودم.  راستش راجع به حجاب و نماز و روزه به روی خودم نمیآوردم
نمیذاشتم هم که خدای داشته و نداشته ام فرصتی گیر بیاورد که سر این چیز ها باهام صحبت کند،  هنوز آنقدری سرتق نبودم که تو رویش باستم و بگم نمیخوام این کارها رو بکنم،‌ اعتقادی بود هنوز فکر کنم

با مدرسه امامزاده و اینها هم که میفرتیم حوصلم در دعاها سر میرفت،  درک نمیکردم

ولی پایش میافتاد برای امام حسین گریه هم میکردم

زلزله ی بم که پیش آمد عدالت خدا را به چالش کشیدم.  ساعتها باهاش صحبت میکردم تا بفهمم این چه داستانیست که راه انداخته.  ریز ریز خبرها را میخواندم برایش یک بار،  میخواستم مطمئن شوم که همه ی اینها رو میبیند و بعد میپرسیدم چرا.  حداقل فکر میکردم چرا.
چند شب بعدی خواب دیدم که همه ی اینها هیچ نبود.  تمام زلزله و داستانهایش به واقع هیچ نبود.  حتی نیمشد گفت که ظلمی به کسی رفته،  حتی غمی هم در این داستان نبود. من فقط در همان خوابم درک کردم که چرا ممکن است یک خدایی باشد و رو زمین همچین اتفاقی بیفتد و خیالش هم نباشد و این داستانها اصلا دغدغه اش نباشد و چه طور میشود که کل داستان دنیا اصلا راجع به این چیزها نباشد... و مثلا آنهمه دردی که من میدیدم اصلا درد نباشد به واقع

بعدترش،
.
دیگر با خدا حرف نمیزدم،  ولی جرات نداشتم بهش بگم که وجود ندارد.  هنوز چیزی بود
کلاس های مدیتیشن هم رفتم چند دوره ای،  باز هم خدا پیدایش نشد یا من نورانی نشدم و از آن داستان ها نشد و حوصله ام سر رفت

اولین صحبت مبارزه طلبانه ام را با خدا قبل از سکس اولم کردم.  یادمه فکر کردم '' من دوسش دارم و هیچ چیز غلطی تو این داستان نیست،  تو میخوای به من بگی که کارم غلطه؟  به نظرم تو اشتباه میکنی  و اگه به خاطر همچین چیزی میخوای من و بندازی جهنم یا هر جای دیگت،  من مشکلی ندارم،  تو هم یه احمقی

و به نشانه ی اعتراض از سکسم بیرونش انداختم
سکس خوب بود،  اتفاق بدی نیفتادد.  

آخرین صحبت هایم با خدا این بود که چرا به من با وجودی که میل پرواز را داده،‌ بال نداده
بعدترش هم یک بار بهش گفتم که اگر وجود دارد که من شک دارم داشته باشد،‌ یک دیکتاتور تمام عیار است که از من نپرسیده که میخوام اصلا زندگی کنم یا نه

گاهی وقتها ازش درخواستی میکنم،‌ مثل یک نون به نرخ روز خور پست لابد.  ولی خیالم نیست.  تقصیر من نیست که هنوز نتوانسته قانعم کند که وجود دارد یا ندارد،  اگر که وجود دارد.  واگر وجود دارد طبق وظایفی که خودش برای خودش قرار داده و همگان بر آن آگاهند لابد درخواست ها را گوش میکند،  بررسی میکند

Sunday, May 01, 2011

Caring.

- Take it easy, I don't think that you are as caring as me, but I don't mean that that's a bad thing, I think it makes you happier and more free than me.

-  You are right, I might be more free than you are, I know people usually prefer "caring people", but it's good to have a sample of "free person" around as well, sometimes they need it, they want me around for whatever which is definitely affected by this "freedom", which also results in you telling me "you are not caring" in this conversation.

Sunday, April 17, 2011

actions/person

نگاش کن اونو، به نظرت چه طوره؟

نمی دونم، نظری ندارم،‌ چه طور؟

خیلی خوب میکنه کثافت. عاشقش شدم. اول اصلا عاشقش نبودم، ولی فک کن چه طوری میکنه که وسط کردن عاشقش شدم. ولی فقط کرد رف،‌ بعد مثلا چهار روز بعد زنگ میزد که بیا خونم،‌ ولی بازم فقط همون بود.

واقعا انقد خوب بود؟

عالی،‌ اون ولی فقط همین و میخواس تو من. خیلی هم راضی بود، ولی من عاشقش شده بودم نمی تونستم اینطوری ادامه بدم دیگه. میتونس باهات ده شب پشت هم سکس بداره و تو دیوونش شی، ولی مطلقا هیچی احساس بهت نده

-------------
I remembered this dialogue in a porn story, where the woman seduced by a man told him ", I just fell in love with you", - while he was giving her pleasure -
and the man had replied "Sshh,,, just enjoy. It's the action you love, not the person "
-------------

I guess it must be a terrible feeling once you realize that you have been in love with the actions, not the person-it's somehow scary as well, and one might postpone it for some long time-, but I believe the real nightmare is when your partner is in love with not you, but your actions.
This actions/ real person thing is complicated overall, but I know there is a difference and they are not the same.