Showing posts with label روزهای ونکوور. Show all posts
Showing posts with label روزهای ونکوور. Show all posts

Thursday, August 16, 2012

عکسی برای خودمان


آن روز هوا اینطور بود.  دیماه سال ۱۳۸۹،  ساحل دریای خزر

آلبوم عکسهای آن روز،  چند ده عکس از تو دارد،  چند عکس از من.  چند عکس از دریا.  چند عکس از ما

نمیدانم چه طور بود زندگی که هرچه فکر میکنم تنها دغدغه ی آنروز این بود که من یاد بگیرم وایت بالانس دوربین تو را تنظیم کنم

این تمام چیزی بود که روی ساحل درموردش صحبت کردیم

در یکی از عکسها،‌ من و تو ایستاده ایم، پاچه های شلوارهامان کشیده بالا و تَر است. هر دو عینک آفتابی به چشم داریم. من سرم را گذاشته ام شانه ی تو و یکی از لبخندترین های لبخندهای زندگیم را نثار دوربین میکنم، کاش دوست بداری که اینطور کنارت لبخند میزنم.  به هیچ کس غیر از خودمان رو به دوربین لبخند نمیزنیم

امروز باید روزی از مرداد ماه باشد.  مرداد ماه سال ۱۳۹۱.  نمیدانم به چه فکر میکردیم در آن عکس دو نفری.  هرچه فکر میکنم میبینم عکس را گرفته بودیم که به امروز خودمان لبخند بزنیم.  از آن ساحل. از آن بی دغدغگی
 

 

Thursday, March 01, 2012

دلتنگیها

از عمده دلتنگی های این روزهای من که شیر اشکهایم را باز نگه میدارد،  مردم این شهر همدیگر را بغل نمیکنند.  نه مردم. همین دوستا.  بغلشان هم که میکنی همچین ناراحتشان میشود که تنهاییت ده برابر تنهاتر شود

بعد هر از گاهی ور میدارند یک تابلو میگیرند دستشان '' فری هاگ'' راه میافتند تو خیابان پی بغل کردن مجانی

اصلا همه چیشان به همه چیشان قاتی دارد. بغل نکردنشان سر حفظ کردن حریم و این حرفها نیست.  به خدا من آنجا که آدمها را بغل میکردم حریم هایم بیشتر از اینجا حفظ بود. انگار فقط زورشان میآید نزدیک شوند.  همان دستی هم که دراز میکنند که بگیری گرم نیست.  سریع پس میکشند.  میترسند از هم انگار،  میترسند مهربانیهاشان واگیر داشته باشد انگار،  بغلشان کنی چیزی از مهرت بهشان بماسد یا برعکس


Friday, February 10, 2012

مرام میگرنی

دروغ گفتن برام سخته.  مخصوصا اینکه از میگرنم سو استفاده کنم که دیگه برام یه طور خیلی ناجوریه. منظورمه درسته که میگرنه خیلی چیز بدیه و شاید کاملا منصفانه باشه که وقتی اون همه وقت به صورت ناخونده میآد و مثلا یه روزتو خراب میکنه، یه سری روزاییم که دوس نداری کسی کار به کارت بداره بگی میگرن دارم بشینی تو خونه.  حالا گیریم بداری یا نداری.

باری، داستان اینه که از ساعت پنج امروز عصر میگرنم دستاشو زده بغلش واستاده یه گوشه،  میگه '' اگه انقد دروغ گفتن سختته میخوای فردا بگیرم؟ ''

یه طور خاصیه.  انگار احساس وظیفه میکنه.  منظورمه خیلی چیز کوفتیه این میگرن،  خیلی هم رو اعصابه،  ولی این همدردی خالصانش الآن یه طورایی بهم دلگرمی میده

Sunday, January 29, 2012

باران های حیاط خلوت، ونکوور

مدتی است هوس سیگار دارم،  یک طور اعتیاد ذهنیست. دقیقا میدانم چه موقع میتواند خوب باشد، چهار سال که با آدم سیگاری باشی، هوسش درت رخنه میکند، انگار که از تمام سلول های پوستت جذب شده باشد، هرچه قدر هم که هیچ در این سالها سیگار نکشیده باشی، میدانی که زیر باران خوب است. میدانی در هوای خاکستری خنک، میچسبد.  میدانی تنت چه طور میتواند هوس دود کردن داشته باشد. میدانی،  میفهمی،  مثل تمام چیزهای دیگری که از کسی میفهمی

هر از گاهی،  هوس سیگار مثل دوره ی پریودت،  ده روزه،‌  میآید و میرود. میآید و میرود

ایندفعه مانده بودولی. آنقدر مانده بود که من دیگر داشتم فکر میکردم که بروم سیگار بخرم

میان همهمه ی صداهای روز و درهمِ تصاویر، یادم به بسته ی رنگارنگی از سیگارهای برگی افتاده بود که دخترک با وسواسی خاص،  در اولین روزهای این شهر داده بود دستم و گفته بود '' سیگارهایش پیشم مانده بود،  تو میکشی؟ '' و من بدون اینکه در نظر بگیرم که میکشم یا نه، صرفا سیگارهایش را مثل هر چیز دیگری که از او مانده بود، گرفته بودم. گذاشته بودم در یخچال،  بدون اینکه خیالم باشد اینها که دارم سیگار است. شاید همان که روزهاست هوسش را دارم،  گیریم یه کم سنگین تر. میگویند سنگین تر است

باران میبارد.  من تا به حال سیگار برگ نکشیدم. حتی نمیدانم از کدام سرش روشن میشود.  یکیشان را برمیدارم. میگوید '' برگ سنگین است '' ولی خیالم نیست. باران میبارد. دلم تنگ است و این حیاط خلوت پشت خانه بدجور زیباست در شبهای  بارانی 
باران میبارد. حیاط کوچک پشت خانه را،  دو خط دیوارک چوبی از خیابان جدا میکند.  پشت دیوارک دو درخت داریم.  بالاتر،  پروژکتور زرد رنگیست که نورش به درختهای جلوی خانه گویی زَر میبارد باران را
زر میبارد باران را
خیالم به قطره های بارانی میرود که مدام از جلوی چراغ میریزند.  صرفا میریزند.  انگار که رهاتر از اینها نباشد
میبارند
قطره ی بارانی باشی که سقوط کنی آزاد،  از جلوی نور چراغی زرد رنگ،  روی شاخه های لخت درختان جلوی خانه ای در زمستان
در ونکوور
پشت چراغ درختهای دیگریست.   شاخه هاشان در پس زمینه ی ابرهای طوسی رنگ،  رنگ تیز و واضح مشکی دارند
 دود سیگار را رها میکنی. بین قطره های طلایی رنگ روی شاخه ی درختان جلوی خانه.  خیالم به دود سیگار میرود.  دود سیگاری باشی که بالا میرود،  صرفا در تمام فضا رها میشود،  به تمامیت خواستش میرسد انگار
آزادیش را حسرت میکند برایت

دود درختان طلایی و درختان خیس سیاه رنگ را تار میکند،  تار میکند و رها میشود،  بالا میرود،  آنجا که باران میبارد

خیالم به سیگارها میرود،  باز به دخترک که داده بودشان دستم.  آن طور با وسواس

سیگار به نیمه رسیده است. تکیه میدهم به دیوارک چوبی.  سرم کم کم گیج میرود

خیالم به قطره های بارانی میرود که این طور رنگ زر میگیرند زیر نور چراغ و بر شاخه های لخت درخت برق میزنند
باز به دود سیگار که رها بالا میرود
باز به قطره های باران که صرفا میبارند
به سیگارها
به دخترک

دور میشوم
دور
انگار که دورتر از من کسی نباشد
در این نزدیکی


Monday, January 09, 2012

پیاده روی دنیای کناری

گاهی یه چیزایی میشنوم،‌ یه طوری که انگاری یه کسی داشته میرفته جایی،  همینطوری گذری یه نگاه به من میندازه یه چی میگه و رد میشه.  صب بیدار شده بودم سرم و اینور اونور میکردم که یه طرفی خواب پیدا شه و از تو تخت در نیام.  فکام درد میکردن،‌ احتمالا باز همه ی شب تو خواب به هم فشار داده بودمشون. دردشون دیگه داشت به پشت سرم میرسید. مقصد بعدی گوشه ی سمت راست گردن بود،  اونجا که میشد میگرن. نزدیک این بود که چشمامم درد بگیرن انقد که سعی میکردم بسته باشن که یکی یه چیزی گفت،  انگار داشت یه جایی یه خبری رو تو یه صفحه ی روزنامه میخوند و رد میشد،‌ تو یه دنیای دیگه که تخت خواب من صرفا پیاده روش میشه،‌ گفت '' جفت پاهاش تو دستگاه پرس شدن ''، مثل یه دود اینو گفت و رفت. فک کنم تخت من شاید فقط اندازه نصف قدمش ازپیاده رو بود.  یکی توم با تعجب گفت '' یعنی دیگه نمیتونه راه بره! '' یکی دیگه گف '' تو میتونی راه بری '' توم داشت پر صدا میشد. اینطوری که میکنن دیگه آدم نمیتونه بخوابه.  شروع میکنن حرف زدن و اینا.  گفتم آره،  میتونم راه برم.  پاهامو یک کم تو تخت تکون دادم.  به دستگیره ی در اتاق خواب نگاه کردم که میشد بازش کنم،  به همه جاهایی فک کردم که میتونم با دو تا پاهام برم،  حس خوب حرکت کردن به این آسونی

هیچی. همین.  صبح اینطوری از تخت پاشدم

Wednesday, January 04, 2012

پرنده ها



اینطوری خیالمون راحته
صبا که خورده های نون صبونه میریزه رو میز
پرنده ها  میخورنش
برا جغده ام من سعی میکنم سر شام یه چی بریزه رو میز
نه که شبزیه،  صبا حال نداره غذا بخوره لابد

Sunday, January 01, 2012

سبکی تحمل نا پذیر هستی

قصه ها را که میگویی،  یک جایش دری باز میشود.  در خانه ای.  تو در را باز میکنی،  تو داخل ایستاده ای.  دنیا سنگین میشود،  انگار رویت آوار میشود.  یک هو اندازه ی جمع وزنت در تمام روزهای تمام ماههای سال گذشته،  سنگین میشوی.  چیزی تو را به داخل میکشد.  چیزی در را سنگین میکند،‌ باز نمیشود،  در را، دستگیره را،  چیزی خیابان های بیرون را سرد میکند، سردی ای که حتی کاپشن سوئدی ات هم  که همه میگفتند اینجا به کارت نمیآید گرمت نمیکند.  میدانی که گرمت نمیکند در آن خیابانها

چیزی تمام لذت تمام آهنگ های تمام پاب ها و کلاب ها و کافه ها را هورت میکشد،  سکوت میکند تمام صداها را. تمام مغازه ها را، لذت ساحل را به صفر میکشد،  موجهایش را میایستاند.  آن بیرون ساکت میشود.  بیرون آن در هیچ نمیدارد برایت.  میدانی داخل این در درد هست.  میدانی دردت میآید،  ولی همه میدانند که درد داشتن بهتر از هیچ نداشتن است . هیچ نداشتن،  سبکی تحمل ناپذیریست.  سبکی تحمل ناپذیر هستی،‌ که بیرون آن در آن خانه است،‌ در یکی جایی در تمام این قصه ها که تو در این لحظه به آن رسیده ای
 
در را میبندی.  آسان بسته میشود.  صدای محکمی میدهد،  دریست که تو را از خلا به تمام هستی جدا میکند.  نرم قدم بر میداری.  در اتاق را باز میکنی.  وارد اتاق میشوی.  خوابیده.  نرم و آرام خوابیده.  تیغ تیزی روی بازویت کشیده میشود.  درد است لابد.  محلش نمیکنی.  بعدا یک جایی برای این دردها گریه میکنی،  ولی اینجا نه.  در این لحظه ها نه.  نرم خم میشوی گونه اش را آرام با لبهایت لمس میکنی
 
صدای آهنگ کافه ها را میشنوی


Saturday, December 31, 2011

دلتنگی اقیانوسی

ساعت یک بعد از ظهر زنگ زده،  من هنوز تو تخت خوابم.  طفلک کلی هم معذرت خواهی میکند.  تنها کسی است اینجا که به من زنگ بزند و فارسی نداند. همچین حرف میزند که چشمهای آبیش مدام جلوی چشمت بزرگ و کوچک میشود،  باز میشود  بسته میشود و دریا میشود و چشم میشود و آخرش میشود صدایی که وقتی عکسهایش را میدیدی در گوشت میآمد '' تا حالا چشم اینطوری دیده بودی؟ '' آره.  ولی بعدا میفهمی که نه.  که چشمهای این دختر خیلی خاص بوده اند. اینطور که آبیشان مدام میچرخید و آسمان میشد و دریا میشد و آسمان میشد و دریا میشد و بزرگ میشد و کوچک میشد

نرم حرف میزند.  شب سال نو کجا میروی؟‌ خوشی؟  شهر را دوست داری؟  و تو نمیدانی سوآل ها را خودش میپرسد از خودش یا بهش سپرده اند که ازت بپرسد.  که مراقبت باشد.  مراقب دلتنگی ات.  از آن آدمها بود که مراقب دلتنگیهایت باشند

در تمام حرفهاشی غمی است.  دلتنگی ای.  یک طور دلتنگی ای که نمیدانی برای خودت بهت زنگ زده یا برای اینکه لحن حرف زدنت گاهی شبیه کسی میشود.  تن صدایت.  عبارت هایت.  حتی سکوت بین کلماتت.  این میشود آهنگ صدا، نه؟  یا برای اینکه بهش گفته اند که مواظبت باشد
آخرش میگوید.  از دریا میگوید.  نه خوب،  بی انصافیست.  از اقیانوس میگوید.  میگوید صبح که اقیانوس را دیده یادش کرده.  میگوید که برایش عکس اقیانوس فرستاده.  بعد خیلی ساده حساب میکند.  اینجا صدایش میشود صدای مسافر کوچولو.  میگوید آخر ما اینجا اقیانوس داریم.  اقیانوس میبینیم.  ولی او که رفته آنجا،  آنجا که دریا ندارد،  آنجا که ساحل ندارد.  میگوید برایش عکس فرستادم از اقیانوس.  احساس کردم شاید امروز دلش اقیانوس بخواهد،  عکسش را ببیند و شاد شود

صدای خودت را میشنوی،  نرم میگویی که خیلی خوب است.  ادامه میدهی که این صرفا خیلی خوب است که یکی یک جای دنیا بیدار شود به فکر دلتنگی اقیانوسی تو بیفتد و برایت عکس اقیانوس بفرستد.  اشکهایت دانه دانه میچکد روی بالش.  نرم نرم.  صرفا زیر لب میگویی این خیلی خوب است