Showing posts with label چهار متر بالاتر. Show all posts
Showing posts with label چهار متر بالاتر. Show all posts

Sunday, March 25, 2012

مرثیه

تو،  تو؟  تو دوری

دوری؟  

دور؟ کجا؟

تو دوری از  بَرُم؟  

برَ... بَر...بر

دل

دل؟  دلم؟  دل در برم؟  

نیست؟  نیستی؟‌

تو دوری از برم دل در برم نیست؟

هوا....هوا....

هوا

هوا

هوای دیگری؟‌ کی؟ من؟  تو؟‌  من؟  تو؟

در سرم نیست‌ 

سرم؟‌ من؟  تنم؟  دستم

تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست

تو دوری

تو دوری

هوا

هوا

هوا

Sunday, January 29, 2012

باران های حیاط خلوت، ونکوور

مدتی است هوس سیگار دارم،  یک طور اعتیاد ذهنیست. دقیقا میدانم چه موقع میتواند خوب باشد، چهار سال که با آدم سیگاری باشی، هوسش درت رخنه میکند، انگار که از تمام سلول های پوستت جذب شده باشد، هرچه قدر هم که هیچ در این سالها سیگار نکشیده باشی، میدانی که زیر باران خوب است. میدانی در هوای خاکستری خنک، میچسبد.  میدانی تنت چه طور میتواند هوس دود کردن داشته باشد. میدانی،  میفهمی،  مثل تمام چیزهای دیگری که از کسی میفهمی

هر از گاهی،  هوس سیگار مثل دوره ی پریودت،  ده روزه،‌  میآید و میرود. میآید و میرود

ایندفعه مانده بودولی. آنقدر مانده بود که من دیگر داشتم فکر میکردم که بروم سیگار بخرم

میان همهمه ی صداهای روز و درهمِ تصاویر، یادم به بسته ی رنگارنگی از سیگارهای برگی افتاده بود که دخترک با وسواسی خاص،  در اولین روزهای این شهر داده بود دستم و گفته بود '' سیگارهایش پیشم مانده بود،  تو میکشی؟ '' و من بدون اینکه در نظر بگیرم که میکشم یا نه، صرفا سیگارهایش را مثل هر چیز دیگری که از او مانده بود، گرفته بودم. گذاشته بودم در یخچال،  بدون اینکه خیالم باشد اینها که دارم سیگار است. شاید همان که روزهاست هوسش را دارم،  گیریم یه کم سنگین تر. میگویند سنگین تر است

باران میبارد.  من تا به حال سیگار برگ نکشیدم. حتی نمیدانم از کدام سرش روشن میشود.  یکیشان را برمیدارم. میگوید '' برگ سنگین است '' ولی خیالم نیست. باران میبارد. دلم تنگ است و این حیاط خلوت پشت خانه بدجور زیباست در شبهای  بارانی 
باران میبارد. حیاط کوچک پشت خانه را،  دو خط دیوارک چوبی از خیابان جدا میکند.  پشت دیوارک دو درخت داریم.  بالاتر،  پروژکتور زرد رنگیست که نورش به درختهای جلوی خانه گویی زَر میبارد باران را
زر میبارد باران را
خیالم به قطره های بارانی میرود که مدام از جلوی چراغ میریزند.  صرفا میریزند.  انگار که رهاتر از اینها نباشد
میبارند
قطره ی بارانی باشی که سقوط کنی آزاد،  از جلوی نور چراغی زرد رنگ،  روی شاخه های لخت درختان جلوی خانه ای در زمستان
در ونکوور
پشت چراغ درختهای دیگریست.   شاخه هاشان در پس زمینه ی ابرهای طوسی رنگ،  رنگ تیز و واضح مشکی دارند
 دود سیگار را رها میکنی. بین قطره های طلایی رنگ روی شاخه ی درختان جلوی خانه.  خیالم به دود سیگار میرود.  دود سیگاری باشی که بالا میرود،  صرفا در تمام فضا رها میشود،  به تمامیت خواستش میرسد انگار
آزادیش را حسرت میکند برایت

دود درختان طلایی و درختان خیس سیاه رنگ را تار میکند،  تار میکند و رها میشود،  بالا میرود،  آنجا که باران میبارد

خیالم به سیگارها میرود،  باز به دخترک که داده بودشان دستم.  آن طور با وسواس

سیگار به نیمه رسیده است. تکیه میدهم به دیوارک چوبی.  سرم کم کم گیج میرود

خیالم به قطره های بارانی میرود که این طور رنگ زر میگیرند زیر نور چراغ و بر شاخه های لخت درخت برق میزنند
باز به دود سیگار که رها بالا میرود
باز به قطره های باران که صرفا میبارند
به سیگارها
به دخترک

دور میشوم
دور
انگار که دورتر از من کسی نباشد
در این نزدیکی


Thursday, January 19, 2012

کیکِ ماست

آمده پیشم زار میزند.  نه ایکه صدا کند،  ولی قیافه اش تمام به هم ریخته است.  موهای پریشانش دورش کلافه شده اند.  چشمهایش کم کمک پف کرده و قرمزند و هر از گاهی فین فینی میکند.  گاهی کلمه ای میگوید و باز صدایش در بغضش میشکند.  چند قطره ای اشک میریزد و آرام که گرفت شروع میکند باز.  نشسته پشت میز غذاخوری،  جلوی پرنده های زیر بشقابی.  من در آشپز خانه کیک درست میکنم بعدا بدهم با شیر بخورد،  کیک تازه پخته غصه ها  را هل میدهد جایی در معده که بعدا هضم شوند و دفع شوند.  میگذارم گریه هایش را بکند فعلا

دستور کیک ماست را در ذهنم مرور میکنم،  ماست را جوش شیرین هم میزنیم،  تخم مرغ و شکر و وانیل را با هم مخلوط میکنیم، با ماست مخلوط کرده و آرد را اضافه میکنیم. نیم نگاهی میاندازم به چهره اش باز که نرم نرم اشک میریزد

دلم هوس سیگار دارد باز. جا سیگاری ندارم در این خانه.  سیگارها را تمام در خیالم دود میکنم.  از آدمها میگوید.  از آدمش میگوید.  از اینکه دیگر هیچ چیز خوب نیست.  خم میشوم روی کابینت.  نگاهش میکنم.  نگاهش رو به پایین است.  میگویم سرت را بلند کن.  بلند میکند ولی همچنان نگاهش به پایین است.  میگویم به من نگاه کن.  نگاه میکند.  پشت بسته ی شکر و تخم مرغ و ظرف ماست و کاسه ی بزرگ فلزی،  با موهای به هم ریخته ام ایستاده ام.  باز چشمایش تر میشود.  سعی میکنم مهربان باشم.  میگویم '' مسأله اون نیست '' خستگی به نگاهش حمله میکند.  خسته ی این است که بشنود تقصیرها گردن خودش است.  ادامه میدهم '' مسأله تو هم نیستی '' صدایم مهربانتر از این حرفها میشود '' کوچولوی من،  شماها کی میخواین بفهمین که مسأله اصلا آدما نیستن؟ کی میخواین بفهمین که اصلا هیچی راجع به تو و اون اینجا نبوده؟  کی میخوای بفهمی که خوشگلی قضیه،  نه یه چیزی تو تو بوده نه هیچی تو اون.  شماها مثه دو تا رقاصین رو صحنه ،  همه رقص و دوس دارن. هیچکی خیالش به رقاصا نیست.   نهایت دوس داشته شدن رقاصا ها هم واسه اینه که بلدن برقصن. نهایت دوست داشتن توام اینه که میشد با طرف برقصی. تو دلت واسه رقص تنگ میشه، نه اون. رقصو دوس داری. عاشقانه میخوای،  میفهمی؟ من بهت میگم که نبودن هر کدوم شما هیچی از هیچ رقصی تو دنیا کم نمیکنه. یا پاشو باهاش برقص،  یا اگه نمیتونی برو با یکی که باهاش میتونی برقصی،  تو این صحنه فقط اگه میتونی برقصی باید بمونی، واسه قدم زدن و دوییدن و اینا نیست


نطقم که تمام شد،  انگار از حال رفته باشد. باورش نمیشد که اینطور عزیزترین داشته هایش را از عزیز ترین خواسته هایش براش تفکیک میکنم . میدانم دیگر هیچ طوره نمیتواند خودش را قانع کند که دلش برای '' کسی ''  تنگ شده.  میدانم فهمیده که تنها هوای عاشقانه ها را دارد،  میدانم که دلش پرواز میخواهد و هیچ باور نمیدارد که هیچ پرنده ای هیچ موقع ماندنی باشد، میدانم که پرواز را میداند، رفتن پرنده را نیز



اشکهایم را پاک میکنم.  کیک درست شده. میلم به خوردنش نمیرود. میلم به سیگار هم نمیرود.  موهای پریشانم را جمع میکنم پشت سرم.  چشمهای ورم کرده و میسوزد.  سرم دارد میگیرد. میگرن است باز. تنهایم نمیگذارد، هیچ موقع مرا در بدترین شرایط تنها نمیگذارد. خنده ام میگیرد. به خودم،  به کیکم.  به پرنده های روی زیر بشقابی

Thursday, January 05, 2012

بودن ها

آخرش یکسر نگاه که میشدم و تمام '' جانم '' ها را امتحان میکرد و من یکسر نگاه بود که جوابش میدادم، خنده اش میگرفت '' باز که ساکت شدی''.  بعد که میدید نگاههایم شوخی بردار نیست،  بدون شوخی نگاهم میکرد.  مهم این بود که نگاهش کنی.  چشمهایش را.  گاهی هم یک کم نگاهت را جابه جا اگر میکردی، به ابروها یا به لبهایش، یا از مردمک چشما به رقص مژه هایش،‌ برای این بود که برگردی در چشمهایش باز،  برگشتن چیز خوبیست،  آنقدر خوب است که آدمی گاهی برای داشتن لذتش از عزیزترینهایش فرار میکند،  فرار میکند که رفتنی باشد که برگشتنی داشته باشد،‌ میدانی؟‌ تو تا به حال از نگاهی در رفته ای، یک بار و چند بار و چندین بار؟  فقط برای اینکه بارها و بارها  به تمام چیزهایی که میخواهی برگشته باشی؟  تو هیچ موقع تا به حال برگشته ای؟ هیچ موقع رفته ای؟ تو اصلا هیچ موقع جایی بوده ای؟

صدایش میکردم.  صدایم نرم و آرام و بیحال بود و مدام صدایش میکردم.  باز هم تمام '' جانم '' ها را امتحان میکرد. زبانم نامش را نبض میزد انگار و گاهی پیچش دستهایش را دورم محکم میکرد و تمام بودن هایش را خرجم میکرد، '' آرام بگیر،  بخواب''.  تو تا به حال چند بار عزیزی را خوانده ای؟  چند بار فرصت این را داشته ای که صداشان کنی و جواب بدهند،  قبل از اینکه به تمام بی نهایت صدا کردن هایت سکوت کنند؟  قبل از اینکه رفته باشند،  بدون اینکه برگشتنی داشته باشند؟ تو اصلا تا به حال کسی را صدا زده ای که تمام لحظه هایت معطل جوابش شوند؟  که جواب بدهد؟ هزار بار باشد و جواب بدهد؟  که جواب ندهد؟  تا ابد جواب ندهد؟ تو میدانی؟




Wednesday, January 04, 2012

پرنده ها



اینطوری خیالمون راحته
صبا که خورده های نون صبونه میریزه رو میز
پرنده ها  میخورنش
برا جغده ام من سعی میکنم سر شام یه چی بریزه رو میز
نه که شبزیه،  صبا حال نداره غذا بخوره لابد

Friday, December 23, 2011

آغوش های منفرد

 
مقادیری گریه داریم

دستها را میکشیم به جلو
عیان خالیشان بر تلخی لحظه ها
آغاز زایش آغوشهای منفرد است 

دستها را تاب میدهیم دور خودمان
گردنمان را میچرخانیم به راست
نرم
آنچنان که عشاق در گوش هم
در گوش راست 
زمزمه میکنیم ''  میدانم

و بعد دستهای تاب خورده را تنگ میکنیم 
محکم
دور خودمان
در آغوشهای منفرد
تا ابد گریه میکنیم

Tuesday, December 13, 2011

Floating.

It might be just the fatigue,

He talks to me, it's not his voice but some other's, then I ask myself why am I talking to this voice on this subject,
I can not figure out the characters, I mix up the touch of soft kisses and finger tips, I am making love to him breathing through someone else's skin, watched by some other. I mix up the way they all called me, honey, dear, sunshine, lady, and, my name.

I can not tell who was supposed to call, who didn't , who called, and also the pain, I can not tell who caused me the most, who caused me the worst, I can relate the pain to the people no more, some tore here, some tore there, some stayed forever, but who were they?

Then, the places; looks like the time is just faster, leaving me behind, the lady asked "and to where is your final flight?", and I just could not reply, was it Frankfurt the transit or Amsterdam, I don't know the country no long', it was just his eyes, his voice, his arms,

"This too shall pass", they all say, "To what another pain?" I cerebrate.

Monday, November 14, 2011

آبی

حس جولی را دارم در آبی

همه اش از آن لحظه ای شروع میشود که پسرک گردنبند طلا را به جولی نشان میدهد.  میگوید که این از تصادف مانده.  جولی گردنبند را نگاه میکند،  آن حس تلخی که باعثش میشود که گردنبندی را که از همسرش داشته به پسرک برگرداند،  '' میتوانی نگهش داری

همین گردنبند گردن دختر موبور است.  دختر مو بور جوان حامله.  که فرزند شوهر جولی را دارد.  دختر شادی که که سهمش از زندگی عاشقانه های جولی است،  و از جولی این را میداند '' به من گفت تو قوی هستی و از همه حمایت میکنی،  به من گفت که حتی من هم میتوانم روی حمایتت حساب کنم

حس این لحظه های جولی را دارم

حس آن لحظه ای که صبح از تخت خواب اولویه بلند میشود،  از آن خانه ی غول آسا بیرون میرود و دستش را میکشد به دیوارهای سرد سنگی،  حس اینکه پشت دستش زخم میشود،  پاره میشود و خون میآید و کلافگی حس اینکه اولویه عاشقش است

کلافگی حس اینکه رو دست خورده است.  نه چون دخترک موبور بچه ی شوهرش را دارد که اصلا هنوز اینها را نمیداند،  هنوز فیلم به آنجایش نرسیده،  کلافگی اینکه اینطور ترکش کرده اند.  کلافگی اینکه اینطور حس میکردند میتواند بدون آنها ادامه دهد. کلافگی اینکه دارد ادامه میدهد. کلافگی اینکه نمرده، نمیمیرد

دنیایم آبی شده است.  من این فیلم را مدتها پیش دیده ام ولی دنیایم این روزها آبی شده است.  وارد اتاق میشوم و صدای جیرینگ جیرینگ تزئینات آبی میآید.  استخر میروم و نفسم را حبس میکنم.  صدای آب را گوش میدهم که با صداهای درهم و برهم زندگی قاتی میشود و آخرش موزیک آبی میشود.  تنها میشوم
تنها خانه میآیم،  تنها از خانه میروم.  دخترکان فاحشه ی همسایه گاهی زنگ در را میزنند،  از من ساعتها تشکر میکنند که حاضر نشده ام نامه ی شکایت اهالی ساختمان را امضا کنم که از این ساختمان بروند.  دخترکان همسایه دوستم دارند.  دخترکان همسایه من را مهربان میدانند،  گاهی از من کمک میخواهند و من تعجب میکنم که در این دنیا آدمهایی هستند که من تنها امید کمکشان هستم،

منی که برایم فرقی ندارد، که مدام در صدای آهنگ آبی غرق شده ام،  من که دنیایم این روزها تمام آبی شده است

منتظر پسرکم که بیاید زنجیر طلا را به من بدهد و من نرم بگویم '' نگهش دار برای خودت
و بعد ندانم که این را گفته ام چون دخترک مو بور عین همان گردنبند را از شوهرم دارد،  یا این را گفته ام چون از شوهرم عصبانی هستم که اینطور ترکم کرده.  عصبانی هستم که فکر کرده میتوانم.  عصبانی هستم که چون میتوانستم ترکم کرده و معشوقه اش را به من سپرده و من را به کی سپرده پس؟

یا چون صرفا دیگر مهم نیست. تنها صدای این آهنگ است در گوشم و این سمفونی که باید ساخته شود،  در این دنیایی که خیلی آبیست این روزها

 

Sunday, November 13, 2011

تِرِدمیل

گفت لاغر شدی. گفتم مقادیری غصه داریم، لقمه میکنیم لای اشکهامان گاز گاز میجویم و قورت میدهیم. گفتم که نگران نباشد، گرسنه نمیمانیم. لاغری هم مال مرده شور این تِرِدمیلهاست. انقدر که رویشان دنبال خوشیهامان دویده ایم.

Saturday, November 12, 2011

خواب

این یه خواب نبود،  واقعی بود

  میگف این تیکه رو خودت باید بشینی. داشتیم برمیگشتیم خونه.  میگف میخوام یه چیزی رو نشون بدم بهت،  ولی خودت باید رانندگی کنی

یه جا راه منحرف میشد.  من میترسیدم برم توش.  جاده رو نو ساخته بودن و حتی سیاهی آسفالت نوش تو شب معلوم بود. چراغ هم نداشت. گفت برو توش از یه کم جلوترش شروع میشه.  نمیدونستم چی رو ممکنه بهم نشون بده،  ولی میدونستم که وقتی انقد مطمئنه که دوسش میدارم،  دارم میرم که خیلی خوشحال شم.  شایدم گریم میگرف از خوشحالی،  از اینکه اونهمه چیز خوب تو یه لحظه جا نمیشد و اینا
رفتم تو راه.  یادمه یه طورایی بالا میرف راهه.  خواب نبود،  من مطمئنم که ما اونجا بودیم.  یه هو تمام دور راه رو زمین نقطه نقطه چراغای آبی شد.  کناره ی جاده، و خط وسطش چراغای سبز شد.  هیچی دیگه جلو مون نبود غیر رد نورهای سبز و آبی رو زمین.  راه به بالا میرفت. میخندیدم،  باورم نمیشد.  خوشحال شده بودم،  خیلی.  اون چراغا صرفا شادم کرده بودن

خندید.  گفت اینجا انقد واسه تو خوبه که آدم میتونه آخر این راهه ازت خواستگاری کنه و مطمئن باشه که نه نمیگی

میدونستم/ میدونستیم؟  نه آخر اون راه نه آخر هیچ راه دیگه ای ازم خواستگاری نمیکرد.  هیچی قرار نبود بشه.  هیچی هم نشد. این فقط  یه چیز رویایی بود که خواب نبود، ولی همه میدونن که فقط چیزهایی رویایی این زندگی که خواب نیستن  باعث میشن این دنیا ارزش موندن و داشته باشه

Thursday, November 10, 2011

تا ساحل هست، تا قصه هست

شاکی بودم از خودم،  از اینکه خوب نبودم و این حرفها.  از اینکه کوتاه اومده بودم و مواظب نبودم و این حرفها. از اینکه به موقع شاکی نشده بودم،  از اینکه ترسیده بودم و محافظه کارانه رفتار کرده بودم. از این چیزایی که گاهی پیش میآد گاهی،  از اون روزایی که تو فقط فک میکنی کاش خوب شن ولی هرچی بیشتر میگذره بیشتر باورت میشه که بهتره زودتر از تخت بیای بیرون و این وضع به هم ریخته رو درس کنی که اوضاع به همون بدیه که تو دلت نمیخواد باور کنی ... شاکی بودم از خودم

نشسته بودم جلوش غر میزدم.  خودزنی میکردم و میدونستم که صرفا داره تماشام میکنه که میدونس که اشتباه کردم
وسط غر زدن ها و کلافگی هام و بعضا اشکام، بهش گفتم  یه روزی،  یه جایی،‌ سرم و میذارم رو پات برام قصه بخون

وسط بغل کردن هاش و قیافه های '' آره اشتباه کردی ولی پیش میآد '' هاش،  یه هو احساس کردم اگه یه روزی باشه که سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  هنوز اوضاع به اون بدی نیست
منظورمه، یه هو حس میکنی که اگه کسی باشه که یه روزی سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  اگه این صحنه قابل تصور باشه،  هیچی دنیا هنوز به اون بدی نیس

Tuesday, November 08, 2011

شازده کوچولو

بهش گفتم '' هِی،  بیا شازده کوچولو رو بازی کنیم
یه طوری که انگار بقیه دنیا آدم بزرگان و ما تو کویریم
تو بشو خلبان،  من میشم شازده
تو بشو شازده،  من میشم گل رزش
تو بشو روباه،‌ من میشم شازده
تو بشو مار،  من بِشم شازده
برم پیش اخترکم
.
.
.

Saturday, November 05, 2011

تو

به من گفتی تا که دل دریا کن
بند گیسو وا کن
سایه ها رویا با بوی گلها

که بوی گل ناله ی مرغ شب
  تشنگی ها بر لب
پنجه ها در گیسو
عطر شب ها

بزن غلطی اطلسی ها را
برگ افرا در باغ رویاها
  بلبلی میخواند
سایه ای میماند
مست و تنها

نگاه تو
شکوه ی آه تو
حرم دستان تو
گرمی جان تو 
با نفسها
به من گفتی تا که دل دریا کن
بند گیسو وا کن
ابر باران زا  شب 
بوی دریا

به ساحل ها
موج بیتابی را 
در قدم ها ی تو در مثال رویا
گردش ماهی ها
بوسه ی ماه


به من گفتی

Friday, October 28, 2011

لاکشری، تا رویا هست و تو که همه میدانند مرا دوست داری، تا آخر دوست داشتن

هنوزم لاکشری
کُهِنه
تو روز بارونی پاییزی
تو اتاق
با پنجره های باز
و ابسلوت گلابی
که از بطری سر بکشی
داغ

که خیال من و میرقصونه تا آخر دوست داشتن - خدای من این کجا میتونه باشه؟

 رویا هنوز
دختریه که میآد تو این صحنه
لباساشو در میآره دونه دونه
صدای نرم خش خش لباساش که در میآره
برهنه میشه
بی هوا
بدون آرایش
 میخوابه روی تخت
و تو سیگار میکشی و تماشا میکنی
و تو،  تو که همه میدانند مرا دوست داری،  که داری

Saturday, October 22, 2011

اسم درمانی

خوبه آدم کسایی رو داشته باشه که اسمش رو بلد باشن
هر چند وقت یه بار،  محکم و بلند صداش کنن،  اسمشو درست صدا کنن،‌ یه طوری که اون لحظه که صدا میشه تمام حقیقت زندگی آدمه شه

خونده بشه، خطاب بشه،  خواسته بشه ‌
اونطوری که از تمام سوراخای دور و بر زندگیش که تیکه تیکه هاش توش جا موندن بیرون کشیده بشه
بیاد اینجا

بیاد همین جا که ایستاده و گوشاش اسمشو شنیدن

بیاد رو پاهاش
بیاد تو این لحظش

آدما باید هر چند وقت یه بار صدا شن 
تا پیدا شن
تا از گم شدگیشون درآن

Saturday, October 15, 2011

یورتمه

خیالها
در جای خالیت
یورتمه میروند
سمهاشان که میکوبد
خون میکند
سنگفرش دلم را

تقسیم

اینهمه نمازها برای تو
ایمان از آن من

بالها برای تو
پروازها از آن من

پروازها برای تو
آسمان از آن من

آسمان برای تو
بادها از آن من

بادها برای تو
ابرها از آن من

ابرها برای تو
بوی باران از آن من

درخت ها مال تو
سیب ها برای من
سیب ها مال تو
سرخیشان از آن من

تمام دوست داشته هایم برای تو
رهایی نداشته هایم مال من
 
صبرها برای تو
صبرها برای تو
من به خدای نداشته ام دعا میکنم

Friday, October 14, 2011

اتاق امن ما

دخترکمان دیگر نمیرقصد
کز کرده گوشه ی اتاق
موهایش پریشان شده دورش
چشمهایش بدجوری خالیست
و مثل مرده ها هیچ نمیگوید
از دیشب برایش اسمش را تکرار کردم
برایش قصه هایش را خواندم
عکس ها را نشان دادم
هر از چندی سرش را بالا میکند
 لبخند کمرنگی میزند
و برمیگردد به مردگی خودش


از دخترک که غافل میشوم
حرفها در سرم صدا میکند
 میشوم یکسر حرف
جمله ها میآیند و میروند
مینویسم
من از دیشب
اندازه تمام چرکنویسهای تمام عاشقانه هایم نوشته ام

دلکم اینجا نیست ولی
محکومش کرده اند باز در این جمع
انداختندش در صندوقچه اش
صندوقچه را هزار بار مهروموم کردند
تا صدایش تا مدت ها خفه شود

آن بیرون کسی ایستاده
کسی ما را اینجا حبس کرده
همیشه این کار را میکند
حال دخترک که اینطور خراب میشود
من و نوشته هایم وحرفهایم را حبس میکند
دلکمان را محکوم میکند
میاندازدش در صندوقچه
لبخندی بر میدارد
میکشد روی لبهایم آن بیرون
پررنگ
پررنگ

کز کرده دخترکمان گوشه ی اتاق
مرده انگار
و من از دیشب
به اندازه تمام چرکنویس های تمام عاشقانه هایم در این اتاق نوشته ام

Tuesday, October 11, 2011

شب غریبان

اگه این فقط یه خوابه

تا ابد بذار بخوابم