Showing posts with label Reality. Show all posts
Showing posts with label Reality. Show all posts

Thursday, April 05, 2012

مامان

یکی از بدترین کارهایی که میتوان با روان یک عدد انسان انجام داد، این است که باورهایش را به چالش بکشید و در این چالش نگهش دارید، بگذارید در جایی بین باور کردن نکردن بماند. نگذارید امیدش را از دست بدهد.  مثلا دستش را بگیرید ببریدش در دنیایی که خورشیدش سبز است و نورها رو هورت میکشد و تاکید کنید که این همان خورشید است که شاید یک روز مثل قبل شود.  یا مثلا برای یک آدمی که فکر میکند خدا جایی در طبقه ی هفتم آسمان است،  ببریدش طبقه ی هفتم آسمان و نشانش دهید که متروک است و برایش آیه بخوانید که '' آن لحظه که فکر کرده اید من وجود ندارم،  در جایی نزدیکتر به شما هستم

در همین راستا،  یکی از کارهای دیگری که میتوان با یک عدد انسان انجام داد این است که بردارید پوست و قیافه ی یک آدمی که دوستش دارد را تن یک موجود بی هویت کنید و ازش بخواهید با او زندگی کند،‌ درست همانطور که با آن دیگری

شکنجه اش میشود که هرروز همان آدمِ خودش را ببیند درحالی که آدمِ خودش نیست. نمیتواند آن هویت را از این ظاهر جدا کند. سختی و دردقبول از دست دادن یک انسان و امیدی که در ناخودآگاه آدمی وجود دارد از آرزوی بازگشت هویت گم شده به پوسته ی انسانی باقی مانده،  باور جدایی هویت از دست رفته از ظاهر باقی مانده را دشوار میکند،  گاهی دشواری به حدی میرسد که آدمی مرگ پوسته را ترجیح میدهد 
میتوان درک کرد
 
بیماری آلزایمر،  نزدیکان بیمار را جایی نزدیک اینجا رها میکند.  با مقداری تفاوت. از بارز ترین کارهایی که آلزایمر میکند این است که حافظه را از بین میبرد.  اینطور نیست که هیچ از هویت آدمی باقی نمانده باشد ( با توجه به اینکه انسان را بیشتر از حافظه اش بدانیم )‌ درواقع یک پوسته ی شکننده از هویتش باقی میماند که خلا وحشتناکی را در بر گرفته است. خلا ای که برای بیمار و نزدیکانش به یک اندازه ترسناک است

بیمار آلزایمر نزدیکانش را دوست دارد، اگر برایش بگویی که دخترش هستی، بغلت میکند، آن طور که پدرت تو را.  همسرش را صدا میکند،  آنطور که پدرت مادرت را.  با تو با احترام برخورد میکند،‌ آنطور که پدرت با یک  دختر غریبه که شکل تو را میداشت.  موهای بلندت را که ببیند لبخند میزند،‌ آنطور که میدانستی پدرت اگر موهای بلندت را میدید
 
بیمار آلزایمر،  پدرت است،‌ بی آنکه پدرت باشد

-----------------
مامان،  چهار سال بعد از بیماری پدر،  بعد از اینکه اندکی باور کرد که دیگر پدر شاید رفته باشد،  بعد از چهار سال،‌

Tuesday, December 13, 2011

Floating.

It might be just the fatigue,

He talks to me, it's not his voice but some other's, then I ask myself why am I talking to this voice on this subject,
I can not figure out the characters, I mix up the touch of soft kisses and finger tips, I am making love to him breathing through someone else's skin, watched by some other. I mix up the way they all called me, honey, dear, sunshine, lady, and, my name.

I can not tell who was supposed to call, who didn't , who called, and also the pain, I can not tell who caused me the most, who caused me the worst, I can relate the pain to the people no more, some tore here, some tore there, some stayed forever, but who were they?

Then, the places; looks like the time is just faster, leaving me behind, the lady asked "and to where is your final flight?", and I just could not reply, was it Frankfurt the transit or Amsterdam, I don't know the country no long', it was just his eyes, his voice, his arms,

"This too shall pass", they all say, "To what another pain?" I cerebrate.

Sunday, November 20, 2011

شب نشینی با مایکل

همه اش از اینجا شروع شد که اسکیت روی یخ را دوست داشت،  من دوست نداشتم
گشتم برایش یک اجرای خوب اسکیت روی یخ پیدا کنم از یک خانم خوب،  که شاد شود سر صبحی
رسیدم به یک اجرایی که خانمش خوب نبود، اجرایش هم چنگی به دل نمیزد،  ولی آهنگش خوب بود
دیدم خوب حالا آهنگ خوب هم بدهم برایش شاد میشود سر صبحی
بعد دیدم از موضوع دور شدیم،  اسکیت روی یخ و خانم خوب چی شد پس؟  بعد فک کردم اجرای خوب پیدا کنم از خانم ویولونیست خوب بعد دیدم که کاش این خانم خوب آن آهنگ خوب را اجرا میکرد،  بعد دیدم که آن آهنگ خوب اصلش خیلی خیلی خوبتر است 

به اینجایش که رسیده بودم بیدار بود دیگر
اول آهنگ را گوش دادیم.  بعد اصلش را.  بعد در همان اصلهایش ماندیم
دور هم یک ساعتی مایکل جکسون گوش دادیم
حسرت خوردیم که چرا ما الآن به کنسرت مایکل جکسون نمیتوانیم برویم و باید مثلا بلیط کنسرت راجر واترز را بگیریم که خدا قد سال دارد و اصلا مال نسل ما نبوده
احساس آوارگی کردیم
حس کردیم نسل بی اسطوره ای هستیم.  انگار همه کارهای دنیا در ده های هشتاد نود انجام شده و نسل ما فقط دارد استفاده اش را میکند
دانه دانه کلیپ های مایکل را میدیدم و رقص هایش و اینکه چه قدر این آدم خلاقیت داشته

،  باری، دور هم بودیم با مایکل و صفایی میکردیم
دیگر خیالمان به دختر ها ی اسکیت باز و ویولونیست هم نبود.  این مایکلکلا ارضامان میکرد انگار

رویم نمیشد بگویم از آهنگها و کلیپ های این نسل چی را بلدم.  یا خیلی عقب افتاده و پرت هستم یا واقعا حتی چیزی شبیه این اسطوره ها هم وجود ندارد دیگر. میترسم کهن هم تمام شود و من کنسرت هایش را نرفته باشم 

Tuesday, November 15, 2011

The attachment Story

Me sending email to a kind of weird kind of aggressive teacher :

First attemp: Dear Ana... I have this problem so far and here is the report, could you comment on it so I can proceed?
blah blah blah

M.

Attach the .pdf file and send it.

after 5min.
Second attemp: OH, I am really sorry dear Ana..., That was the wrong file, it had the solution incomplete, so this is the file. And I also have these questions... blah blah blah

M.

send the e-mail with no attachments.

Third attemp: 


attach the .tex file and send it.

Fourth attemp:

just click send with no attachment in an empty mail. 


Fifth attemp: almost crying Ana... I am so sorry,

attaching the actual .pdf file and send it.



I believe I might be a little tired. 

Sunday, November 13, 2011

تِرِدمیل

گفت لاغر شدی. گفتم مقادیری غصه داریم، لقمه میکنیم لای اشکهامان گاز گاز میجویم و قورت میدهیم. گفتم که نگران نباشد، گرسنه نمیمانیم. لاغری هم مال مرده شور این تِرِدمیلهاست. انقدر که رویشان دنبال خوشیهامان دویده ایم.

Saturday, November 12, 2011

خواب

این یه خواب نبود،  واقعی بود

  میگف این تیکه رو خودت باید بشینی. داشتیم برمیگشتیم خونه.  میگف میخوام یه چیزی رو نشون بدم بهت،  ولی خودت باید رانندگی کنی

یه جا راه منحرف میشد.  من میترسیدم برم توش.  جاده رو نو ساخته بودن و حتی سیاهی آسفالت نوش تو شب معلوم بود. چراغ هم نداشت. گفت برو توش از یه کم جلوترش شروع میشه.  نمیدونستم چی رو ممکنه بهم نشون بده،  ولی میدونستم که وقتی انقد مطمئنه که دوسش میدارم،  دارم میرم که خیلی خوشحال شم.  شایدم گریم میگرف از خوشحالی،  از اینکه اونهمه چیز خوب تو یه لحظه جا نمیشد و اینا
رفتم تو راه.  یادمه یه طورایی بالا میرف راهه.  خواب نبود،  من مطمئنم که ما اونجا بودیم.  یه هو تمام دور راه رو زمین نقطه نقطه چراغای آبی شد.  کناره ی جاده، و خط وسطش چراغای سبز شد.  هیچی دیگه جلو مون نبود غیر رد نورهای سبز و آبی رو زمین.  راه به بالا میرفت. میخندیدم،  باورم نمیشد.  خوشحال شده بودم،  خیلی.  اون چراغا صرفا شادم کرده بودن

خندید.  گفت اینجا انقد واسه تو خوبه که آدم میتونه آخر این راهه ازت خواستگاری کنه و مطمئن باشه که نه نمیگی

میدونستم/ میدونستیم؟  نه آخر اون راه نه آخر هیچ راه دیگه ای ازم خواستگاری نمیکرد.  هیچی قرار نبود بشه.  هیچی هم نشد. این فقط  یه چیز رویایی بود که خواب نبود، ولی همه میدونن که فقط چیزهایی رویایی این زندگی که خواب نیستن  باعث میشن این دنیا ارزش موندن و داشته باشه

دِد لاین ها

میگفتم که دیشب خواب بد دیدم حالم بد شد.  پرسیدن مثلا خواب چی.  گفتم نمیدونم،  اصلا مثل خواب بدهای همیشگیم نبود.  من خواب های خیلی ترسناکم معمولا اینه که ددلاین و از دست میدم و استادم شاکی میشه و این چیزا

همشون زدن زیر خنده.  بعضیهاشونم گفتن که برام متاسفن که من زندگی خیلی پوچی دارم که نگرانیهام در این حده

احساس کردم باید چیزی بگم.  بلند شدم و گفتم من آدمیم که بزرگترین کابوسهام راجع به اینه که تو درسام خوب نباشم.  من آدمیم که زندگیم انقد پوچه

احساس سبکی کردم

شبترش که اومدم خونه،  یادم به خوابهای سالهای قبلم افتاد.  به خوابهای قبل از اومدنم،  که خواب میدیدم که خونه رو عوض کرده بودیم  و رفته بودیم جایی که به طرز هولناکی گنده بود.  یه خونه ی نوی هولناک گنده که همه چی توش به طرز هولناکی خوب بود.  همه چی عالی بود.  همه چی به طرز رعب آوری بهترین مدلش بود. میدونین،  اون بهترین حالتی که انقد همه چی خوبه که میدونین که توش یه جای کار حتما میلنگه. رفته بودم تو اتاق جدیدم که  وسایلاش مطابق سلیقم چیده شده بود.  میدونین؟‌ حتی اتاقه هم به طرز هولناکی خوب بود.  بعد کم کم چشمم به تخته وایت برد بزرگی افتاد که رو دیوار بود.  چهار تای تخته وایت برد خودم بود.  یه هو ترس برم داشت.  داد زدم این چرا دورش زرد نیست؟!‌ تخته وایت بردم دورش زرد بود. خودم رنگ کرده بودمش.  صدام خفه شد.  چشمم تازه متوجه دیوارای اتاق جدیدم شد که به طرز هولناکی سفید بود.  دیوارای اتاق من زرد بود.  زرد شاد.  خیلی شاد.  خودم انتخاب کرده بودمش
بیدار که شده بودم گریه کرده بودم.  نمیخواستم برم از ایران

قبلترش خوابهای هولناکم یه تعقیب و گریز بود.  همیشه از رفتنش میترسیدم. از کم محلیش.  از نبودنش.  تو یه کاخ بزرگ میدوییدم دنبالش و من همیشه پشتش بودم و همیشه جلوشو نگاه میکرد.  میدونس پشتشم.  میدونس میخوام پیشش باشم.  میدونس میخوام برگرده نگاهم کنه یا حداقل آرومتر راه بره.  یه طوری که بتونم دستاشو بگیرم.  ولی میرفت.  قدم قدم کاخ بزرگ زندگیشو طی میکرد که همه دیواراش لحظه هاییش بود که من توشون نبودم.  که توشون به من نگاه نمیکرد.  که داشت میرفت.  داشت میرفت . خسته میشدم من.  از نفس میافتادم.  دور تمام اون راهروهای تو درتو،  گاهی میخزیدم پشتش.  ولی هیچموقع بهش نمیرسیدم.
داد میزدم. میشنید.  ولی برنمیگشت.  در نظرش باید یاد میگرفتم که داد نزنم
من عاشقش بودم.  من همیشه دنبالش میرفتم


حالا اینجام.  تو این اتاق با دیوارای شیری.  با پرده های سبز صدری.  با گبه ی  کرم. وسایلای سفید و قهوه ای روشن. اینجا هیچیش شبیه اتاق سراسر رنگ من نیست
حالا اینجام.  تو خوابهام دیگه اون کاخ گنده نیست.  من دنبال کسی نیستم.  کسی اگه هست،  اگه باشه،  کنارمه،  همینجا.  کنارش راه میرم

  ددلاین ها؟  درسها؟  شاید آدم باید انتخاب کنه که از چیا بترسه.  که تو کابوسش چیارو ببینه.  اگه نمیدونین من بهتون میگم که کابوس از دست دادن ددلاین ها خیلی بهتر از کابوسای دیگه است. من کابوسهای دیگه هم دیدم.  دو تا جور دیگش و دیشب دیدم. کابوسهای ددلاین ها  و درسها خیلی بهترن،  حتی اگه بدو ان دنبالت،  حتی اگه همه ی استادات سرت شاکی باشن.  حتی اگه چالمرز بگه که دیگه حق نداری بری توش.  همه اینا، خیلی کمتر بدن از بقیه کابوسها

Thursday, November 10, 2011

تا ساحل هست، تا قصه هست

شاکی بودم از خودم،  از اینکه خوب نبودم و این حرفها.  از اینکه کوتاه اومده بودم و مواظب نبودم و این حرفها. از اینکه به موقع شاکی نشده بودم،  از اینکه ترسیده بودم و محافظه کارانه رفتار کرده بودم. از این چیزایی که گاهی پیش میآد گاهی،  از اون روزایی که تو فقط فک میکنی کاش خوب شن ولی هرچی بیشتر میگذره بیشتر باورت میشه که بهتره زودتر از تخت بیای بیرون و این وضع به هم ریخته رو درس کنی که اوضاع به همون بدیه که تو دلت نمیخواد باور کنی ... شاکی بودم از خودم

نشسته بودم جلوش غر میزدم.  خودزنی میکردم و میدونستم که صرفا داره تماشام میکنه که میدونس که اشتباه کردم
وسط غر زدن ها و کلافگی هام و بعضا اشکام، بهش گفتم  یه روزی،  یه جایی،‌ سرم و میذارم رو پات برام قصه بخون

وسط بغل کردن هاش و قیافه های '' آره اشتباه کردی ولی پیش میآد '' هاش،  یه هو احساس کردم اگه یه روزی باشه که سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  هنوز اوضاع به اون بدی نیست
منظورمه، یه هو حس میکنی که اگه کسی باشه که یه روزی سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  اگه این صحنه قابل تصور باشه،  هیچی دنیا هنوز به اون بدی نیس

Tuesday, October 25, 2011

سطح صفر

دیگر حوصله عاشقانه های چهار متر بالاترها را ندارم
کسی آن بالاها نمیآید

اینجا همه چسبیده اند به زمین
ارتفاع صفر



یاد ''خداحافظ گری کوپر'' که هرچه پایینتر از دو هزارمترش میشد سطح صفر،‌ سطح گه

Sunday, October 23, 2011

انقلاب لیبی

من فهمیدم هیچ انقلابی هیچ بدهی ای بهکسایی که براش شهید شدن نداره

سخنم با اوناییه که میخوان شهید شن.  کسی براش مهم نیست راه شما چیه.  کسی واقعا اهمیت نمیده که شما چی میخواستین. اونایی که زنده موندن دنبال چیزایی میرن که خودشون میخوان،  همونطور که شما دنبال چیزایی بودین که خودتون خواستین
من نمیگم نرین شهید شین.  من میگم فقط بدونین برای چی دارین میرین یا با این شهادتتون حداکثر زور دارین چی رو به باقی مونده ها بگین یا ازشون بخواین یا تو این دنیا عوض کنین. نهایت حقیقی که میمونه، اینه که شما درواقع فقط برای این دارین میرین که دیگه نمیتونین وضع موجود رو تحمل کنین، انقد نمیتونین تحمل کنین که حاضرین برا تغییرش کشته شین. حتی بهتره قبلش اینو یه جا بنویسین،  وگرنه ممکنه هر دلیلی رو بهتون ببندن.  اینم خیلی مسخره اس که یکی از این دنیا بره بیرون به بقیه بگه که آرمان هاشو دنبال کنن،  یعنی اگه بخواد و بگه هم نه انصافه نه عملی. هرکی آرمان خودشو داره و دنبال همون میره. ممکنه آرمان خیلیا که موندن شبیه شما باشه،  مکنم هس که نباشه

میتونین برای باقی مونده ها آرزوی شادی و سلامت کنین و بگین (‌در حد نصیحت) برای تغییر دادن دنیایی که دوسش ندارن بجنگن،  تا حد مرگ بجنگن. ولی هیچموقع نمیتونین بشهون بگین آرمانهای شما رو نگه دارن 

از شهادت شما تنها حقیقتی که میمونه اینه که شما برای از بین بردن وضع موجود حاضر به کشته شدن بودین/ نبودین و اتفاقی کشته شدین




هر انسانی که  در راه آزادی از جونش میگذره، روح بزرگی داره، حالا میخواد آزادیِ خودش باشه یا کشورش یا بشریت،‌ زیاد فرقی نداره

روحتون شاد


اولین قانونی که بعد از آزادی لیبی اعلام شد که تغییر پیدا میکنه،  لغو قانون ممنوعیت چند همسری بود.  من دارم فکر میکنم چند نفر از کسایی که در این چند ماه برای این انقلاب شهید شدن،  این قانون دغدغشون بوده

Wednesday, October 19, 2011

مادربزرگها

صحبت اینکه، من یه بار با دوست پسرم رفتم شمال، رفتیم یه سری خونه مامان بزرگم. این پسر هوس سبزی پلو ماهی شمالی کرد.  صحبت اینکه ما رفتیم بازار سبزی خریدیم.  این پسر، هیجان زده، نشست اندازه ده نفر سبزیِ سبزی پلو خورد کرد جلو مامان بزرگ ما. صحبت اینکه این مامان بزرگ ما که تاحالا ندیده بود هیچ کدوم از دوست پسرای هیچ کدوم از نوه هاش جلوش اینطور سبزی خورد کنن،  بدون اینکه در نظر بگیره که کلا اصلا هیچ کدوم از دوست پسرهای هیچ کدوم از نوه هاشو ندیده بود تاحالا چون شاید هیچ کدوم اندازه من چشم سفید نبودن،  یک دل نه صد دل عاشق سبزی خورد کردن دوس پسر ما شد،  که چه قد این پسر کاریه،  چه قد این پسر خانواده دوسته،  چه بر بازویی داری،  چه دست و پنجه ای داره

صحبت اینکه،‌ یک سال بعدش که پسر دایی ما با یکی از دوستای پسرش رفته بوده شمال خونه مامان بزرگ ما،  مادرجون بهشون گفتن که این دختر خیلی زبله، اومده بود اینجا یه دوست پسر داشت از من بهتر سبزی خورد میکرد 

صحبت اینکه این دوست پسر پسردایی ما،  برگشته به پسردایی ما گفته که خجالت بکش، یاد بگیر یه کم! پنج ساله دوس دختر داری،  یه بار ورداشتی بیاریش شمال خونه مامان بزرگت؟  دختر عمت ورمیداره دوس پسر ميآره اینجا


صحبت اینکه کلا مواظب مامان بزرگ ها باشید.  شیفته ی یک چیزهایی میشوند یک هو


Saturday, October 15, 2011

یورتمه

خیالها
در جای خالیت
یورتمه میروند
سمهاشان که میکوبد
خون میکند
سنگفرش دلم را

Friday, October 14, 2011

اتاق امن ما

دخترکمان دیگر نمیرقصد
کز کرده گوشه ی اتاق
موهایش پریشان شده دورش
چشمهایش بدجوری خالیست
و مثل مرده ها هیچ نمیگوید
از دیشب برایش اسمش را تکرار کردم
برایش قصه هایش را خواندم
عکس ها را نشان دادم
هر از چندی سرش را بالا میکند
 لبخند کمرنگی میزند
و برمیگردد به مردگی خودش


از دخترک که غافل میشوم
حرفها در سرم صدا میکند
 میشوم یکسر حرف
جمله ها میآیند و میروند
مینویسم
من از دیشب
اندازه تمام چرکنویسهای تمام عاشقانه هایم نوشته ام

دلکم اینجا نیست ولی
محکومش کرده اند باز در این جمع
انداختندش در صندوقچه اش
صندوقچه را هزار بار مهروموم کردند
تا صدایش تا مدت ها خفه شود

آن بیرون کسی ایستاده
کسی ما را اینجا حبس کرده
همیشه این کار را میکند
حال دخترک که اینطور خراب میشود
من و نوشته هایم وحرفهایم را حبس میکند
دلکمان را محکوم میکند
میاندازدش در صندوقچه
لبخندی بر میدارد
میکشد روی لبهایم آن بیرون
پررنگ
پررنگ

کز کرده دخترکمان گوشه ی اتاق
مرده انگار
و من از دیشب
به اندازه تمام چرکنویس های تمام عاشقانه هایم در این اتاق نوشته ام

Thursday, October 13, 2011

احتیاط

به نظرم آدم ممکنه خیلی کلمه ها رو بشنوه
یا خیلی کلمه هارو استفاده کنه

ولی معنیشونو درک نکرده باشه
یا اون کلمه ها تو اون جاهایی که استفاده میشن،  معنیشون به تمام استفاده نشده باشه
یا به تمام نشون داده نشده باشه

احتیاط  کلمه ایه که من برای اولین بار امشب
معنیش رو به ''تمام'' فهمیدم

اخیرا چند تا آدم تو زندگیم
تو مکالماتشون با من
این کلمه رو استفاده کرده بودن
ولی من تو هیچ کدوم از این مکالمات 
معنی احتیاط رو انقدر دقیق نفهمیده بودم
که تو این مکالمه


ـ حالا بعد تمام این داستان ها،  تو داری به من اینو میگی؟
ـ شانتاژ نکن،  من فقط دارم بهت میگم که تو رو تو این مورد نمیشناسم. طبیعی هم هست.  من فقط دارم احتیاط میکنم




Saturday, October 08, 2011

درخت

میگف من فهمیدم ماها باید زندگی کردن و از درخت یاد بگیریم

میگفت راس میگم،  جدی میگم

میگف ببین چه طوری هرسال پاییز و زمستون گند میزنه تو زندگیش،

اونوخ بهار که میشه از نو شکوفه میده،  انگار هیچی نشده

اصن خیالشی نیس که چه به درد نخوری بوده نصف سال

میگف حالا ما تا یه بار گند میزنیم واسه بقیه عمرمون هر سال افسرده ایم

میگف که آدم باید زندگی کردن و از درخت یاد بگیره

عاشق بود خیلی
خیلی

Wednesday, September 28, 2011

دُچار


فکر میکنم بشه گفت من در انتخاب کلمات و نگارش جملات دقت خاصی به خرج میدم
 من از مدتی پیش تصمیم گرفتم کلمه هایی رو استفاده کنم که مفاهیمشون برام دقیقا روشن هستن
مدتی بعد از این تصمیم،  اتفاق جالبی افتاد
من شروع به استفاده از کلمه هایی جدید کردم
کلمه هایی که سالهاست میدونمشون
ولی اصلا نمیدونستم  کی ممکنه استفاده شن

 انتخاب با وسواس ذهنم از کلمات
گاهی من و بیشتر از اونچه به صورت عادی 
به حال خودم آگاه میکنه
و باعث شگفتیِ من میشه

من اخیرا از کلمه های مهر،  امان،  آسمان، دچار و میل تقریبا زیاد استفاده میکردم

تکلیف این کلمات نسبتا روشن است
آدمی میداند که در یک حدی کجای کار است

ولی کلمه ای که  امروز من رو غافلگیر کرد
آرامِ جان'' بود

میبینید
  مثلادر این مورد
من خودم هم نمیدانستم که اِنقدر دُچار شده ام

Monday, September 19, 2011

دنیای واقعی

نکته ی اینکه میگم دلتنگتم این نیس که بگم باش
حتی اینم نیس که بگم چرا نیستی

فقط میخوام بدونی که یه طورایی، اینجا دنیاییه که اگه زندگی من دو هفته خالی از تو باشه
دلم برات تنگ میشه

من فقط میخوام تو این دنیا رو بهتر بشناسی
وقتی میگم دلم تنگ شده برات
دوسِت دارم، میدونی؟
برام مهمه که این دنیارو اونطور که هست بدونی

Thursday, September 15, 2011

شعر

زنگ میزنم به مادرم
شعرها را برایش میخوانم
و میپرسم

چه میگویند این همه شعرها مادر؟

مادرم فارسی را میداند،  فارسی را دوست داشته،  خوانده،  حفظ کرده،  سالها درس داده
مادرم شعرها را میداند

با صلابتی که از کودکیِ پشت درهای کلاسهایش در صدایش به خاطر دارم
شعرها را برایم معنی میکند

صدایش صدای دبیری میشود 
    که از پس سالها
عشقبازی شعر با شاگردها
لابهلای گرد گچ و پیش روی تخته ها

شنیده میشود

تمام که میشود
نرم میپرسد شعر میخوانی؟

میگویم بله

میگوید
من دیگر اینها را گوش نمیدهم
آهنگهای خارجی گوش میدهم
آنها را که گوش میدهم آرام میشوم
میدانی؟

اینبار 
صدایش صدای مادری میشود
پشت خطهای تلفن
که بچه هایش را 
هر روز
حداقل سه بار
در سه جای دنیا دلتنگی میکند
  
که دیگر نه شعرهای خودش
نه عاشقانه های خودش
که تنها هوای شعرهای دنیاهای دلتنگی هایش
آرامش میکند
 
دلش میخواهد این هواها را نفس بکشد
 میدانید؟



 
 

Sunday, September 11, 2011

سُس هات چیلی

خوشی زندگی

گاهی اینه که 

یه شب با یه دوستی پیتزا درس کنی

و بعد از قصه هات بپرسه

و بعد تو قصه های باور نکردنیتو 

رو میز غذاخوری

با آدمایی که میرن تو قالب زیتون و کاسه و بشقاب و شمعدون و لیوانا

و آخریشونم با بطریِ سُس هات چیلی 

با این عبارت که 

Come on, I bet he is at least as hot as this sauce,

براش تعریف/بازی کنی

و کر کر بخندی از نگاهای متعجبش
و تازه بفهمی که قصت اصلا معمولی نیست
و اینا چیزایی نیس که هرروز واسه یکی بشه
 
و آخرش
جدی نگات کنه

و بگه به نظر خوشحال میآی

و منظورش این باشه که

با این قصه ها
قطعا باید خوشحال باشی
خیلی خوشحال


Wednesday, September 07, 2011

بال

گفت بغل میخوای؟

نه اگه ازش زنده در بیام

گفت کاری هس من بکنم؟

نه،  نه اگه نمیتونی آزادم کنی

میدونستم لبخند میزنه. صورتش باز میشه.  گفت تو آزادی.  اون یکی بالتم بهت میدم

بعد یک ماه

مثل دیوونه ها زدم زیر گریه