I got a new disease, just recently. It hurts. It started with a mental cold, water coming out of my eyes and I shiver during the night and I have pain in my chest several times during the day. Sometimes I miss places, sometimes I miss people, sometimes I want to be alone, sometimes I wish I was nowhere. Feelings come and go and many times it hurts, but when it doesn't, it feels quite OK.
I have been to the doctor's a couple of times. The last time I'd been there, today, he said "I am afraid you got a terminal disease, it's called Life, kills slowly and painfully."
He also added that about fifty percent of humans are suffering from it. The rest, have had it and are gone now, they just have not realized it yet, it takes time.
He said no cure nor medicine, once I asked about the treatment. What should I do now doc, he grinned, "What should you do with Life? The life, you should just live it." replied the doc.
"Lafcadio, the lion who shot back", is the name of a book by Shel Silver Stein. He was/is one of my favorite poets. And Lafcadio, happens to be the name of this blog.
Showing posts with label نا کجا. Show all posts
Showing posts with label نا کجا. Show all posts
Monday, March 12, 2012
Sunday, February 19, 2012
نامه های بی صحاب
من از شانزده سالگی ارتباطم با نزدیک ترین آدمهای زندگیم، نامه ای شد. طبیعتا به اجبار. اینطور بود که دیگر نامه نگاریهایم صاحب سبک شد. برای هر کس یک سبک داشت. بعدترش اینطور شد که من برای نزدیکترین آدم زندگیم هم که در اتاق کناری بود، راحتتر بودم نامه بنویسم تا حرف بزنم. در این سالها، من به شاید نزدیک ده نفر، انواع نامه های عاشقانه، احساساتی، غمگین، شاد، خبری، داستانی، نامه های داد زن، نامه های خیس گریه، نامه های کرکر خنده، نامه های دلتنگی، نامه های هر جوری که این زندگی بود و نبود و میتوانست باشد و نمیتوانست نباشد، بارها، بارها و بارها زده بوده باشم. من امشب گیج بودم و خسته، مثل خیلی وقتهای دیگر. ولی امشب خودم را دیدم که دارم نامه ای مینویسم که تمام که شد، نمیدانستم این نامه برای کیست. شاید هر جمله اش مال یکیشان بود، شاید مال هیچکدامشان نبود
نمیدانم با کدام یکی شروع شده بود مخاطبش و وسطش کشیده بود به آن یکیهای دیگر و آخرش نمیدانستم این حرفها برای کیست، اصلا گفتنش برای چیست؟
من امشب فهمیدم نامه ی بی صحاب، شاید یکی از غمگین ترین موجودیت های دنیا باشد، شاید هم یکی از رهاترین هاشان. چیزیست در مفهوم به مانند جنده. برای هر کس چیزی دارد، برای هیچ کس چیزی ندارد
Thursday, December 29, 2011
رهایی
پنجره ی باز برجهای بلند
رقص هوس انگیز پرده ها در رهایی باد
کوچکی تمام دردها
از پشت بام خانه ی پدری در تهران
آزادی افق بی انتهای دریا
آرامش آبی
دعوت نرم ریز ریز موجها بر روی پا
خنکای نرم تیزی تیغ
آرامِ نبض رگها
آّه
هوس انگیز رهایی
روسپیگری اجباری
روسپیگری اجباری
اجبار تَن
مجبور تَن؟
سکوت تنهاییِ سکس
لذت تن؟
شکنجه ی روح
سکوت صداهای فیلم پورن
لذت تن
شکنجه ی روح
روسپیگری اجباری؟
سکوت تنهایی لحظه های زندگی
تنهایی
تنهایی
روسپیگری اجباری
Subscribe to:
Posts (Atom)