Showing posts with label Story. Show all posts
Showing posts with label Story. Show all posts

Tuesday, January 10, 2012

چای و شکر

آن شبها که کنارش بودم،  تنم را بغل میکرد،  گاهی سرم را فشار میداد روی سینه اش.  نوازشهایش را بعد دقیقه ها که گریه میکردم،‌ میفهمید داستان چیست.  بغل کردن هایش جور خاصی نمیشد هیچ موقع.  برای تاکید اینکه میداند داستان چیست،  عادت داشت نرم لباسم را صاف و درست کند.  بلوز را بیشتر روی شلوار بکشد، یقه را مرتب کند. نه اینکه لباسهایم را کنار زده بود،‌ نه.  فقط مرتب ترشان میکرد
  یک جور احترام بود که میگذاشت به تنت انگار
بعد خیلی عادی میپرسید چای میخوری؟  من چای نمیخورم.  ولی چای های خانه اش را همیشه میخوردم.  دمشان میکرد،‌ خیلی با احترام دمشان میکرد.  لیوان میریخت میداد دستت.  قند هم نداشت.  نهایت یک کاسه بود که توش شکر بود،‌ اگر قاشق تمیز بود شکر با چای میخوردی

گشنه هم اگر بودی نون و کره بود همیشه

قبلتر هایش خیلی ساده میگفت که همه نوازش میخواهند.  این را مثل چیزهای دیگری میگفت که آدمی محکوم ،بود به خواستنشان،  محکوم بود به داشتنشان،‌ میتوانست دوستی را از نوازش و نوازش را از عشق و عشق را از سکس جدا کند.  ولی سکس را از نوازش جدا نمیکرد.  عشق را هم از نوازش جدا نمیکرد
گاهی سر خنده و شوخی به من میگفت فقط به نظر آدم بِده ای میآی،  ما که چیزی ندیدیم

من سکوت میکردم
 
هیچ موقع هم نپرسید این اشکهایت سر چیست.  از آن آدمها بود که نمیپرسند.  لابد چیزی حدس میزنند،  لابد سر چیزیست دیگر،  چه فرقی دارد
هیچ موقع هم گمانش به این نرفت که شاید این سردی تنم برای این باشد که جدا از من و او و آن اتاق، تنم خیالش گرم به گرمای دیگریست، در دنیای دیگری سیر میکند، جدا از من.  شاید غیر ممکن میدانست  از این سردِ ساکتِ تن که‌ با نگاهی به تب بیفتد، به سر انگشتی به تاب بیایَد و نفسهایش نا هماهنگ شود    

شاید هم میدانست
اگر میدانست هم فرقی نداشت.  باز هم قصه ای بود مثل بقیه هزار قصه ای که من و خودش شنیده بودیم و تمامش این میشد که  روزی به من بگوید تو هم رفتی.  تو هم به خاطره ها پیوستی دختر

Monday, November 14, 2011

لیلیوم سفید

داستانشان یک تراژدی محض بود.  یک عاشقانه ی وحشتناک.  برای من از آن شبی شروع شد که با بغض پای تلفن گفت که بچه اش را میخواهد.  بعد پرسید '' این یعنی خیلی دوستش دارم،  نه؟ 

 گفتم آره.  این یعنی خیلی عاشق شدی

بعدترش دخترک شراب و شهر فلورانس شبی آمد دنبالم.  یادم است کلافه بودم آن شب.  دوست پسرم نمیدانم کجا رهایم کرده بود.  ولی برای دختر لیلیوم سفید خریده بودم.  من سالها قبل دیده بودمش،‌ خیلی سالها قبل. بچه بودم.  ولی میدانستم بوی لیلیوم سفید میدهد.  میدانستم لیلیوم سفید است.  برایش خریده بودم.  آن شب که رفته بودیم بیرون و از دلتنگی مان حرف میزدیم،  صندل سیاه پاشنه دار داشت و لاک قرمز. ناخن های دستش مانیکور ظریف بود.  یکی از زیباترین زنهایی بود که تا به حال دیده بودم.  بعدترها بهش گفتم که شبیه فلورانس است.  همانطور زنانه، همانطور برهنه لم داده روی زمین شراب و مست است.   از آن زنهایی بود که هیچموقع رو زمین بند نمیشوند
 
از آنشب لیلیوم سفید را از همه ی گل ها بیشتر دوس داشتم.  این را گلفروش سر خیابان هم فهمیده بود دیگر.  مادرم که میرفت برایم لیلیوم زرد بخرد با خنده میگفت ولی دختر خانم سفید را دوست دارند.  

میدانستم دارد میرود.  میرود که با هم باشند.  میرود پی عاشقانه هایش،  این هم بدجور عاشق بود،  بچه اش را میخواست این هم

قرار بود یک شب چهار تایی کنار آتیش شراب و پنیر آبی بخوریم.  به من میگف سیسی،  بعدترها که دلم برایش تنگتر میشد خواهرم را صدا میکردم سیسی.  بعدترها که دلش برایش تنگ میشد من را صدا میکرد سیسی،  درست مثل خودش

بعدترها قرار بود دردها و اشک های عاشقانه هاشان را یک سر بشنوم.  بعدترها قرار بود از دوست داشتن هاشان بگویند و از تنهایی هاشان و بعد بارها بگویند که بهشان نگویم و من نمیگفتم.  میدانستم نمیشود.  دختر را میشناختم. میدانستم که پریده.  میدانستم گریه هایش پی پریدنش است.  میدانستم برنمیگردد و تب هایش درد این است که میداند دیگر بر نمیگردد

بعدترها قرار بود جفتشان را داشته باشم که من را سیسی صدا میکردند.  جفتشان را که به سختی با هم نبودنشان را که خودشان با دقت انتخاب کرده بودند درد بکشند،  بارها گریه کنند و خوب شوند و باز هم درد بکشند. که دیگر نه همدیگر را میخواستند،  گریه ی این را میکردند که  دیگر چرا نمیشود که بچه ی کسی را بخواهند.  غریبی دلشان بود که عاشقانه اش معلوم نبود بین حرفهای کدام یکیشان و  داستان کدام شهر این دنیا گم شده بود،  معلوم نبود جایی در تهران مانده بود،  یا آن شهر کذایی در آلمان،  کانادا یا آمریکا

عاشقانه شان ماند تا من یک روز دلتنگی عاشقانه ام را قصه شان کنم و بنویسم،  پنیر آبی و شراب قرمز دوست بدارم و لیلیوم های سفید را.  تا من زنانگی ام شود لاک قرمز ناخنهای پا در صندل های پاشنه دار مشکی، یا کفشهای قرمز اناری

ـ  من عاشق کفشم، ولیقرمز گوجه ای به من نمیآید،  قرمز اناری چرا،  ولی گوجه ای نه
ـ  معلومه که قرمز گوجه ای بهت نمیآد،  آخه تو سیسی منی،  بهت فقط قرمز اناری میآد


Saturday, November 12, 2011

خواب

این یه خواب نبود،  واقعی بود

  میگف این تیکه رو خودت باید بشینی. داشتیم برمیگشتیم خونه.  میگف میخوام یه چیزی رو نشون بدم بهت،  ولی خودت باید رانندگی کنی

یه جا راه منحرف میشد.  من میترسیدم برم توش.  جاده رو نو ساخته بودن و حتی سیاهی آسفالت نوش تو شب معلوم بود. چراغ هم نداشت. گفت برو توش از یه کم جلوترش شروع میشه.  نمیدونستم چی رو ممکنه بهم نشون بده،  ولی میدونستم که وقتی انقد مطمئنه که دوسش میدارم،  دارم میرم که خیلی خوشحال شم.  شایدم گریم میگرف از خوشحالی،  از اینکه اونهمه چیز خوب تو یه لحظه جا نمیشد و اینا
رفتم تو راه.  یادمه یه طورایی بالا میرف راهه.  خواب نبود،  من مطمئنم که ما اونجا بودیم.  یه هو تمام دور راه رو زمین نقطه نقطه چراغای آبی شد.  کناره ی جاده، و خط وسطش چراغای سبز شد.  هیچی دیگه جلو مون نبود غیر رد نورهای سبز و آبی رو زمین.  راه به بالا میرفت. میخندیدم،  باورم نمیشد.  خوشحال شده بودم،  خیلی.  اون چراغا صرفا شادم کرده بودن

خندید.  گفت اینجا انقد واسه تو خوبه که آدم میتونه آخر این راهه ازت خواستگاری کنه و مطمئن باشه که نه نمیگی

میدونستم/ میدونستیم؟  نه آخر اون راه نه آخر هیچ راه دیگه ای ازم خواستگاری نمیکرد.  هیچی قرار نبود بشه.  هیچی هم نشد. این فقط  یه چیز رویایی بود که خواب نبود، ولی همه میدونن که فقط چیزهایی رویایی این زندگی که خواب نیستن  باعث میشن این دنیا ارزش موندن و داشته باشه

Thursday, November 10, 2011

تا ساحل هست، تا قصه هست

شاکی بودم از خودم،  از اینکه خوب نبودم و این حرفها.  از اینکه کوتاه اومده بودم و مواظب نبودم و این حرفها. از اینکه به موقع شاکی نشده بودم،  از اینکه ترسیده بودم و محافظه کارانه رفتار کرده بودم. از این چیزایی که گاهی پیش میآد گاهی،  از اون روزایی که تو فقط فک میکنی کاش خوب شن ولی هرچی بیشتر میگذره بیشتر باورت میشه که بهتره زودتر از تخت بیای بیرون و این وضع به هم ریخته رو درس کنی که اوضاع به همون بدیه که تو دلت نمیخواد باور کنی ... شاکی بودم از خودم

نشسته بودم جلوش غر میزدم.  خودزنی میکردم و میدونستم که صرفا داره تماشام میکنه که میدونس که اشتباه کردم
وسط غر زدن ها و کلافگی هام و بعضا اشکام، بهش گفتم  یه روزی،  یه جایی،‌ سرم و میذارم رو پات برام قصه بخون

وسط بغل کردن هاش و قیافه های '' آره اشتباه کردی ولی پیش میآد '' هاش،  یه هو احساس کردم اگه یه روزی باشه که سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  هنوز اوضاع به اون بدی نیست
منظورمه، یه هو حس میکنی که اگه کسی باشه که یه روزی سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  اگه این صحنه قابل تصور باشه،  هیچی دنیا هنوز به اون بدی نیس

Friday, October 21, 2011

.

خودمو پیدا کرده بودم که بسته قرص ترامادول و که از دستشون کشیده بودم گرفته بودم جلوش شاکی سرش داد میزدم که '' این چیه؟‌ اینو برای چی بهت دادن؟  مگه دکتر اینو با نسخه بهت نداده؟ " ماتش برده بود، گف چرا.  گفتم داروی نسخه دار و داری میدی به بقیه بخورن؟‌ جرمه،  میدونی؟  حق نداری دارو بدی به بقیه.  داروهات مال خودته.  جمش کن. واسه من صحبت مرام و اینارم را ننداز،  هرکی بخواد میره دکتر براش تجویز میکنه،‌ فهمیدی؟‌ 

حالا دیگه همه ماتشون برده بود.  گفت خوب،‌ باشه.  قرصارو گذش تو جیبش
 
رفتم آشپزخونه شروع کردم ظرف شستن

آخر شب میگف که قرصاش دارن تموم میشن و باز باید بره دکتر.  میگف که میترسه که بره،  میترسید بستریش کنن باز

Wednesday, October 19, 2011

مادربزرگها

صحبت اینکه، من یه بار با دوست پسرم رفتم شمال، رفتیم یه سری خونه مامان بزرگم. این پسر هوس سبزی پلو ماهی شمالی کرد.  صحبت اینکه ما رفتیم بازار سبزی خریدیم.  این پسر، هیجان زده، نشست اندازه ده نفر سبزیِ سبزی پلو خورد کرد جلو مامان بزرگ ما. صحبت اینکه این مامان بزرگ ما که تاحالا ندیده بود هیچ کدوم از دوست پسرای هیچ کدوم از نوه هاش جلوش اینطور سبزی خورد کنن،  بدون اینکه در نظر بگیره که کلا اصلا هیچ کدوم از دوست پسرهای هیچ کدوم از نوه هاشو ندیده بود تاحالا چون شاید هیچ کدوم اندازه من چشم سفید نبودن،  یک دل نه صد دل عاشق سبزی خورد کردن دوس پسر ما شد،  که چه قد این پسر کاریه،  چه قد این پسر خانواده دوسته،  چه بر بازویی داری،  چه دست و پنجه ای داره

صحبت اینکه،‌ یک سال بعدش که پسر دایی ما با یکی از دوستای پسرش رفته بوده شمال خونه مامان بزرگ ما،  مادرجون بهشون گفتن که این دختر خیلی زبله، اومده بود اینجا یه دوست پسر داشت از من بهتر سبزی خورد میکرد 

صحبت اینکه این دوست پسر پسردایی ما،  برگشته به پسردایی ما گفته که خجالت بکش، یاد بگیر یه کم! پنج ساله دوس دختر داری،  یه بار ورداشتی بیاریش شمال خونه مامان بزرگت؟  دختر عمت ورمیداره دوس پسر ميآره اینجا


صحبت اینکه کلا مواظب مامان بزرگ ها باشید.  شیفته ی یک چیزهایی میشوند یک هو


Friday, October 14, 2011

اتاق امن ما

دخترکمان دیگر نمیرقصد
کز کرده گوشه ی اتاق
موهایش پریشان شده دورش
چشمهایش بدجوری خالیست
و مثل مرده ها هیچ نمیگوید
از دیشب برایش اسمش را تکرار کردم
برایش قصه هایش را خواندم
عکس ها را نشان دادم
هر از چندی سرش را بالا میکند
 لبخند کمرنگی میزند
و برمیگردد به مردگی خودش


از دخترک که غافل میشوم
حرفها در سرم صدا میکند
 میشوم یکسر حرف
جمله ها میآیند و میروند
مینویسم
من از دیشب
اندازه تمام چرکنویسهای تمام عاشقانه هایم نوشته ام

دلکم اینجا نیست ولی
محکومش کرده اند باز در این جمع
انداختندش در صندوقچه اش
صندوقچه را هزار بار مهروموم کردند
تا صدایش تا مدت ها خفه شود

آن بیرون کسی ایستاده
کسی ما را اینجا حبس کرده
همیشه این کار را میکند
حال دخترک که اینطور خراب میشود
من و نوشته هایم وحرفهایم را حبس میکند
دلکمان را محکوم میکند
میاندازدش در صندوقچه
لبخندی بر میدارد
میکشد روی لبهایم آن بیرون
پررنگ
پررنگ

کز کرده دخترکمان گوشه ی اتاق
مرده انگار
و من از دیشب
به اندازه تمام چرکنویس های تمام عاشقانه هایم در این اتاق نوشته ام

Saturday, October 08, 2011

درخت

میگف من فهمیدم ماها باید زندگی کردن و از درخت یاد بگیریم

میگفت راس میگم،  جدی میگم

میگف ببین چه طوری هرسال پاییز و زمستون گند میزنه تو زندگیش،

اونوخ بهار که میشه از نو شکوفه میده،  انگار هیچی نشده

اصن خیالشی نیس که چه به درد نخوری بوده نصف سال

میگف حالا ما تا یه بار گند میزنیم واسه بقیه عمرمون هر سال افسرده ایم

میگف که آدم باید زندگی کردن و از درخت یاد بگیره

عاشق بود خیلی
خیلی

Monday, September 26, 2011

مادیان ها

پهن میشوم خانه اش باز

جایم روی تخت است،  لپ تاپ را میگذارم روی پایم و کد میزنم. زندگیش را میکند. درست، فقط زندگیش را میکند. فیلم میبیند،  گاهی تار میزند و تمام اینها را در آن اتاق بیست و دو متری هیچ کار به من ندارد. بلند که میشوم لابد غذا درست کنم،  از پشت سرم که رد میشود دستهایش را دورم حلقه میکند،  به لبخند میگوید که همیشه دوست داشته وقتی زنش در آشپزخانه کار میکند دستهایش را از پشت دورش حلقه کند.  خاطر من به آشپزخانه ها میرود و کارم را ادامه میدهم

وسط روز میرویم استخر.  برای من در آن اتاق بیست و دو متری یک کشو گذاشته که توش لباس شنا نگه دارم. برای وقتهایی که میرویم وسط روز استخر 

گاهی ولو میشویم روی مبل بغل یکدیگر.  چنان به هم گره میخوریم که خودمان هم خودمان را پیدا نمیکنیم.  گاهی غذا میسوزد،  گاهی من گریه میکنم،  گاهی سیگار میکشد،  گاهی حرف میزند
گاهی حرف نمیزند


با هم حسرت دخترهای همسایه را میخوریم که روی تراس برهنه آفتاب میگیرند.  با هم برای تنهاشان نقشه میکشیم،‌  باهم تنهاشان را روغن میزنیم،‌ با هم به حسرتهامان میخندیم
شب که میشود فیلم میبیند.  تمام اتاق بیست و دو متری پر از فیلم میشود. من خسته ام.  من باید زود بخوابم

گلوله میشوم روی تخت نود سانتی متری،  بالش را میندازم کنار و تخت میخوابم

بعدترش، فیلم که تمام شد میآید کنارم.  یک طوری لابد جا میشود روی تخت.  بغلم میکند،  شاید هم نمیکند.  شاید هم فقط میخواهد یک طوری روی تخت یک نفره جا شود.  جا میشود

صبح که بلند میشویم دست و پاها را از هم تفکیک میکنیم،  هرکس تن خودش را برمیدارد و از تخت جدا میشود.  باز تخت میشود مال من،  کاناپه ی آلبالویی برای او.‌ تا شب کد باید بزنم

مینشیند روی کاناپه،  ساز میزند،  ناهار درست میکنیم،  وسط روز استخر میرویم،‌ حسرت دخترهای همسایه را میخوریم،‌ شب تنهامان تا صبح روی تخت لابد به هم گره میخورندو هرکس دست و پایی میگیرد و میخوابیم


بعدترهایش به من میگوید که مادیان ها را صرفا دوست دارد
که نگاهشان کند

 میگویم من روزهای سبک خالی پر از هیچ چیز را دوست میدارم
که نگاهشان کنم

و خیالم به مادیان های وحشی میرود
و آنهایی که رامشان میکنند
آه
آنهایی که رامشان میکنند

Thursday, September 15, 2011

شعر

زنگ میزنم به مادرم
شعرها را برایش میخوانم
و میپرسم

چه میگویند این همه شعرها مادر؟

مادرم فارسی را میداند،  فارسی را دوست داشته،  خوانده،  حفظ کرده،  سالها درس داده
مادرم شعرها را میداند

با صلابتی که از کودکیِ پشت درهای کلاسهایش در صدایش به خاطر دارم
شعرها را برایم معنی میکند

صدایش صدای دبیری میشود 
    که از پس سالها
عشقبازی شعر با شاگردها
لابهلای گرد گچ و پیش روی تخته ها

شنیده میشود

تمام که میشود
نرم میپرسد شعر میخوانی؟

میگویم بله

میگوید
من دیگر اینها را گوش نمیدهم
آهنگهای خارجی گوش میدهم
آنها را که گوش میدهم آرام میشوم
میدانی؟

اینبار 
صدایش صدای مادری میشود
پشت خطهای تلفن
که بچه هایش را 
هر روز
حداقل سه بار
در سه جای دنیا دلتنگی میکند
  
که دیگر نه شعرهای خودش
نه عاشقانه های خودش
که تنها هوای شعرهای دنیاهای دلتنگی هایش
آرامش میکند
 
دلش میخواهد این هواها را نفس بکشد
 میدانید؟



 
 

Wednesday, September 07, 2011

بال

گفت بغل میخوای؟

نه اگه ازش زنده در بیام

گفت کاری هس من بکنم؟

نه،  نه اگه نمیتونی آزادم کنی

میدونستم لبخند میزنه. صورتش باز میشه.  گفت تو آزادی.  اون یکی بالتم بهت میدم

بعد یک ماه

مثل دیوونه ها زدم زیر گریه

Saturday, September 03, 2011

توپ تنیس و گوشت خوک

گاهی آدما از چیزایی که من نمیدونم تعجب میکنن
گاهی از اینکه حرفهاشونو باور میکنم که منظورشون نبوده باور کنم تعجب میکنن

کریس همسر ایرانی داشته.  اینطور بوده که اینها گوشت خوک در سبد خریدشون نبوده.  و عادت به خوردنش نداشتن.  اینطور بوده که هر جا میرفتن همه فک میکردن که چون شوهر کریس ایرانیه و مسلمون اینا گوشت خوک نمیخرن،  یا به طور معمول تو غذاهاشون استفاده نمیکنن.
نه،  اینطور نبوده.  شوهر کریس اصلا مسلمون نیست.  یا فقط اسما مسلمونه.  همه جور شراب و نوشیدنی الکل دار هم میخوره.  شوهر کریس گوشت خوک هم میخوره.  قضیه فقط این بوده که کریس به گوشت خوک یه جور حساسیت داره.  از بچگیش فهمیده که نمیتونه بخوره.  کریس الآن هم خوک نمیخوره


وقتیک ه کاپشن زمستونی سوئدی مو نشون کریس دادم و ازش پرسیدم که میشه اینو تو ماشین لباسشویی معمولی شست یا نه،  فقط یه نگاه کوچیک کردو گفت که مشکلی نداره،  ولی قضیه اینه که اون توپ تنیس نداره.  من داشتم فک میکردم که آیا توپ همون توپه و تنیس همون تنیس،  و آیا کلمه ی توپ تنیس میشه همون توپ قطر ۵-۶ سانتی متری سبز روشنی که باهاش تنیس بازی میکنن یا نه.  و بعد به کریس گفتم که منظورشو نفهمیدم.  گفت که توپ تنیس لازمه و اون نداره،  واسه همین نمیتونه کاپشنم و بشوره.  من با اینکه از جواب منفی این جمله مطمئن بودم ازش مستاصل پرسیدم که آیا داره من و دست میندازه؟ 
کریس برچسب راهنمای کاپشن رو نشونم داد که روش نوشته بود :  با توپ تنیس شسته شود
 
منظورمه،  چیزایی که انقد به نظر ما بدیهین ممکنه کاملا جور دیگه باشن
و اینجا ملت کاپشناشونو قطعا با توپ تنیس میشورن

از کجا معلوم دلیل خیلی چیزای واقعا دیگه چیه
از کجا معلوم مردم خیلی جاهای دیگه چه کارایی رو واقعا میکنن
 
 

Thursday, August 25, 2011

پری های قصه


یارو اصرار که میکرد،  برمیگشتن میگفتن '' آخه آدمیزاد شیر خام خورده،  من با تو نمیتونم کنار بیام
 
یارو که بیشتر اصرار میکرد، شرط میذاشتن،  میگفتن مثلا هیچ موقع این کارو نکن، مرده هم قول میداد،  اینا هم قبول میکردن که پاشونو بذارن رو زمین و یه مدت رو خاک زندگی کنن
همیشه هم شیر خام خوردگی مرده باعث میشد که بزنه زیر قولش و اونم نه یه بار،  سه بار ( تا سه تا نمیشد پریه ولش نمیکرد،  منظورمه اونقدرا هم سختگیر نبود) بعدشم پریه دست دو تا بچه هاشو بگیره بره واسه همیشه

مرده هم بشیه به عزا
 
من همیشه به اینجاش که میرسید خوشحال میشدم که مثلا پریه میتونس بازم بره هرجا که دوس داره،  جم کنه بچه هاشو از این خاک بکنه
 
 منظورمه، یه چیزایی در مورد آدمیزاد اجتناب نا پذیره



Saturday, August 20, 2011

جان

ببین چه ساده

جان میدهم در دستانت

زنده میشوم باز

از تو

هزاران بار

از نو

Saturday, August 13, 2011

پولداری با طعم چپ گرایی افراطی

من در یک خانواده ی چپ متولد شدم.  یا اینطور گفته میشد،  اونموقع یا شاید هنوز هم،  خانواده ام کلا چپ نبود،  در واقع تمام نکته ی چپ بودن خانواده ی ما در پدرم خلاصه میشد،  که البته نکته ی مهمی بود چون بخش بیشتری از کل مخارج کل خانواده را پدر تامین میکرد.  پدرم در جایی بین خانواده ی مذهبی پولدارش،  خود غیر مذهبی پولدارش، تمایلات روشنفکرانه ی غیر پولدارش و لباسهای شیک و کت شلوارهایش گیر کرده بود و من را در یک دست کت دامن با کفشهای ورنی پاشنه دار همانقدر زیبا پیدا میکرد که در لباس گلدار مامان دوخته ی تابستانی ام،  که پارچه اش از پارچه فروش سر کوچه ی خونه ی مامان بزرگم در شهر کوچکی در شمال ایران  خریده شده بود و سرجمع یک چهارم یک لنگه ی کفشهای ورنی کت دامنم قیمت نمیداشت

با جفتش دوست میداشت که بازویش را بگیرم و تو تمام خیابان ها با هم راه برویم و بهم افتخار کند،  نه اینکه پدرم به این لباسها اهمیت نمیداد،  پدرم در جایی بین تمام اینها گیر کرده بود

مادرم ولی فقط زندگی را باور داشت،  اوایل پدرم را هم باور داشت،  ولی بعدش زنانگی زندگی اش باور هایش را خالص کرد. ادبیات خوانده بود و شعر را میفهمید، مادرم به شادمانی و مهربانی و بچه هایش ایمان داشت،  یک زن به تمام معنا بود. پدرم را هم دوست داشت،  بعدتر هایش که پدرم مریض شد هم هنوز دوستش داشت،‌ ولی دلیل اولش ما بودیم.  به خاطر اینکه پدر ما بود دوستش داشت

پدرم یک چپ به تمام معنا بود. این را بچه های هم نسل من میدانند، آنها که پدر هاشان چپ بوده اند میفهمند. پدرم برای کتابخانی ما جایزه کتاب میداد،  برای خریدن ماژیک و مداد رنگی بعد از اینکه میفهمید که برای مشق مدرسه لازم داریم یک هفته ای طولش میداد ولی کتاب را که میخواستیم همان روز میخرید،  برای خرید کفش مدرسه باید میدید که کفشهامان دیگر قابل پوشیدن نیست.  مادرم این میان دزدکی برایمان لباس مهمانی های خارجی میخرید،  آنوقت ما تابستان ها میرفتیم سفر، شهرهای مختلف ایران،  با تور و هواپیما، پدرم سفر را یک کار فرهنگی میدانست و کارهای فرهنگی چیزی از چپ بودن کم نمیکند،  این را همه ی بچه های چپ میدانند.  ولی اینکه چه کاری فرهنگیست را آنجا تعیین میکند که پدر ها و مادرهاشان گیر کرده اند،  بین مذهب و درآمد های نسبتا بالاشان،  کودکیشان یا وضع مالی خانواده شان. برای ما هواپیما و تور و هتل هم فرهنگی بود. معمولا رستورانها هم فرهنگی میشدند،  این را احتمالا مادر جا انداخته بود
 غیر از اینها هیچ چیز در زندگی ما نباید پولداری را نشان میداد

پدر موسیقی را فرهنگی نمیدانست،  گفتم که،‌ بستگی داشت پدر مادر ها کجا گیر کرده باشند. خارج هم قابل تصور نبود. خارج رفتن آنقدرها فرهنگی نبود. کلاس شطرنج خوب بود،‌ ورزش خوب بود و کلاس زبان عالی بود
 

من آنقدری در چپی خانواده نبودم که برادر بزرگترم و بعد از آن هم خواهرم بود. 
دانشگاه که رفتم کم کمک پول پدر را میفهمیدم.  سفرهای خارج هم دیگه غیر فرهنگی نبود.  پدر سنش زیاد نبود،‌ ولی خسته میشد کم کم.  زیادی نمانده بود تا بیماریش.  دیگر به خیلی چیزها اهمیت نمیداد.  دوسه باری که از ایران رفتیم،  تمام دلارها را میداد دست من و خواهرم و خیال راحتش را داشت که دیگر نمیخواست نگران خرید ها باشد. آنقدر ها هم زیاد نبود،  ولی مثلا اندازه ی پول کفشهای من میشد. 
من عاشق کفش بودم/ هستم.  هرجا میرفتم کفش میخریدم.  همیشه اول کفش میخریدم،‌ بعد اگر باز هم میماند دامنی، پیراهنی،  تمام لوازم آرایشم به یک رژ خلاصه میشد و هیچ موقع برای مانتو پول نمیدادم.  گهگاهی که با خواهرم بیرون میرفتم شکایتش در میآمد که حداقل با من که میآیی لباس درست بپوش،  ولی زورکی بودن مانتو و اینکه لباسی نیست که انتخابش کرده باشم مانع این میشد که برایش پول بدهم
به جوانی من که رسید پدر کم کم مریض شد،  خواهر برادرم از ایران رفته بودند و مادر مانده بود و من و درآمد پدرم و دغدغه ی مریضی اش و کم کمک افسردگی من
روزهایی میشد که دغدغه ی شرایط پدر خواب را تا صبح به چشمم راه نمیداد و شروع و تمام شدن ماه را نمیفهمیدم،  رئیسم از این شاکی میشد که تو چرا حساب حقوقت را نداری از بس که شکمت سیر است!  آنموقع ها صبر را نرم قورت میدادم و میگفتم نه،  متاسفم،  من واقعا شکمم سیر است گویا.  ذهنم مشغول مسائل دیگریست   

شرایط کودکی و نوجوانی ما در ایران طوری بود که بعدتر ها آدمهای اطرافم یا مثل خودم بزرگ شده ی یک خانواده ی چپی بودند،  یا بزرگ شده ی یک خانواده ی کم درآمد.  خیلی کم میشد که آدمهای معمولی ببینم،  آدمهایی که پدرها و مادرهاشان اندازه درآمدشان که کاملا کافی هم بود و نه لزوما زیاد،  برای بچه هاشان خرج کرده بودند.  آدمهایی که برایشان نه کفشهای فلان قد تومانی من و نه مانتوهای ارزان قیمتم یا گوشی موبایل پنج ساله ام مطرح بود.  آدمهایی که کلا با مسائل مالی درگیری نداشتند.  هر قدر داشتند خرج میکردند،  کاری هم به خرج کردن نکردن بقیه نداشتند.  آدمهای آرامش داری بودند اینها که زیاد پیدا نمیشدند

بعدترهایش عادت کردم که سیستم خرج کردنم توسط آدمهای اطرافم به قضاوت گذاشته شود.  انقدر این زیاد اتفاق میافتاد که یک روز به خودم آمدم و دیدم که حتی متوجه هم نیستم که این برخوردها برایم خوشایند نیست. جالب اینجاست که دیگر هیچ کدام از آدمهای اطراف من به واقع افراد نیازمندی نبودند.  آدمهایی که  خرج کردن مرا مدام زیر نظر داشتند و به تناسب آن با من برخوردهای تلخ و شیرین میکردند،  همه یا اکثرا درآمدی بیشتر از من داشتند،‌ یا پدر مادرهایی پولدارتر از من،‌ یا خیلی ساده  بیشتر از من خرج میکردند. تنها چیزی که داشتند دید چپی بود که از پدرها و مادرهاشان یا زندگی سخت کودکیشان درشان رخنه کرده بود،  دچار یک جور پولداری با طعم چپ گرایی افراطی بودند و اینها هم مثل پدر من جایی گیر بودند

کفش های نویم را با تعجب نگاه میکردند و نیمچه غری میزدند که باز هم کفش خریدی و بعدش میپرسیدند که آیا تا فروشگاه مواد بهداشتی همراهیشان میکنم تا کرم صورت شصت دلاریشان را بگیرند یا نه
گاهی سوارشدن سه ایستگاه مترو را به خاطر دو دلار خرج بلیطش چنان با تعجب تکرار میکردند و اندک غری میزدند که پول دانشجویی به این خرجها نمیرسد و  پیاده برویم،  دیگر اوقات چهل دلار پول تاکسی و ویسکی و شراب میدادند،  آخر همه شان هم یا حقوقشان ته ماه بود که جواب همه را میداد یا پدر مادر پولدارتر از منشان به ته ماه نرسیده حسابشان را پر میکردند،  ولی بدون کلاس چپ گرایی انگار نمیتوانستند،  بلد نبودند خرج کنند

دوستانی که هفته ی قبل در یک رستوران نفری سی دلار پول شام داده بودند،  درحالی که با آیفونشان خط ترافیک شهری را چک می کردند،  درخواست من برای خوردن کافی سه دلاری در یک کافه در مرکز شهر را با عنوان اینکه به اندازه من پولدار نیستند رد میکردند.  در همان حال از زمان سفرم به ایران میپرسیدند و از اینکه قیمت بلیط هواپیمایم پنجاه دلار گرانتر از قیمت یک هفته پیش بود که ایشان بلیط خریده بودند، زیر لب میگفتند که خوب پول این چیزها برای تو مهم نیست

بعد از مدتی فهمیدم این آدمها گیجم میکنند. همه چیز را چرتکه میاندازند و صد بار بیشتر از من به ظاهر بورژوآ اسیر حساب کتاب مالی هستند.  نمیدانستی در مرامشان چی درست هست چی غلط،  گاهی خرج کردن عار بود گاهی فرهنگی ترین کار ممکن بود.  به مورد هم ربطی نداشت،  اینطور نبود که طرف کلا خرج ماشین و رستوران و رفت و آمد لباسش نکند!  به زمان و مود و مکانشان یا آخرین فیلم سینمایی که دیده بودند بیشتر ربط داشت تا به پول تو جیبشان یا باورهای چپی شان. که همه شان همیشه پول تو جیبشان بود،  منتها پول تو جیبشان جایی گیر کرده بود، یا اینها جایی به پول گیر کرده بودند، پولدار بودند، خرج هم میکردند،  ولی انگار پولداریشان بدون طعم چپ گرایی افراطی شان به دلشان نمینشست 

Sunday, July 31, 2011

پرده های قرمز، چادر، شراب
آلاچیق بتنی پریز برق دارد،  یک لامپ مهتابی و پرده های قرمز رنگی که از نیم متری بتنها از زمین تا سقفش را گرفته اند.  چادر را توضیح میدهد،  بازش میکنیم.  پرده های آلاچیق را میکشد،  میروم تو،  شالم را برمیدارم و همان وسط مبهوت نگاهش میکنم،  '' تا حال تو چادر نبودم ''، میخندد
کمی بعدترش نرم میخزد روی دخترک نیمه مستش،  دستهایش را میگیرد و در گوشش خیلی آرام تنها کاری که  دخترک میتواند انجام دهد را بهش یادآوری میکند
جاده ی جنگلی و پیچ گاوها،  ورودی پناهگاه

از به قول خودش آخرین سوپر مارکتی که میشود خرید کرد در میآید.  سوار ماشین میشود و میگوید که چند دقیقه دیگر خوش به حالم میشود.  جلو میروم.  مسیر تاریک میشود،  کم کمک سر پیچ ها درختها خودشان را نشان میدهند،  نرم میگوید که اینجا جنگل است. راهک آسفالته بالا میرود،  میپیچد و باریک میشود،  از پل ها که رد میشود اندازه یک ماشین بیشتر عرض ندارد،  یک آن جلویم کنده های چوب میبینم،  کنده نیست و جاده میپیچد،  کنده ها شاخه دارند و نور ماشین که بهشان میخورد صورتک ها شان برق میزند،  دو تا دوتا برق میزند،  کنده ها رنگ میگیرند سفید و سیاه و قهوه ای و کهربایی،  چشمهاشان گنده گنده نور ماشین را نگاه میکنند، گاوها هستند که پهن زمین شده اند، 
کمکی بالاتر سمت راست راه نور مهتابی و بعد تخت ها و مردهایی که لم داده اند را میبیند،  همین جا راست، چرخهای ماشین روی سنگریزه ها میلغزد و شیشه را پایین میکشد، هیکلی از نور در میآید و چهره ی خوابآلود متعجبی حتی فرصت زل زدن به ماشین را پیدا نمیکند،  میپرسد جا داری و هیکل به سمت دروازه فلزی چهار متری سمت راست میرود که تا قبل آن پیدا نبود،  در را باز میکند و ماشین را میلغزانم داخل محوطه ی صاف هشتصد متری که دور تا دورش آلاچیق دارد
 

 
صندلی عقب 
 
 دستش را میگذارد روی سینه ام آنجا که ترس دردش میآورد. جانمی میگوید، از ماشین پیاده میشود و من میخزم سمت راست،‌ آنجا که نشسته بود.  کّمکی بعد از راه افتادنش میخزم صندلی عقب،  میافتم به جان دوربین عکاسی اش و سه رخ پشتش و چشمهایش در آینه عقب.  نور که میرود دراز میکشم.  خواب ندارم. فلوت میزنم. حوصله سری میکنم
آخرش دستم را تا کتف میکنم تو صندوق عقب ماشین و بطری شراب را از لای لباسهایم بیرون میکشم. یک لیوانی سر میکشم.  سرحال میشوم،  اول کله ام میرود جلو بعد همان طور که خزیده بودم عقب میخزم جلو. یک ساعت بعدش من در تاریکی شب رانندگی میکنم

منتطر میشوم که بگوید بپیچ به چپ و جاده ی جنگلی شروع شود

Wednesday, July 06, 2011

دیوونه

مادرش اومده بود سرم جیغ و داد میکرد که تو دیوونش کردی حالا داری میری

به مادرش گفتم تمام مشکلت اینه که چرا عاشق شده؟‌ خوب مگه چیه،  آدم میخواد تو این دنیا باشه عاشق هم نشه؟

رفتم تو خیابون دیدم داره بلند بلند برای بچه ها شعر میخونه

هیچ موقع صداش به اون قشنگی نبود

بغلش کردم گفتم صدات خیلی قشنگه

میخندید

Tuesday, July 05, 2011

Swimming Story

- when did you learn to swim?

- well, I was seven when my mum sent me to a swimming class, but after some sessions I quit,  I stood up and cried and I said I wouldn't go.

- why?

- I was afraid of water, but then when I was fifteen, my mum said "Girl, you got to learn swimming" what would you do when your husband wants to swim with you in the pool or on the  beach on holidays? what would you tell him? that I don't know swimming? what would you tell to your children when you want them to learn swimming?  I am your mum and I am not brave at all, but I managed to learn it, and so must you. mum, it's not like I can swim with my husband, not in Iran. I am not talking about Iran, you are leaving here. you will swim with your family as I did with your father, and it's a shame if you cant!

- And what did the girl say?

- she said "I will try for one session", and she fell in love with it afterwards.