"Lafcadio, the lion who shot back", is the name of a book by Shel Silver Stein. He was/is one of my favorite poets. And Lafcadio, happens to be the name of this blog.
Monday, May 21, 2012
Saturday, May 12, 2012
این روز خاص، این ساعت خاص
روز مادر یا چیزی شبیه آن است. ولی در این روز خاص، در این ساعت خاص، من هوس دارم از پدرم بنویسم
پدرم محقق بود، یا شاید بتوان گفت که محقق هم بود. در این ساعت خاص، این حقیقت برایم مهم است
باری. در این روز خاص، در این ساعت خاص، خیالم به تلفن های وسط روزی هم هست که به پدرم میزدم در محل کارش. گوشی را خودش برمیداشت. شماره ی اتاقش را فکر کنم آدمهای زیادی نداشتند. هر بار که در مسابقه ای برنده میشدم، کلاس زبان شاگرد اول میشدم، رتبه ای میگرفتم، تیزهوشان که قبول شدم، بارها و بارها و بارها و خاطرم هست که خبرها را به مادرم در خانه که بود میدادم و مادرم به نرمی میگفت که گوشی تلفن را بردار، به پدرت زنگ بزن و بگو که چه شده. یادم هست بارهای اول خجالت میکشیدم. میگفتم که مادرم خودش زنگ بزند و بگوید. ولی مادرم تاکید داشت که خودم شماره را بگیرم. سختم بود زنگ بزنم وسط کار پدرم و بهش یک خبر را بدهم و مگر چه قدر مهم بود؟
در این روز و ساعت خاص، میدانم که خیلی مهم بوده، که زنگ بزنم و بگویم، که خودم گوشی را بردارم و شماره را بگیرم، که پدرم را اینطور داشته بوده باشم
دیگر اینکه پدرم دوست داشت که تحقیق کردن را به ما یاد بدهد. هر فرصتی میشد در مدرسه که باید در مورد چیزی تحقیق میکردیم، پدرم حاضر بود ساعتها قبلش برایم روش را توضیح دهد. در حین کار سوآلهامان را جواب دهد. با صبر فراوان اطلس جغرافیا، تاریخ ویل دورانت و لغت نامه را نشانم میداد، یادم میداد که چه طور بگردم، بخوانم و جستجو کنم و نتیجه بگیرم
چشمهایش برق میزد وقتی میدید میخواهم راجع به چیزی تحقیق کنم، بپرسم، بدانم، بخوانم یا کشف کنم
پدرم بدون اینکه بدانم کی و چه طور، از زندگیم نرم نرم بیرون خزید، و بدون اینکه بداند کی و چه طور، همه ی ما از خاطرش بیرون خزیدیم
و ما همه گاهی خیلی تنها میشویم
در این روز خاص، در این ساعت خاص، که شاید ترس کمی بیشتر از معمول مرا تسخیر کرده بود، و گم شده بودم کمی بین تمام چیزهایی که نمیدانستم،
پدرم از روزهای نرم شاد قبلترها، قبل ترِ رفتن هایش، بیرون خزید. دور تنم را در این طبقه ی دوازده مرکز تحقیقاتی پیچید. ( با اینکه هیچ موقع این کار را نمیکرد و تا همان آخر ها هم من بودم که هر دفعه میآمد خانه میپریدم بغلش و گاهی روی مبل مینشستم روی پایش و شک که داشتم از اینکه بزرگ شده باشم شاید برای این کارها، گفته بود '' اینجا برای تو همیشه جا هست، روی پاهای پدرت همیشه برای تو جا هست '' ) و نرم زمزمه کرد '' جسوری و تلاش میکنی ، این عالیه '' و چشمهایش برق زد
میدانم پدرم تمام چیزی که میخواسته را دارد، حتی اگر مدتهاست یادش رفته باشد که چه میخواسته
و این حس فوق العاده خوبیست که من لازمش داشتم، در این روزها، در این ساعت ها
Friday, May 11, 2012
شبها
روزهایم چیزی کم دارد انگار، رضایت به خواب نمیدهند شبها چشمهایم
شبهایم چیزی به بیداری صبح هایم بدهکارند انگار
این تخت
این اتاق
این زندگی
چیزی کم دارد
شبهایم چیزی به بیداری صبح هایم بدهکارند انگار
این تخت
این اتاق
این زندگی
چیزی کم دارد
Wednesday, May 09, 2012
The Doctor
.
.
.
- Now, put your legs up and move to the front, just like when you are giving birth, which you have never done before, I know.
- ...
.
.
.
- So how is the situation in Iran?
- em, Uh, , ,
- How do you think of it? Is it going to get any better?
- em, I am not sure,
- There are many young people like you there, right? How do you think of them?
- hhmm,,,
Doctor laughing - now you please talk to me, I am trying to distract you here!
- I know, I see that. I am really distracted, but I honestly don't know the answers. It's very complicated and, saaa[Oouch]d
.
.
.
- Ok, that's it, we are done.
.
.
- Now, put your legs up and move to the front, just like when you are giving birth, which you have never done before, I know.
- ...
.
.
.
- So how is the situation in Iran?
- em, Uh, , ,
- How do you think of it? Is it going to get any better?
- em, I am not sure,
- There are many young people like you there, right? How do you think of them?
- hhmm,,,
Doctor laughing - now you please talk to me, I am trying to distract you here!
- I know, I see that. I am really distracted, but I honestly don't know the answers. It's very complicated and, saaa[Oouch]d
.
.
.
- Ok, that's it, we are done.
Tuesday, May 08, 2012
سکوت
گاهی ناگهان دنیا ساکت میشود
بلند میشوی، جایی میروی. قطعا جایی میروی، هرکسی جایی میرود
آفتاب را که نگاه کنی میرود، تمام آفتاب های تمام روزها غروب میکنند
ماه را که نگاه کنی میرود، تمام ماه های تمام شبها غروب میکنند
گاهی دنیا ناگهان ساکت میشود
گریه که میکنی، تمام میشود. تمام گریه ها یک روز تمام میشود
این روز ترسناک، آن روز ترسناک، فردا که میآید، هفته ی بعد، ماه بعد، این حرفها
تمام میشود
گاهی دنیا ساکت میشود
و تو میشمری تمام چیزهایی را که میدانی که تمام میشوند، تمام چیزهایی که میدانی که میروند
تا بدانی که این سکوت هم تمام بشود
لابد، یک روز
Thursday, May 03, 2012
تلفن
ایستاده ام کنار شیشه ی پلکان مارپیچ، درختهای باغ روبه رو را نگاه میکنم. سبز، سبز، سبز، یک سبز دیگر
بعد از دو هفته زنگ میزنم. خوابیده. میدانم بغض میکند. سکوتم را درک نمیکند. مدام میگوید قهر کرده ای. قهر کرده ام؟ نمیدانم. نرم نرم میگوید. از همان بغض هایش. میگوید. از آدم ها. آه، آه از این آدمها
نمیشنوم چه میگوید دیگر. خیلی وقت است از گریه گذشته است. سرم را گذاشته ام روی پاهایش گریه میکنم. حتی نمیگویم چه شده. درد را میداند. گریه میکنم. نرم نرم دست میکشد به موهایم، دیگر جانم هایش را هم نمیگوید،
خیال گریه ام هم مثل خیسی چشمهایم دیر نمیماند. میگذرد سریع. برمیگردم به حرفهایش. هنوز هم از آدمهاست. خنده ام میگیرد، چه قدر حرف میزنند این آدمها. نمیدانم چه مرگشان است. دوای دردشان خود درد است که بگیرند، خفه شوند. درد آدم را خفه میکند
کمی بهتر شده، ولی هنوز هم بغض دارد. با فرکانس مشخص یک پالس در پنج دقیقه، اشاره ای به این میکند که چه قدر خوب است بین اینهمه کوفت آدمها، اگر بتواند گاهی با ما حرف بزند. اگر قهر نکنیم مثل اینکه من کرده بودم. اگر اینطور ساکت نباشیم مثل اینکه من بودم
میدانم اینها را. بر میگردم به خیالم. دوباره سرم را روی پایش گذاشته ام و گریه میکنم
بعدش از آینده میگوید، از اینکه اگر با هم باشیم. من خیالم به آینده ی گذشته هایم میرود. به تصور شیرین خواهر داماد بودن سر عروسی، به آن لحظه ای که لابد پدرم دستم را میگذاشت در درست کسی و نگاهش میکرد و میگف ( و میدانم که میگفت ) قدرش را بدان. به پسرم که چه قدر شبیه پدرش میشد، به دخترم که میدانستم من کمش میشوم همانطور که مادرم مرا. تصور بچه شان را کرده بودم، تصور خواهر عروس بودن، به آن بغضی که کرده بودم وقتی فهمیده بودم بدون اینکه من بدانم ازدواج کرده، بودنم را که دیگر بیخیال
بغضش تمام شده. حال با فرکانس یک پالس در دو دقیقه میخندد. آن میان باز هم از دلتنگیش میگوید، میگوید کاش مادر شوی بفهمی... خنده ام میگیرد من باز. مادر؟ من؟
خیره شدم به سبزی درخت ها. میروم بالا. اینجا باید راهی باشد، پنجره ای، خیالم به بالکن طبقه ی پانزدهم میرود. ازآن بالا سبزی درختها را میبینم. سبزی درخت گیلاس عقیمی را محو میشوم. نباید جور خاصی باشد. مثل پریدن در آب سرد اقیانوس است، از روی سخره ها. یکی دو ثانیه ای صبر میکنی، بعد که هیچ انتظارش را نداری میپری. قبل از اینکه دلتنگیش از خیالت بپرد، صدایش را میشنوی '' آرام بگیر، تمام شد '' . میدانم که زمین هم گرم است
تمام '' آرام بگیر، تمام شد'' هایش را خرج این صحنه ی آخر میکنم. کمش نمیآید
خوب شده حالش دیگر. با احترام میگوید یک سفارش دیگر؟ میبخشی؟ خنده ام میگیرد باز. میگوید '' آشپزی که میکنی، پشتت صاف نیست. اینها را برای قد تو نساخته اند، کوتاهتر است، مراقبت کن
Wednesday, May 02, 2012
سیگار دوم
خیالم به همه آدمایی رفت که شاید یه روز بهشون میگفتم '' تو غریبه ای، به دلتنگیت آشناترم
کم کم دیگه فک کنم دلم برای دلتنگی ها تنگ شه، اعتیاد. اگه همشون پیشم بودن، پس دلم واسه کی تنگ میشد؟ این درسته؟ درسته که آدم کسی و نداشته باشه که دلش براش تنگ شه؟
احساس میکنم دچار پوچی میشم اگه همه پیشم باشن. میشد پیشم باشن و نبودن این همه مدت؟ بلد بوده این کارارم؟ که آدما پیش هم باشن، خوشحال باشن؟ واقعا؟
نه
فهمیدم که خودکشی کرده، یه طورایی لبخندم گرف. ترسم همش از روزیه که بدون خودکشی مرده باشم. قضیه اصلا غم و غصه و این چیزا نیست. من حتی مدتهاست که غم اونقد گنده ای هم ندارم. به قولی گل در بر و می در کف و معشوق به کام است، ولی این یه تصفیه حساب شخصی که با خود زندگیه که دارم. من همیشه سعی میکردم آدم درستی باشم، ولی حالا حس میکنم مدتهاست که یه خودکشی به این زندگی بدهکارم. بهش حسودیم شد. خیلی آدم درستی بوده
Monday, April 30, 2012
آکواریوم
عید
میگف حالا چی شده عید امسال ملت انقد حرص ماهی قرمزا رو میخورن که دارن میمیرن، دو تا ماهی مگه چیه. خوب بمیره
میگفتم آدم ماهی که میگیره محکومه به اینکه مردنشون و ببینه. غصش شد که هفت سینم بدون ماهی هفت سین نمیشه. خوب معلومه که ماهی گرفتیم. دو تا.
دو روز نشده مردن. هردوشون
دوباره قبل عیدی رفته بودیم فروشگاه، ساکت بود. خوب معلومه که بازم ماهی گرفتیم، دوتا
رفته بود وبسایت خونده بود که غذای ماهی چیه. چه طوری نگهشون میدارن. شبشم یه پیت هیژده لیتری آب معدنی گرفته بود که هرروز آب ماهی رو عوض کنه با آب معدنی، خونده بود که آبش باید معدنی باشه
صبح
از کنار من رد میشه، میره جلوی کتابا، اونجا که تنگ ماهی هست. ماهیه رو نیگا میکنه. که خوابیده، یا اینکه بیداره. نگا میکنه ببینه غذاشو خورده، نخورده. پیپی کرده، نکرده. یه کم '' آبا آبا آبا '' گفتن ماهیه رو نگا میکنه.
از کنار من رد میشه. آروم میشینه رو زمین. اونجا که من خوابیدم. یه کم نگام میکنه. دستشو میکشه رو صورتم، موهام، گردنم، شیکمم. کش و قوس اومدن من و نیگا میکنه
شب
از تو کمد یه خورده نونی چیزی برمیداره، از کنار من رد میشه میره جلو کتابا، اونجا که تنگ ماهی هس. ماهیه رو نگا میکنه، یه کم '' آبا آبا آبا '' گفتن شو گوش میده. کلی با وسواس ریزی ریزی خورد میکنه نون رو آبش. یه طوری که ماهیه نترسه. پریشب میگف که هنوزم ماهیه نمیآد رو آب وقتی براش غذا میریزه
از کنار من که داره رد میشه، آروم میشینه رو زمین. خواب اگه باشم، یه طوری که اصلا بیدار نشم بالای سرمو بوس میکنه. زیر زیرکی موهامم بو میکشه، همون کوچولو که نوک دماغش رو کلمه
میدونه من به ماهی حسودی نمیکنم
آکواریوم
بهش گفتم چ خبر؟ گف یه آکواریوم خریدم، خالیه هنوز. ولی همین خالیشم به خونم حال و هوای خاصی داده. به دوستاش گفته بود که برای بازنشستگی سرگرمی لازم داره. همیشه میگه که سنش زیاده، ولی اینطوری نیس. خودشو بازنشسته ی مسنی میدونه، چون از زندگی لابد
یه جا نوشته بود یه زنه داشته تو آکواریومش براش قهوه درس میکرده
Thursday, April 05, 2012
مامان
یکی از بدترین کارهایی که میتوان با روان یک عدد انسان انجام داد، این است که باورهایش را به چالش بکشید و در این چالش نگهش دارید، بگذارید در جایی بین باور کردن نکردن بماند. نگذارید امیدش را از دست بدهد. مثلا دستش را بگیرید ببریدش در دنیایی که خورشیدش سبز است و نورها رو هورت میکشد و تاکید کنید که این همان خورشید است که شاید یک روز مثل قبل شود. یا مثلا برای یک آدمی که فکر میکند خدا جایی در طبقه ی هفتم آسمان است، ببریدش طبقه ی هفتم آسمان و نشانش دهید که متروک است و برایش آیه بخوانید که '' آن لحظه که فکر کرده اید من وجود ندارم، در جایی نزدیکتر به شما هستم
در همین راستا، یکی از کارهای دیگری که میتوان با یک عدد انسان انجام داد این است که بردارید پوست و قیافه ی یک آدمی که دوستش دارد را تن یک موجود بی هویت کنید و ازش بخواهید با او زندگی کند، درست همانطور که با آن دیگری
شکنجه اش میشود که هرروز همان آدمِ خودش را ببیند درحالی که آدمِ خودش نیست. نمیتواند آن هویت را از این ظاهر جدا کند. سختی و دردقبول از دست دادن یک انسان و امیدی که در ناخودآگاه آدمی وجود دارد از آرزوی بازگشت هویت گم شده به پوسته ی انسانی باقی مانده، باور جدایی هویت از دست رفته از ظاهر باقی مانده را دشوار میکند، گاهی دشواری به حدی میرسد که آدمی مرگ پوسته را ترجیح میدهد
میتوان درک کرد
بیماری آلزایمر، نزدیکان بیمار را جایی نزدیک اینجا رها میکند. با مقداری تفاوت. از بارز ترین کارهایی که آلزایمر میکند این است که حافظه را از بین میبرد. اینطور نیست که هیچ از هویت آدمی باقی نمانده باشد ( با توجه به اینکه انسان را بیشتر از حافظه اش بدانیم ) درواقع یک پوسته ی شکننده از هویتش باقی میماند که خلا وحشتناکی را در بر گرفته است. خلا ای که برای بیمار و نزدیکانش به یک اندازه ترسناک است
بیمار آلزایمر نزدیکانش را دوست دارد، اگر برایش بگویی که دخترش هستی، بغلت میکند، آن طور که پدرت تو را. همسرش را صدا میکند، آنطور که پدرت مادرت را. با تو با احترام برخورد میکند، آنطور که پدرت با یک دختر غریبه که شکل تو را میداشت. موهای بلندت را که ببیند لبخند میزند، آنطور که میدانستی پدرت اگر موهای بلندت را میدید
بیمار آلزایمر، پدرت است، بی آنکه پدرت باشد
-----------------
مامان، چهار سال بعد از بیماری پدر، بعد از اینکه اندکی باور کرد که دیگر پدر شاید رفته باشد، بعد از چهار سال،
Sunday, March 25, 2012
مرثیه
تو، تو؟ تو دوری
دوری؟
دور؟ کجا؟
تو دوری از بَرُم؟
برَ... بَر...بر
دل
دل؟ دلم؟ دل در برم؟
نیست؟ نیستی؟
تو دوری از برم دل در برم نیست؟
هوا....هوا....
هوا
هوا
هوای دیگری؟ کی؟ من؟ تو؟ من؟ تو؟
در سرم نیست
سرم؟ من؟ تنم؟ دستم
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
تو دوری
تو دوری
هوا
هوا
هوا
Monday, March 12, 2012
"I got Life." A soapy doapy story.
I got a new disease, just recently. It hurts. It started with a mental cold, water coming out of my eyes and I shiver during the night and I have pain in my chest several times during the day. Sometimes I miss places, sometimes I miss people, sometimes I want to be alone, sometimes I wish I was nowhere. Feelings come and go and many times it hurts, but when it doesn't, it feels quite OK.
I have been to the doctor's a couple of times. The last time I'd been there, today, he said "I am afraid you got a terminal disease, it's called Life, kills slowly and painfully."
He also added that about fifty percent of humans are suffering from it. The rest, have had it and are gone now, they just have not realized it yet, it takes time.
He said no cure nor medicine, once I asked about the treatment. What should I do now doc, he grinned, "What should you do with Life? The life, you should just live it." replied the doc.
I have been to the doctor's a couple of times. The last time I'd been there, today, he said "I am afraid you got a terminal disease, it's called Life, kills slowly and painfully."
He also added that about fifty percent of humans are suffering from it. The rest, have had it and are gone now, they just have not realized it yet, it takes time.
He said no cure nor medicine, once I asked about the treatment. What should I do now doc, he grinned, "What should you do with Life? The life, you should just live it." replied the doc.
Thursday, March 01, 2012
دلتنگیها
از عمده دلتنگی های این روزهای من که شیر اشکهایم را باز نگه میدارد، مردم این شهر همدیگر را بغل نمیکنند. نه مردم. همین دوستا. بغلشان هم که میکنی همچین ناراحتشان میشود که تنهاییت ده برابر تنهاتر شود
بعد هر از گاهی ور میدارند یک تابلو میگیرند دستشان '' فری هاگ'' راه میافتند تو خیابان پی بغل کردن مجانی
اصلا همه چیشان به همه چیشان قاتی دارد. بغل نکردنشان سر حفظ کردن حریم و این حرفها نیست. به خدا من آنجا که آدمها را بغل میکردم حریم هایم بیشتر از اینجا حفظ بود. انگار فقط زورشان میآید نزدیک شوند. همان دستی هم که دراز میکنند که بگیری گرم نیست. سریع پس میکشند. میترسند از هم انگار، میترسند مهربانیهاشان واگیر داشته باشد انگار، بغلشان کنی چیزی از مهرت بهشان بماسد یا برعکس
Sunday, February 19, 2012
نامه های بی صحاب
من از شانزده سالگی ارتباطم با نزدیک ترین آدمهای زندگیم، نامه ای شد. طبیعتا به اجبار. اینطور بود که دیگر نامه نگاریهایم صاحب سبک شد. برای هر کس یک سبک داشت. بعدترش اینطور شد که من برای نزدیکترین آدم زندگیم هم که در اتاق کناری بود، راحتتر بودم نامه بنویسم تا حرف بزنم. در این سالها، من به شاید نزدیک ده نفر، انواع نامه های عاشقانه، احساساتی، غمگین، شاد، خبری، داستانی، نامه های داد زن، نامه های خیس گریه، نامه های کرکر خنده، نامه های دلتنگی، نامه های هر جوری که این زندگی بود و نبود و میتوانست باشد و نمیتوانست نباشد، بارها، بارها و بارها زده بوده باشم. من امشب گیج بودم و خسته، مثل خیلی وقتهای دیگر. ولی امشب خودم را دیدم که دارم نامه ای مینویسم که تمام که شد، نمیدانستم این نامه برای کیست. شاید هر جمله اش مال یکیشان بود، شاید مال هیچکدامشان نبود
نمیدانم با کدام یکی شروع شده بود مخاطبش و وسطش کشیده بود به آن یکیهای دیگر و آخرش نمیدانستم این حرفها برای کیست، اصلا گفتنش برای چیست؟
من امشب فهمیدم نامه ی بی صحاب، شاید یکی از غمگین ترین موجودیت های دنیا باشد، شاید هم یکی از رهاترین هاشان. چیزیست در مفهوم به مانند جنده. برای هر کس چیزی دارد، برای هیچ کس چیزی ندارد
Wednesday, February 15, 2012
Luxury
The beautiful girl, tall with short light brown hair going amazingly with her dangling golden earrings, scarlet red lipsticks with big light brown eyes. This is not luxury, adding to this her glorious smile, this would be just perfection.
Luxury; would be passing by her bedroom at night, standing by the door, lighting up a cigarette, watching her having sex with her lover/boyfriend/man, smoking.
Luxury; would be passing by her bedroom at night, standing by the door, lighting up a cigarette, watching her having sex with her lover/boyfriend/man, smoking.
Satisfaction
That moment, AAH, that moment when you crave to know, to learn something, that moment when you have questions, answers to which seem to be the ultimate goal in your life, and then there is a book that seems to have all those answers, and then it is expensive, and then there is a library close by, within minutes which has the book, the moment you seek through the shelves to find out the book is available, the moment you pick it up, the moment you open it... UH, Satisfaction.
Friday, February 10, 2012
مرام میگرنی
دروغ گفتن برام سخته. مخصوصا اینکه از میگرنم سو استفاده کنم که دیگه برام یه طور خیلی ناجوریه. منظورمه درسته که میگرنه خیلی چیز بدیه و شاید کاملا منصفانه باشه که وقتی اون همه وقت به صورت ناخونده میآد و مثلا یه روزتو خراب میکنه، یه سری روزاییم که دوس نداری کسی کار به کارت بداره بگی میگرن دارم بشینی تو خونه. حالا گیریم بداری یا نداری.
باری، داستان اینه که از ساعت پنج امروز عصر میگرنم دستاشو زده بغلش واستاده یه گوشه، میگه '' اگه انقد دروغ گفتن سختته میخوای فردا بگیرم؟ ''
باری، داستان اینه که از ساعت پنج امروز عصر میگرنم دستاشو زده بغلش واستاده یه گوشه، میگه '' اگه انقد دروغ گفتن سختته میخوای فردا بگیرم؟ ''
یه طور خاصیه. انگار احساس وظیفه میکنه. منظورمه خیلی چیز کوفتیه این میگرن، خیلی هم رو اعصابه، ولی این همدردی خالصانش الآن یه طورایی بهم دلگرمی میده
Wednesday, February 01, 2012
اشکهایم
تب کردم امروز. اینطور که تب میکنم، ترس برم میدارد. دلم میخواهد صدایش کنم تنگ بچسبم در بغلش. بیتابم، نمیدانم چرا. شاید هم میدانم و نباید گفت. حتی به خودم. تب کردم امروز. تب که میکنم میترسم
سرم را فشار میدادم روی سینه اش و پاهایم را حلقه کرده بودم دور تنش، به نامرتب ترین حالت ممکن به نزدیکترین حالت ممکن بغلش کرده بودم. خیالم رفت به حرفی، چیزی بود که باید میگفتم، کاری بود که باید میکردم، اینجا، خاطرم نمیآمد ولی
چیزی بود که باید میگفتم به تو
صدایش آمد که جانم، بگو
خواستم که بگویم، صداها انگار غریبه شده باشند، رنگها هم، گویی خواب را که میخواهی تعریف کنی، میدانی بوده، میدانی واقعی بوده همانقدر که خودت حقیقت هستی الآن اینجا. ولی خوابت از دنیای دیگریست، انگار، هرچه بگویی آن نمیشود که تو میدانی، که تو میخواهی بگویی
ساعت ها میگذرند انگار
صدایم را میشنوم
آهان، یادم آمد. من باید گریه میکردم. باید اینجا که اینطور تنگ به تو چسبیده ام گریه میکردم، دلتنگم
صدایش آمد که جانم، گریه کن
ماتم برده بود. زیر لب گفتم ولی اشکهایم، اشکهایم کجا هستند؟
بعد انگار که گم شده باشند، دور اتاق را نگاه میکردم. انگار زیر این بالش باشند، پشت آن چراغ، کنار آینه شاید
نبود، نیستند اینجا
پریشان بودم. میدانم این همه روزها بدون گریه سر نمیشود، تب هم که میکنم اینطور ترس برم میدارد. میدانم این تبها را، قبلا هم تب کرده ام
،
،
میترسم. صدایش میکنم. میچسبم بهش و بعدش کلافه میشوم. اشکهایم کجا هستند؟ اینجا بودند همه. اینجا. میان عطر سینه ات! زیر نرمی گوشت، ولی کجا هستند حال؟ کجا رفته اند؟ روی کدام سینه آواره شده اند لابد؟ مستاصل میشوم. اشکهایم را صدا میکنی؟
Sunday, January 29, 2012
باران های حیاط خلوت، ونکوور
مدتی است هوس سیگار دارم، یک طور اعتیاد ذهنیست. دقیقا میدانم چه موقع میتواند خوب باشد، چهار سال که با آدم سیگاری باشی، هوسش درت رخنه میکند، انگار که از تمام سلول های پوستت جذب شده باشد، هرچه قدر هم که هیچ در این سالها سیگار نکشیده باشی، میدانی که زیر باران خوب است. میدانی در هوای خاکستری خنک، میچسبد. میدانی تنت چه طور میتواند هوس دود کردن داشته باشد. میدانی، میفهمی، مثل تمام چیزهای دیگری که از کسی میفهمی
هر از گاهی، هوس سیگار مثل دوره ی پریودت، ده روزه، میآید و میرود. میآید و میرود
ایندفعه مانده بودولی. آنقدر مانده بود که من دیگر داشتم فکر میکردم که بروم سیگار بخرم
میان همهمه ی صداهای روز و درهمِ تصاویر، یادم به بسته ی رنگارنگی از سیگارهای برگی افتاده بود که دخترک با وسواسی خاص، در اولین روزهای این شهر داده بود دستم و گفته بود '' سیگارهایش پیشم مانده بود، تو میکشی؟ '' و من بدون اینکه در نظر بگیرم که میکشم یا نه، صرفا سیگارهایش را مثل هر چیز دیگری که از او مانده بود، گرفته بودم. گذاشته بودم در یخچال، بدون اینکه خیالم باشد اینها که دارم سیگار است. شاید همان که روزهاست هوسش را دارم، گیریم یه کم سنگین تر. میگویند سنگین تر است
باران میبارد. من تا به حال سیگار برگ نکشیدم. حتی نمیدانم از کدام سرش روشن میشود. یکیشان را برمیدارم. میگوید '' برگ سنگین است '' ولی خیالم نیست. باران میبارد. دلم تنگ است و این حیاط خلوت پشت خانه بدجور زیباست در شبهای بارانی
باران میبارد. حیاط کوچک پشت خانه را، دو خط دیوارک چوبی از خیابان جدا میکند. پشت دیوارک دو درخت داریم. بالاتر، پروژکتور زرد رنگیست که نورش به درختهای جلوی خانه گویی زَر میبارد باران را
زر میبارد باران را
خیالم به قطره های بارانی میرود که مدام از جلوی چراغ میریزند. صرفا میریزند. انگار که رهاتر از اینها نباشد
میبارند
قطره ی بارانی باشی که سقوط کنی آزاد، از جلوی نور چراغی زرد رنگ، روی شاخه های لخت درختان جلوی خانه ای در زمستان
در ونکوور
پشت چراغ درختهای دیگریست. شاخه هاشان در پس زمینه ی ابرهای طوسی رنگ، رنگ تیز و واضح مشکی دارند
دود سیگار را رها میکنی. بین قطره های طلایی رنگ روی شاخه ی درختان جلوی خانه. خیالم به دود سیگار میرود. دود سیگاری باشی که بالا میرود، صرفا در تمام فضا رها میشود، به تمامیت خواستش میرسد انگار
آزادیش را حسرت میکند برایت
دود درختان طلایی و درختان خیس سیاه رنگ را تار میکند، تار میکند و رها میشود، بالا میرود، آنجا که باران میبارد
خیالم به سیگارها میرود، باز به دخترک که داده بودشان دستم. آن طور با وسواس
سیگار به نیمه رسیده است. تکیه میدهم به دیوارک چوبی. سرم کم کم گیج میرود
خیالم به قطره های بارانی میرود که این طور رنگ زر میگیرند زیر نور چراغ و بر شاخه های لخت درخت برق میزنند
باز به دود سیگار که رها بالا میرود
باز به قطره های باران که صرفا میبارند
به سیگارها
به دخترک
به سیگارها
به دخترک
دور میشوم
دور
انگار که دورتر از من کسی نباشد
در این نزدیکی
Thursday, January 19, 2012
کیکِ ماست
آمده پیشم زار میزند. نه ایکه صدا کند، ولی قیافه اش تمام به هم ریخته است. موهای پریشانش دورش کلافه شده اند. چشمهایش کم کمک پف کرده و قرمزند و هر از گاهی فین فینی میکند. گاهی کلمه ای میگوید و باز صدایش در بغضش میشکند. چند قطره ای اشک میریزد و آرام که گرفت شروع میکند باز. نشسته پشت میز غذاخوری، جلوی پرنده های زیر بشقابی. من در آشپز خانه کیک درست میکنم بعدا بدهم با شیر بخورد، کیک تازه پخته غصه ها را هل میدهد جایی در معده که بعدا هضم شوند و دفع شوند. میگذارم گریه هایش را بکند فعلا
دستور کیک ماست را در ذهنم مرور میکنم، ماست را جوش شیرین هم میزنیم، تخم مرغ و شکر و وانیل را با هم مخلوط میکنیم، با ماست مخلوط کرده و آرد را اضافه میکنیم. نیم نگاهی میاندازم به چهره اش باز که نرم نرم اشک میریزد
دلم هوس سیگار دارد باز. جا سیگاری ندارم در این خانه. سیگارها را تمام در خیالم دود میکنم. از آدمها میگوید. از آدمش میگوید. از اینکه دیگر هیچ چیز خوب نیست. خم میشوم روی کابینت. نگاهش میکنم. نگاهش رو به پایین است. میگویم سرت را بلند کن. بلند میکند ولی همچنان نگاهش به پایین است. میگویم به من نگاه کن. نگاه میکند. پشت بسته ی شکر و تخم مرغ و ظرف ماست و کاسه ی بزرگ فلزی، با موهای به هم ریخته ام ایستاده ام. باز چشمایش تر میشود. سعی میکنم مهربان باشم. میگویم '' مسأله اون نیست '' خستگی به نگاهش حمله میکند. خسته ی این است که بشنود تقصیرها گردن خودش است. ادامه میدهم '' مسأله تو هم نیستی '' صدایم مهربانتر از این حرفها میشود '' کوچولوی من، شماها کی میخواین بفهمین که مسأله اصلا آدما نیستن؟ کی میخواین بفهمین که اصلا هیچی راجع به تو و اون اینجا نبوده؟ کی میخوای بفهمی که خوشگلی قضیه، نه یه چیزی تو تو بوده نه هیچی تو اون. شماها مثه دو تا رقاصین رو صحنه ، همه رقص و دوس دارن. هیچکی خیالش به رقاصا نیست. نهایت دوس داشته شدن رقاصا ها هم واسه اینه که بلدن برقصن. نهایت دوست داشتن توام اینه که میشد با طرف برقصی. تو دلت واسه رقص تنگ میشه، نه اون. رقصو دوس داری. عاشقانه میخوای، میفهمی؟ من بهت میگم که نبودن هر کدوم شما هیچی از هیچ رقصی تو دنیا کم نمیکنه. یا پاشو باهاش برقص، یا اگه نمیتونی برو با یکی که باهاش میتونی برقصی، تو این صحنه فقط اگه میتونی برقصی باید بمونی، واسه قدم زدن و دوییدن و اینا نیست
نطقم که تمام شد، انگار از حال رفته باشد. باورش نمیشد که اینطور عزیزترین داشته هایش را از عزیز ترین خواسته هایش براش تفکیک میکنم . میدانم دیگر هیچ طوره نمیتواند خودش را قانع کند که دلش برای '' کسی '' تنگ شده. میدانم فهمیده که تنها هوای عاشقانه ها را دارد، میدانم که دلش پرواز میخواهد و هیچ باور نمیدارد که هیچ پرنده ای هیچ موقع ماندنی باشد، میدانم که پرواز را میداند، رفتن پرنده را نیز
اشکهایم را پاک میکنم. کیک درست شده. میلم به خوردنش نمیرود. میلم به سیگار هم نمیرود. موهای پریشانم را جمع میکنم پشت سرم. چشمهای ورم کرده و میسوزد. سرم دارد میگیرد. میگرن است باز. تنهایم نمیگذارد، هیچ موقع مرا در بدترین شرایط تنها نمیگذارد. خنده ام میگیرد. به خودم، به کیکم. به پرنده های روی زیر بشقابی
Subscribe to:
Posts (Atom)