آدمی انگار گاهی باید به چیزی وصل باشد. آنطور که بداند که هر چه قدر هم بخواهد، نمیتواند آنطرف تر برود و نشود که در پیِ پی در پی بی قراری هایش گم شود. گاهی زنجیری میخواهی، بسته دور کمرت، آن سرش گره خورده به لوله ی رادیاتور خانه ای باشد، بدانی که پاره نمیشود، شبها زنجیرت را بغل کنی بخوابی
No comments:
Post a Comment