تو ماشین نشستیم
میگه میخوای بری خونه چی کار
میگم میخوام برم به مشکلاتم فک کنم
خندش میگیره، مگه تو هم مشکل داری؟
داره گریم میگیره، مثل خیلی وقتای که یه صبری رو نمیدونم از کجا میآرم و شمرده شمرده چیزیو توضیح میدم، میگم نه درواقع من مشکلی ندارم.
قضیه اینه که من آدم بیکاری هستم
کسی که بیکاره مجبوره که زیاد فک کنه، چون کار دیگه ای نداره
و آدمی که زیاد فک میکنه از هرچی یه مشکل میسازه
درواقع من فقط آدم بیکاری هستم که زیاد فک میکنم، مشکل ندارم
صحبت هام که تموم میشه برمیگردم سر بقیه نفس کشیدنم
دستمو نرم میگیره
میدونم برم پیشش بغل بهم میده
میدونم تمام چیزی که صبح میخواستم و بهم میده
میدونم اگه بگم مثلا بیا یه رب راه بریمم میآد
میدونم اگه همه ی اینارو به من بده
باز هم طبق منطق شیر عسل زنجبیلی
هیچی نمیدارم در واقع
مرسی، فک کنم بهتره برم خونه
No comments:
Post a Comment