Wednesday, February 15, 2012

Satisfaction

That moment, AAH, that moment when you crave to know, to learn something, that moment when you have questions, answers to which seem to be the ultimate goal in your life, and then there is a book that seems to have all those answers, and then it is expensive, and then  there is a library close by, within minutes which has the book, the moment you seek through the shelves to find out the book is available, the moment you pick it up, the moment you open it... UH, Satisfaction.

Friday, February 10, 2012

مرام میگرنی

دروغ گفتن برام سخته.  مخصوصا اینکه از میگرنم سو استفاده کنم که دیگه برام یه طور خیلی ناجوریه. منظورمه درسته که میگرنه خیلی چیز بدیه و شاید کاملا منصفانه باشه که وقتی اون همه وقت به صورت ناخونده میآد و مثلا یه روزتو خراب میکنه، یه سری روزاییم که دوس نداری کسی کار به کارت بداره بگی میگرن دارم بشینی تو خونه.  حالا گیریم بداری یا نداری.

باری، داستان اینه که از ساعت پنج امروز عصر میگرنم دستاشو زده بغلش واستاده یه گوشه،  میگه '' اگه انقد دروغ گفتن سختته میخوای فردا بگیرم؟ ''

یه طور خاصیه.  انگار احساس وظیفه میکنه.  منظورمه خیلی چیز کوفتیه این میگرن،  خیلی هم رو اعصابه،  ولی این همدردی خالصانش الآن یه طورایی بهم دلگرمی میده

Wednesday, February 01, 2012

اشکهایم

 تب کردم امروز.  اینطور که تب میکنم،  ترس برم میدارد.  دلم میخواهد صدایش کنم تنگ بچسبم در بغلش.  بیتابم،  نمیدانم چرا.  شاید هم میدانم و نباید گفت.  حتی به خودم.  تب کردم امروز. تب که میکنم میترسم

سرم را فشار میدادم روی سینه اش و پاهایم را حلقه کرده بودم دور تنش،  به نامرتب ترین حالت ممکن به نزدیکترین حالت ممکن بغلش کرده بودم. خیالم رفت به حرفی،  چیزی بود که باید میگفتم،  کاری بود که باید میکردم،‌  اینجا،  خاطرم نمیآمد ولی

چیزی بود که باید میگفتم به تو
صدایش آمد که جانم،‌ بگو

خواستم که بگویم، صداها انگار غریبه شده باشند، رنگها هم،  گویی خواب را که میخواهی تعریف کنی،  میدانی بوده،  میدانی واقعی بوده همانقدر که خودت حقیقت هستی الآن اینجا.  ولی خوابت از دنیای دیگریست، انگار،  هرچه بگویی آن نمیشود که تو میدانی،  که تو میخواهی بگویی

ساعت ها میگذرند انگار
صدایم را میشنوم

آهان،  یادم آمد.  من باید گریه میکردم.  باید اینجا که اینطور تنگ به تو چسبیده ام گریه میکردم،‌ دلتنگم
صدایش آمد که جانم،  گریه کن

ماتم برده بود.  زیر لب گفتم ولی اشکهایم،  اشکهایم کجا هستند؟ 

بعد انگار که گم شده باشند،  دور اتاق را نگاه میکردم.  انگار زیر این بالش باشند،  پشت آن چراغ،  کنار آینه شاید

نبود، نیستند اینجا

پریشان بودم.  میدانم این همه روزها بدون گریه سر نمیشود،  تب هم که میکنم اینطور ترس برم میدارد.  میدانم این تبها را،  قبلا هم تب کرده ام
،

میترسم.  صدایش میکنم.  میچسبم بهش و بعدش کلافه میشوم.  اشکهایم کجا هستند؟‌ اینجا بودند همه.  اینجا. میان عطر سینه ات!‌ زیر نرمی گوشت، ولی کجا هستند حال؟‌ کجا رفته اند؟‌ روی کدام سینه آواره شده اند لابد؟‌ مستاصل میشوم.  اشکهایم را صدا میکنی؟‌ 

Sunday, January 29, 2012

باران های حیاط خلوت، ونکوور

مدتی است هوس سیگار دارم،  یک طور اعتیاد ذهنیست. دقیقا میدانم چه موقع میتواند خوب باشد، چهار سال که با آدم سیگاری باشی، هوسش درت رخنه میکند، انگار که از تمام سلول های پوستت جذب شده باشد، هرچه قدر هم که هیچ در این سالها سیگار نکشیده باشی، میدانی که زیر باران خوب است. میدانی در هوای خاکستری خنک، میچسبد.  میدانی تنت چه طور میتواند هوس دود کردن داشته باشد. میدانی،  میفهمی،  مثل تمام چیزهای دیگری که از کسی میفهمی

هر از گاهی،  هوس سیگار مثل دوره ی پریودت،  ده روزه،‌  میآید و میرود. میآید و میرود

ایندفعه مانده بودولی. آنقدر مانده بود که من دیگر داشتم فکر میکردم که بروم سیگار بخرم

میان همهمه ی صداهای روز و درهمِ تصاویر، یادم به بسته ی رنگارنگی از سیگارهای برگی افتاده بود که دخترک با وسواسی خاص،  در اولین روزهای این شهر داده بود دستم و گفته بود '' سیگارهایش پیشم مانده بود،  تو میکشی؟ '' و من بدون اینکه در نظر بگیرم که میکشم یا نه، صرفا سیگارهایش را مثل هر چیز دیگری که از او مانده بود، گرفته بودم. گذاشته بودم در یخچال،  بدون اینکه خیالم باشد اینها که دارم سیگار است. شاید همان که روزهاست هوسش را دارم،  گیریم یه کم سنگین تر. میگویند سنگین تر است

باران میبارد.  من تا به حال سیگار برگ نکشیدم. حتی نمیدانم از کدام سرش روشن میشود.  یکیشان را برمیدارم. میگوید '' برگ سنگین است '' ولی خیالم نیست. باران میبارد. دلم تنگ است و این حیاط خلوت پشت خانه بدجور زیباست در شبهای  بارانی 
باران میبارد. حیاط کوچک پشت خانه را،  دو خط دیوارک چوبی از خیابان جدا میکند.  پشت دیوارک دو درخت داریم.  بالاتر،  پروژکتور زرد رنگیست که نورش به درختهای جلوی خانه گویی زَر میبارد باران را
زر میبارد باران را
خیالم به قطره های بارانی میرود که مدام از جلوی چراغ میریزند.  صرفا میریزند.  انگار که رهاتر از اینها نباشد
میبارند
قطره ی بارانی باشی که سقوط کنی آزاد،  از جلوی نور چراغی زرد رنگ،  روی شاخه های لخت درختان جلوی خانه ای در زمستان
در ونکوور
پشت چراغ درختهای دیگریست.   شاخه هاشان در پس زمینه ی ابرهای طوسی رنگ،  رنگ تیز و واضح مشکی دارند
 دود سیگار را رها میکنی. بین قطره های طلایی رنگ روی شاخه ی درختان جلوی خانه.  خیالم به دود سیگار میرود.  دود سیگاری باشی که بالا میرود،  صرفا در تمام فضا رها میشود،  به تمامیت خواستش میرسد انگار
آزادیش را حسرت میکند برایت

دود درختان طلایی و درختان خیس سیاه رنگ را تار میکند،  تار میکند و رها میشود،  بالا میرود،  آنجا که باران میبارد

خیالم به سیگارها میرود،  باز به دخترک که داده بودشان دستم.  آن طور با وسواس

سیگار به نیمه رسیده است. تکیه میدهم به دیوارک چوبی.  سرم کم کم گیج میرود

خیالم به قطره های بارانی میرود که این طور رنگ زر میگیرند زیر نور چراغ و بر شاخه های لخت درخت برق میزنند
باز به دود سیگار که رها بالا میرود
باز به قطره های باران که صرفا میبارند
به سیگارها
به دخترک

دور میشوم
دور
انگار که دورتر از من کسی نباشد
در این نزدیکی


Thursday, January 19, 2012

کیکِ ماست

آمده پیشم زار میزند.  نه ایکه صدا کند،  ولی قیافه اش تمام به هم ریخته است.  موهای پریشانش دورش کلافه شده اند.  چشمهایش کم کمک پف کرده و قرمزند و هر از گاهی فین فینی میکند.  گاهی کلمه ای میگوید و باز صدایش در بغضش میشکند.  چند قطره ای اشک میریزد و آرام که گرفت شروع میکند باز.  نشسته پشت میز غذاخوری،  جلوی پرنده های زیر بشقابی.  من در آشپز خانه کیک درست میکنم بعدا بدهم با شیر بخورد،  کیک تازه پخته غصه ها  را هل میدهد جایی در معده که بعدا هضم شوند و دفع شوند.  میگذارم گریه هایش را بکند فعلا

دستور کیک ماست را در ذهنم مرور میکنم،  ماست را جوش شیرین هم میزنیم،  تخم مرغ و شکر و وانیل را با هم مخلوط میکنیم، با ماست مخلوط کرده و آرد را اضافه میکنیم. نیم نگاهی میاندازم به چهره اش باز که نرم نرم اشک میریزد

دلم هوس سیگار دارد باز. جا سیگاری ندارم در این خانه.  سیگارها را تمام در خیالم دود میکنم.  از آدمها میگوید.  از آدمش میگوید.  از اینکه دیگر هیچ چیز خوب نیست.  خم میشوم روی کابینت.  نگاهش میکنم.  نگاهش رو به پایین است.  میگویم سرت را بلند کن.  بلند میکند ولی همچنان نگاهش به پایین است.  میگویم به من نگاه کن.  نگاه میکند.  پشت بسته ی شکر و تخم مرغ و ظرف ماست و کاسه ی بزرگ فلزی،  با موهای به هم ریخته ام ایستاده ام.  باز چشمایش تر میشود.  سعی میکنم مهربان باشم.  میگویم '' مسأله اون نیست '' خستگی به نگاهش حمله میکند.  خسته ی این است که بشنود تقصیرها گردن خودش است.  ادامه میدهم '' مسأله تو هم نیستی '' صدایم مهربانتر از این حرفها میشود '' کوچولوی من،  شماها کی میخواین بفهمین که مسأله اصلا آدما نیستن؟ کی میخواین بفهمین که اصلا هیچی راجع به تو و اون اینجا نبوده؟  کی میخوای بفهمی که خوشگلی قضیه،  نه یه چیزی تو تو بوده نه هیچی تو اون.  شماها مثه دو تا رقاصین رو صحنه ،  همه رقص و دوس دارن. هیچکی خیالش به رقاصا نیست.   نهایت دوس داشته شدن رقاصا ها هم واسه اینه که بلدن برقصن. نهایت دوست داشتن توام اینه که میشد با طرف برقصی. تو دلت واسه رقص تنگ میشه، نه اون. رقصو دوس داری. عاشقانه میخوای،  میفهمی؟ من بهت میگم که نبودن هر کدوم شما هیچی از هیچ رقصی تو دنیا کم نمیکنه. یا پاشو باهاش برقص،  یا اگه نمیتونی برو با یکی که باهاش میتونی برقصی،  تو این صحنه فقط اگه میتونی برقصی باید بمونی، واسه قدم زدن و دوییدن و اینا نیست


نطقم که تمام شد،  انگار از حال رفته باشد. باورش نمیشد که اینطور عزیزترین داشته هایش را از عزیز ترین خواسته هایش براش تفکیک میکنم . میدانم دیگر هیچ طوره نمیتواند خودش را قانع کند که دلش برای '' کسی ''  تنگ شده.  میدانم فهمیده که تنها هوای عاشقانه ها را دارد،  میدانم که دلش پرواز میخواهد و هیچ باور نمیدارد که هیچ پرنده ای هیچ موقع ماندنی باشد، میدانم که پرواز را میداند، رفتن پرنده را نیز



اشکهایم را پاک میکنم.  کیک درست شده. میلم به خوردنش نمیرود. میلم به سیگار هم نمیرود.  موهای پریشانم را جمع میکنم پشت سرم.  چشمهای ورم کرده و میسوزد.  سرم دارد میگیرد. میگرن است باز. تنهایم نمیگذارد، هیچ موقع مرا در بدترین شرایط تنها نمیگذارد. خنده ام میگیرد. به خودم،  به کیکم.  به پرنده های روی زیر بشقابی

عاشقانه ی بار اسپانیایی

داستانم را که در آن بار اسپانیایی برایش میگویم که در نظرش آمده ایم '' دیت'' د رنظرم آمده ایم یک گپ دوستانه،  با دقتی ساختگی نگاهم میکند.  دلم هوس سیگار دارد، که دود کنم دودش میان غریبی نگاهش و خودم حائل شود.  که کمی دورترش کند.  نگاهم میکند و میگوید '' خوب اینکه یه قصه ی عاشقانه است '' خنده ام میگیرد.  بله هست. در خیالم سیگارم را در جا سیگاری فشار میدهم و خاموش میکنم.  صرفا چون باید این لحظه این کار را بکنم.  خیالم که به دستهای خالیم رسید،  هوس سیگار دیگری میکنم.  برایم روشن میکند سیگار دیگر را. همچنان نگاهم میکند.  آخرش چیزی را که باید میگوید '' اینی که گفتی خوبتر از اونه که واقعی باشه '' نگا هش میکنم.   '' درسته،  منم همین طور فک میکنم.  یه جای داستان میلنگه،‌ نه؟ '' ایندفعه دود سیگار را میدهم به سمت دیوار. لبخندم میگیرد.  دقت که میکنم میبینم دود سیگار را دفعه پیش هم داده ام سمت دیوار. آدم دود سیگار را فوت نمیکند به صورت طرف،  لابد.  به خیالم گوشزد میکنم.

صدایش میآید '' من حسودیم شد ''  نرم میگم '' داستان حسادت برانگیزیه 
نمیدونم بهش چی بگم.  نمیدونم براش توضیح بدم؟  که یه روز پاشدم دیدم یه نمایشنامه عاشقانه بهم دادن؟  که من یه نگاه کردم و گفتم '' هی،  این خوبتر از اونیه که واقعی باشه، این قصه یه جاش میلنگه''  ؟
  که بعد من تمام جراتم و جمع کردم و رفتم روی صحنه؟ فقط چون تو اونجا بودی؟ که تو رو گذشته بودن اونجا، تو که نمیدونستی این فقط یه بازی دیگه است؟‌ که هی سعی کردم بهت بگم  هیچ قصه ای اینطوری نبوده؟ که هی سعی کردم برات قصه ها رو بگم تا ببینی؟‌ ولی تو حواست فقط به عاشقانه ها بود؟  حواست بود؟‌ تو موهای من و میدیدی.  که هر روز بلند تر میشدن.  صاف و بلند و مشکی.  تو هرروز موهای من و شونه میکردی و من هرروز بهت میگفتم که موهام مشکی نیستن و خرمایین،  ولی تو موی مشکی دوست داشتی.  تو عاشق من بودی و من نقش دختر مو مشکی رو داشتم توی نمایشنامه


تا حال سیگار دوم تموم شده.  من بهش میگم که دیرم شده و باید برم. اصرار میکنه.  ''بیا پیشم.''  آروم و محکم میگم که برام جالب نیست. اصرار میکنه '' به هر حال من دوسِت دارم

ایندفعه در خیالم نگاهش میکنم.  در خیالم نگاهش میکنم  و  آرام میگویم '' من دوست داشته شده ام.  بارها،  روزها.  بیشتر از اینها،  خیلی بیشتر از اینها

Tuesday, January 10, 2012

چای و شکر

آن شبها که کنارش بودم،  تنم را بغل میکرد،  گاهی سرم را فشار میداد روی سینه اش.  نوازشهایش را بعد دقیقه ها که گریه میکردم،‌ میفهمید داستان چیست.  بغل کردن هایش جور خاصی نمیشد هیچ موقع.  برای تاکید اینکه میداند داستان چیست،  عادت داشت نرم لباسم را صاف و درست کند.  بلوز را بیشتر روی شلوار بکشد، یقه را مرتب کند. نه اینکه لباسهایم را کنار زده بود،‌ نه.  فقط مرتب ترشان میکرد
  یک جور احترام بود که میگذاشت به تنت انگار
بعد خیلی عادی میپرسید چای میخوری؟  من چای نمیخورم.  ولی چای های خانه اش را همیشه میخوردم.  دمشان میکرد،‌ خیلی با احترام دمشان میکرد.  لیوان میریخت میداد دستت.  قند هم نداشت.  نهایت یک کاسه بود که توش شکر بود،‌ اگر قاشق تمیز بود شکر با چای میخوردی

گشنه هم اگر بودی نون و کره بود همیشه

قبلتر هایش خیلی ساده میگفت که همه نوازش میخواهند.  این را مثل چیزهای دیگری میگفت که آدمی محکوم ،بود به خواستنشان،  محکوم بود به داشتنشان،‌ میتوانست دوستی را از نوازش و نوازش را از عشق و عشق را از سکس جدا کند.  ولی سکس را از نوازش جدا نمیکرد.  عشق را هم از نوازش جدا نمیکرد
گاهی سر خنده و شوخی به من میگفت فقط به نظر آدم بِده ای میآی،  ما که چیزی ندیدیم

من سکوت میکردم
 
هیچ موقع هم نپرسید این اشکهایت سر چیست.  از آن آدمها بود که نمیپرسند.  لابد چیزی حدس میزنند،  لابد سر چیزیست دیگر،  چه فرقی دارد
هیچ موقع هم گمانش به این نرفت که شاید این سردی تنم برای این باشد که جدا از من و او و آن اتاق، تنم خیالش گرم به گرمای دیگریست، در دنیای دیگری سیر میکند، جدا از من.  شاید غیر ممکن میدانست  از این سردِ ساکتِ تن که‌ با نگاهی به تب بیفتد، به سر انگشتی به تاب بیایَد و نفسهایش نا هماهنگ شود    

شاید هم میدانست
اگر میدانست هم فرقی نداشت.  باز هم قصه ای بود مثل بقیه هزار قصه ای که من و خودش شنیده بودیم و تمامش این میشد که  روزی به من بگوید تو هم رفتی.  تو هم به خاطره ها پیوستی دختر

Monday, January 09, 2012

پیاده روی دنیای کناری

گاهی یه چیزایی میشنوم،‌ یه طوری که انگاری یه کسی داشته میرفته جایی،  همینطوری گذری یه نگاه به من میندازه یه چی میگه و رد میشه.  صب بیدار شده بودم سرم و اینور اونور میکردم که یه طرفی خواب پیدا شه و از تو تخت در نیام.  فکام درد میکردن،‌ احتمالا باز همه ی شب تو خواب به هم فشار داده بودمشون. دردشون دیگه داشت به پشت سرم میرسید. مقصد بعدی گوشه ی سمت راست گردن بود،  اونجا که میشد میگرن. نزدیک این بود که چشمامم درد بگیرن انقد که سعی میکردم بسته باشن که یکی یه چیزی گفت،  انگار داشت یه جایی یه خبری رو تو یه صفحه ی روزنامه میخوند و رد میشد،‌ تو یه دنیای دیگه که تخت خواب من صرفا پیاده روش میشه،‌ گفت '' جفت پاهاش تو دستگاه پرس شدن ''، مثل یه دود اینو گفت و رفت. فک کنم تخت من شاید فقط اندازه نصف قدمش ازپیاده رو بود.  یکی توم با تعجب گفت '' یعنی دیگه نمیتونه راه بره! '' یکی دیگه گف '' تو میتونی راه بری '' توم داشت پر صدا میشد. اینطوری که میکنن دیگه آدم نمیتونه بخوابه.  شروع میکنن حرف زدن و اینا.  گفتم آره،  میتونم راه برم.  پاهامو یک کم تو تخت تکون دادم.  به دستگیره ی در اتاق خواب نگاه کردم که میشد بازش کنم،  به همه جاهایی فک کردم که میتونم با دو تا پاهام برم،  حس خوب حرکت کردن به این آسونی

هیچی. همین.  صبح اینطوری از تخت پاشدم

Thursday, January 05, 2012

بودن ها

آخرش یکسر نگاه که میشدم و تمام '' جانم '' ها را امتحان میکرد و من یکسر نگاه بود که جوابش میدادم، خنده اش میگرفت '' باز که ساکت شدی''.  بعد که میدید نگاههایم شوخی بردار نیست،  بدون شوخی نگاهم میکرد.  مهم این بود که نگاهش کنی.  چشمهایش را.  گاهی هم یک کم نگاهت را جابه جا اگر میکردی، به ابروها یا به لبهایش، یا از مردمک چشما به رقص مژه هایش،‌ برای این بود که برگردی در چشمهایش باز،  برگشتن چیز خوبیست،  آنقدر خوب است که آدمی گاهی برای داشتن لذتش از عزیزترینهایش فرار میکند،  فرار میکند که رفتنی باشد که برگشتنی داشته باشد،‌ میدانی؟‌ تو تا به حال از نگاهی در رفته ای، یک بار و چند بار و چندین بار؟  فقط برای اینکه بارها و بارها  به تمام چیزهایی که میخواهی برگشته باشی؟  تو هیچ موقع تا به حال برگشته ای؟ هیچ موقع رفته ای؟ تو اصلا هیچ موقع جایی بوده ای؟

صدایش میکردم.  صدایم نرم و آرام و بیحال بود و مدام صدایش میکردم.  باز هم تمام '' جانم '' ها را امتحان میکرد. زبانم نامش را نبض میزد انگار و گاهی پیچش دستهایش را دورم محکم میکرد و تمام بودن هایش را خرجم میکرد، '' آرام بگیر،  بخواب''.  تو تا به حال چند بار عزیزی را خوانده ای؟  چند بار فرصت این را داشته ای که صداشان کنی و جواب بدهند،  قبل از اینکه به تمام بی نهایت صدا کردن هایت سکوت کنند؟  قبل از اینکه رفته باشند،  بدون اینکه برگشتنی داشته باشند؟ تو اصلا تا به حال کسی را صدا زده ای که تمام لحظه هایت معطل جوابش شوند؟  که جواب بدهد؟ هزار بار باشد و جواب بدهد؟  که جواب ندهد؟  تا ابد جواب ندهد؟ تو میدانی؟




Wednesday, January 04, 2012

پرنده ها



اینطوری خیالمون راحته
صبا که خورده های نون صبونه میریزه رو میز
پرنده ها  میخورنش
برا جغده ام من سعی میکنم سر شام یه چی بریزه رو میز
نه که شبزیه،  صبا حال نداره غذا بخوره لابد

Sunday, January 01, 2012

سبکی تحمل نا پذیر هستی

قصه ها را که میگویی،  یک جایش دری باز میشود.  در خانه ای.  تو در را باز میکنی،  تو داخل ایستاده ای.  دنیا سنگین میشود،  انگار رویت آوار میشود.  یک هو اندازه ی جمع وزنت در تمام روزهای تمام ماههای سال گذشته،  سنگین میشوی.  چیزی تو را به داخل میکشد.  چیزی در را سنگین میکند،‌ باز نمیشود،  در را، دستگیره را،  چیزی خیابان های بیرون را سرد میکند، سردی ای که حتی کاپشن سوئدی ات هم  که همه میگفتند اینجا به کارت نمیآید گرمت نمیکند.  میدانی که گرمت نمیکند در آن خیابانها

چیزی تمام لذت تمام آهنگ های تمام پاب ها و کلاب ها و کافه ها را هورت میکشد،  سکوت میکند تمام صداها را. تمام مغازه ها را، لذت ساحل را به صفر میکشد،  موجهایش را میایستاند.  آن بیرون ساکت میشود.  بیرون آن در هیچ نمیدارد برایت.  میدانی داخل این در درد هست.  میدانی دردت میآید،  ولی همه میدانند که درد داشتن بهتر از هیچ نداشتن است . هیچ نداشتن،  سبکی تحمل ناپذیریست.  سبکی تحمل ناپذیر هستی،‌ که بیرون آن در آن خانه است،‌ در یکی جایی در تمام این قصه ها که تو در این لحظه به آن رسیده ای
 
در را میبندی.  آسان بسته میشود.  صدای محکمی میدهد،  دریست که تو را از خلا به تمام هستی جدا میکند.  نرم قدم بر میداری.  در اتاق را باز میکنی.  وارد اتاق میشوی.  خوابیده.  نرم و آرام خوابیده.  تیغ تیزی روی بازویت کشیده میشود.  درد است لابد.  محلش نمیکنی.  بعدا یک جایی برای این دردها گریه میکنی،  ولی اینجا نه.  در این لحظه ها نه.  نرم خم میشوی گونه اش را آرام با لبهایت لمس میکنی
 
صدای آهنگ کافه ها را میشنوی


Saturday, December 31, 2011

دلتنگی اقیانوسی

ساعت یک بعد از ظهر زنگ زده،  من هنوز تو تخت خوابم.  طفلک کلی هم معذرت خواهی میکند.  تنها کسی است اینجا که به من زنگ بزند و فارسی نداند. همچین حرف میزند که چشمهای آبیش مدام جلوی چشمت بزرگ و کوچک میشود،  باز میشود  بسته میشود و دریا میشود و چشم میشود و آخرش میشود صدایی که وقتی عکسهایش را میدیدی در گوشت میآمد '' تا حالا چشم اینطوری دیده بودی؟ '' آره.  ولی بعدا میفهمی که نه.  که چشمهای این دختر خیلی خاص بوده اند. اینطور که آبیشان مدام میچرخید و آسمان میشد و دریا میشد و آسمان میشد و دریا میشد و بزرگ میشد و کوچک میشد

نرم حرف میزند.  شب سال نو کجا میروی؟‌ خوشی؟  شهر را دوست داری؟  و تو نمیدانی سوآل ها را خودش میپرسد از خودش یا بهش سپرده اند که ازت بپرسد.  که مراقبت باشد.  مراقب دلتنگی ات.  از آن آدمها بود که مراقب دلتنگیهایت باشند

در تمام حرفهاشی غمی است.  دلتنگی ای.  یک طور دلتنگی ای که نمیدانی برای خودت بهت زنگ زده یا برای اینکه لحن حرف زدنت گاهی شبیه کسی میشود.  تن صدایت.  عبارت هایت.  حتی سکوت بین کلماتت.  این میشود آهنگ صدا، نه؟  یا برای اینکه بهش گفته اند که مواظبت باشد
آخرش میگوید.  از دریا میگوید.  نه خوب،  بی انصافیست.  از اقیانوس میگوید.  میگوید صبح که اقیانوس را دیده یادش کرده.  میگوید که برایش عکس اقیانوس فرستاده.  بعد خیلی ساده حساب میکند.  اینجا صدایش میشود صدای مسافر کوچولو.  میگوید آخر ما اینجا اقیانوس داریم.  اقیانوس میبینیم.  ولی او که رفته آنجا،  آنجا که دریا ندارد،  آنجا که ساحل ندارد.  میگوید برایش عکس فرستادم از اقیانوس.  احساس کردم شاید امروز دلش اقیانوس بخواهد،  عکسش را ببیند و شاد شود

صدای خودت را میشنوی،  نرم میگویی که خیلی خوب است.  ادامه میدهی که این صرفا خیلی خوب است که یکی یک جای دنیا بیدار شود به فکر دلتنگی اقیانوسی تو بیفتد و برایت عکس اقیانوس بفرستد.  اشکهایت دانه دانه میچکد روی بالش.  نرم نرم.  صرفا زیر لب میگویی این خیلی خوب است


Thursday, December 29, 2011

رهایی

پنجره ی باز برجهای بلند
رقص هوس انگیز پرده ها در رهایی باد

کوچکی تمام دردها
از پشت بام خانه ی پدری در تهران

آزادی افق بی انتهای دریا
آرامش آبی
دعوت نرم ریز ریز موجها بر روی پا

خنکای نرم تیزی تیغ
آرامِ نبض رگها

آّه

هوس انگیز رهایی


روسپیگری اجباری

روسپیگری اجباری

اجبار تَن
مجبور تَن؟ 
سکوت تنهاییِ سکس

 لذت تن؟
شکنجه ی روح

سکوت صداهای فیلم پورن
لذت تن
شکنجه ی روح
روسپیگری اجباری؟

سکوت تنهایی لحظه های زندگی
تنهایی
تنهایی
روسپیگری اجباری

Friday, December 23, 2011

آغوش های منفرد

 
مقادیری گریه داریم

دستها را میکشیم به جلو
عیان خالیشان بر تلخی لحظه ها
آغاز زایش آغوشهای منفرد است 

دستها را تاب میدهیم دور خودمان
گردنمان را میچرخانیم به راست
نرم
آنچنان که عشاق در گوش هم
در گوش راست 
زمزمه میکنیم ''  میدانم

و بعد دستهای تاب خورده را تنگ میکنیم 
محکم
دور خودمان
در آغوشهای منفرد
تا ابد گریه میکنیم

Tuesday, December 13, 2011

Floating.

It might be just the fatigue,

He talks to me, it's not his voice but some other's, then I ask myself why am I talking to this voice on this subject,
I can not figure out the characters, I mix up the touch of soft kisses and finger tips, I am making love to him breathing through someone else's skin, watched by some other. I mix up the way they all called me, honey, dear, sunshine, lady, and, my name.

I can not tell who was supposed to call, who didn't , who called, and also the pain, I can not tell who caused me the most, who caused me the worst, I can relate the pain to the people no more, some tore here, some tore there, some stayed forever, but who were they?

Then, the places; looks like the time is just faster, leaving me behind, the lady asked "and to where is your final flight?", and I just could not reply, was it Frankfurt the transit or Amsterdam, I don't know the country no long', it was just his eyes, his voice, his arms,

"This too shall pass", they all say, "To what another pain?" I cerebrate.

Wednesday, December 07, 2011

راهروها

زیر بلوکهای مجتمع دانشجویی که من ساکن آن نبودم،  یک راهرو بود.  به تمام بلوک ها و اتاق های اجتماعی مختلف که زیر بلوک ها بودند راه داشت.  به استخر،  اتاق موزیک،  اتاق بیلیارد،  سونا،  اتاق اجتماع،  اتاق خیاطی،  اتاقهای لباسشویی و از این دست.  همه اینها زیر زمین بودند ولی خوبی اش این بود که در شش ماه زمستان،  لازم نبود آدم برای رفتن به اتاقهای اجتماعی یا اتاق دوستانش روی زمین بیاید

باری،  راهروها به نسبت گرم بود. گرمتر بود از راهروهای طبقات بالایی. ولی برای من جای خوشآیندی نبود.  لوله های قطور آب و فاضلاب و کابلهای برق از این راهروها رد شده بود.  بعضی جاها سعی کرده بودند که دیوارها را رنگ کنند که کمی فضا خوشآیند تر باشد،  کف راهروها یک جنس کفپوش لاستیکی بود که رنگ روشن داشت و در سایر ساختمان ها در سوئد هم دیده میشود.  گاهی کف راهروها آب ریخته بود.  کلا میتوانست فضای ترسناکی باشد،  برای کسی که ترس از لوله های قطور ساخت بشری داشت

راهروها تابع معماری خاصی نبودند.  گاهی پله میخوردند،  گاهی پهن و گاهی باریک میشدند،  شیب دار میشدند و جا به جا همراه بلوک ها به اینطرف و آ ن طرف پیچ میخوردند.  درهایی هم وجود داشت که برای کارکنان بود و به اتاق های تاسیسات راه داشت

من بعد از چندین ماه رفت وآمد،  راه اتاق دوستانم در مجتمع را به استخر یاد گرفته بودم.  میتوانستم تنها بروم و بیایم،‌ هرچند بسیار ساده بود،‌ من در به خاطر سپردن مسیرها ذهن کندی دارم.  همیشه هم وقتی رد میشدم سرم را خم میکردم سمتی که لوله های قطور و کابل های برق را نبینم. از بعضی جاها هم با سرعت رد میشدم

یک بار داشتیم با هم میرفتیم استخر.  از اتاق این دوستم که میرفتی به استخر،  یک راهروی عجیبی وجود داشت میانه ی راه.  دری سفید بود که از راهروی دیوارهای رنگی با عرض مثلا یک مترو بیست سانتی متر،  باز میشد به فضایی راهرویی با عرض دومترو نیم.  نور زیاد میشد و دیوارها مطلق سفید بودند. مثل یک سالن  طویل بود.  هشت پله میرفتی پایین روی کفی آبی روشن.  حدود سی متری میرفتی و بعد باز هشت پله میرفتی بالا،  یک در سفید دیگر و از راهرو خارج میشدی

یه دفعه که به این راهرو رسیدیم خندید.  گفت اینجا دیگه عین زندگیه.  یه در اینورشه که انتخابی نداری و باید حتما بری توش.  یه درم اون تهه که میدونی ازش بیرون میری.  این وسط هم یه کسشریه که معلوم نیس چیه،  باید ازش بگذری


اینارو که میگف من همچنان با دقت سعی میکردم به سفف نگاه نکنم مبادا لوله های قطور و کابلها رو ببینم.  سرم و پایین انداخته بودم کمی هم با سرعت میرفتم که راهروئه زودتر تموم شه 

Friday, December 02, 2011

Blue


This, I call a bright day.
And the blue eye, I should take it with me.

Monday, November 28, 2011

Dildo Issue

- Phew, It's all because my period is getting late. I will be all fine the very first day of it and all the anxiety will go away. I was about to say "Thanks god I did not have sex recently, otherwise I would have been terribly paranoid with my pregnancy phobia"

- Hmm,,, didn't you use condom with your dildo? He said, in a very thoughtful way. 

Sunday, November 20, 2011

شب نشینی با مایکل

همه اش از اینجا شروع شد که اسکیت روی یخ را دوست داشت،  من دوست نداشتم
گشتم برایش یک اجرای خوب اسکیت روی یخ پیدا کنم از یک خانم خوب،  که شاد شود سر صبحی
رسیدم به یک اجرایی که خانمش خوب نبود، اجرایش هم چنگی به دل نمیزد،  ولی آهنگش خوب بود
دیدم خوب حالا آهنگ خوب هم بدهم برایش شاد میشود سر صبحی
بعد دیدم از موضوع دور شدیم،  اسکیت روی یخ و خانم خوب چی شد پس؟  بعد فک کردم اجرای خوب پیدا کنم از خانم ویولونیست خوب بعد دیدم که کاش این خانم خوب آن آهنگ خوب را اجرا میکرد،  بعد دیدم که آن آهنگ خوب اصلش خیلی خیلی خوبتر است 

به اینجایش که رسیده بودم بیدار بود دیگر
اول آهنگ را گوش دادیم.  بعد اصلش را.  بعد در همان اصلهایش ماندیم
دور هم یک ساعتی مایکل جکسون گوش دادیم
حسرت خوردیم که چرا ما الآن به کنسرت مایکل جکسون نمیتوانیم برویم و باید مثلا بلیط کنسرت راجر واترز را بگیریم که خدا قد سال دارد و اصلا مال نسل ما نبوده
احساس آوارگی کردیم
حس کردیم نسل بی اسطوره ای هستیم.  انگار همه کارهای دنیا در ده های هشتاد نود انجام شده و نسل ما فقط دارد استفاده اش را میکند
دانه دانه کلیپ های مایکل را میدیدم و رقص هایش و اینکه چه قدر این آدم خلاقیت داشته

،  باری، دور هم بودیم با مایکل و صفایی میکردیم
دیگر خیالمان به دختر ها ی اسکیت باز و ویولونیست هم نبود.  این مایکلکلا ارضامان میکرد انگار

رویم نمیشد بگویم از آهنگها و کلیپ های این نسل چی را بلدم.  یا خیلی عقب افتاده و پرت هستم یا واقعا حتی چیزی شبیه این اسطوره ها هم وجود ندارد دیگر. میترسم کهن هم تمام شود و من کنسرت هایش را نرفته باشم 

Tuesday, November 15, 2011

The attachment Story

Me sending email to a kind of weird kind of aggressive teacher :

First attemp: Dear Ana... I have this problem so far and here is the report, could you comment on it so I can proceed?
blah blah blah

M.

Attach the .pdf file and send it.

after 5min.
Second attemp: OH, I am really sorry dear Ana..., That was the wrong file, it had the solution incomplete, so this is the file. And I also have these questions... blah blah blah

M.

send the e-mail with no attachments.

Third attemp: 


attach the .tex file and send it.

Fourth attemp:

just click send with no attachment in an empty mail. 


Fifth attemp: almost crying Ana... I am so sorry,

attaching the actual .pdf file and send it.



I believe I might be a little tired. 

Monday, November 14, 2011

لیلیوم سفید

داستانشان یک تراژدی محض بود.  یک عاشقانه ی وحشتناک.  برای من از آن شبی شروع شد که با بغض پای تلفن گفت که بچه اش را میخواهد.  بعد پرسید '' این یعنی خیلی دوستش دارم،  نه؟ 

 گفتم آره.  این یعنی خیلی عاشق شدی

بعدترش دخترک شراب و شهر فلورانس شبی آمد دنبالم.  یادم است کلافه بودم آن شب.  دوست پسرم نمیدانم کجا رهایم کرده بود.  ولی برای دختر لیلیوم سفید خریده بودم.  من سالها قبل دیده بودمش،‌ خیلی سالها قبل. بچه بودم.  ولی میدانستم بوی لیلیوم سفید میدهد.  میدانستم لیلیوم سفید است.  برایش خریده بودم.  آن شب که رفته بودیم بیرون و از دلتنگی مان حرف میزدیم،  صندل سیاه پاشنه دار داشت و لاک قرمز. ناخن های دستش مانیکور ظریف بود.  یکی از زیباترین زنهایی بود که تا به حال دیده بودم.  بعدترها بهش گفتم که شبیه فلورانس است.  همانطور زنانه، همانطور برهنه لم داده روی زمین شراب و مست است.   از آن زنهایی بود که هیچموقع رو زمین بند نمیشوند
 
از آنشب لیلیوم سفید را از همه ی گل ها بیشتر دوس داشتم.  این را گلفروش سر خیابان هم فهمیده بود دیگر.  مادرم که میرفت برایم لیلیوم زرد بخرد با خنده میگفت ولی دختر خانم سفید را دوست دارند.  

میدانستم دارد میرود.  میرود که با هم باشند.  میرود پی عاشقانه هایش،  این هم بدجور عاشق بود،  بچه اش را میخواست این هم

قرار بود یک شب چهار تایی کنار آتیش شراب و پنیر آبی بخوریم.  به من میگف سیسی،  بعدترها که دلم برایش تنگتر میشد خواهرم را صدا میکردم سیسی.  بعدترها که دلش برایش تنگ میشد من را صدا میکرد سیسی،  درست مثل خودش

بعدترها قرار بود دردها و اشک های عاشقانه هاشان را یک سر بشنوم.  بعدترها قرار بود از دوست داشتن هاشان بگویند و از تنهایی هاشان و بعد بارها بگویند که بهشان نگویم و من نمیگفتم.  میدانستم نمیشود.  دختر را میشناختم. میدانستم که پریده.  میدانستم گریه هایش پی پریدنش است.  میدانستم برنمیگردد و تب هایش درد این است که میداند دیگر بر نمیگردد

بعدترها قرار بود جفتشان را داشته باشم که من را سیسی صدا میکردند.  جفتشان را که به سختی با هم نبودنشان را که خودشان با دقت انتخاب کرده بودند درد بکشند،  بارها گریه کنند و خوب شوند و باز هم درد بکشند. که دیگر نه همدیگر را میخواستند،  گریه ی این را میکردند که  دیگر چرا نمیشود که بچه ی کسی را بخواهند.  غریبی دلشان بود که عاشقانه اش معلوم نبود بین حرفهای کدام یکیشان و  داستان کدام شهر این دنیا گم شده بود،  معلوم نبود جایی در تهران مانده بود،  یا آن شهر کذایی در آلمان،  کانادا یا آمریکا

عاشقانه شان ماند تا من یک روز دلتنگی عاشقانه ام را قصه شان کنم و بنویسم،  پنیر آبی و شراب قرمز دوست بدارم و لیلیوم های سفید را.  تا من زنانگی ام شود لاک قرمز ناخنهای پا در صندل های پاشنه دار مشکی، یا کفشهای قرمز اناری

ـ  من عاشق کفشم، ولیقرمز گوجه ای به من نمیآید،  قرمز اناری چرا،  ولی گوجه ای نه
ـ  معلومه که قرمز گوجه ای بهت نمیآد،  آخه تو سیسی منی،  بهت فقط قرمز اناری میآد


آبی

حس جولی را دارم در آبی

همه اش از آن لحظه ای شروع میشود که پسرک گردنبند طلا را به جولی نشان میدهد.  میگوید که این از تصادف مانده.  جولی گردنبند را نگاه میکند،  آن حس تلخی که باعثش میشود که گردنبندی را که از همسرش داشته به پسرک برگرداند،  '' میتوانی نگهش داری

همین گردنبند گردن دختر موبور است.  دختر مو بور جوان حامله.  که فرزند شوهر جولی را دارد.  دختر شادی که که سهمش از زندگی عاشقانه های جولی است،  و از جولی این را میداند '' به من گفت تو قوی هستی و از همه حمایت میکنی،  به من گفت که حتی من هم میتوانم روی حمایتت حساب کنم

حس این لحظه های جولی را دارم

حس آن لحظه ای که صبح از تخت خواب اولویه بلند میشود،  از آن خانه ی غول آسا بیرون میرود و دستش را میکشد به دیوارهای سرد سنگی،  حس اینکه پشت دستش زخم میشود،  پاره میشود و خون میآید و کلافگی حس اینکه اولویه عاشقش است

کلافگی حس اینکه رو دست خورده است.  نه چون دخترک موبور بچه ی شوهرش را دارد که اصلا هنوز اینها را نمیداند،  هنوز فیلم به آنجایش نرسیده،  کلافگی اینکه اینطور ترکش کرده اند.  کلافگی اینکه اینطور حس میکردند میتواند بدون آنها ادامه دهد. کلافگی اینکه دارد ادامه میدهد. کلافگی اینکه نمرده، نمیمیرد

دنیایم آبی شده است.  من این فیلم را مدتها پیش دیده ام ولی دنیایم این روزها آبی شده است.  وارد اتاق میشوم و صدای جیرینگ جیرینگ تزئینات آبی میآید.  استخر میروم و نفسم را حبس میکنم.  صدای آب را گوش میدهم که با صداهای درهم و برهم زندگی قاتی میشود و آخرش موزیک آبی میشود.  تنها میشوم
تنها خانه میآیم،  تنها از خانه میروم.  دخترکان فاحشه ی همسایه گاهی زنگ در را میزنند،  از من ساعتها تشکر میکنند که حاضر نشده ام نامه ی شکایت اهالی ساختمان را امضا کنم که از این ساختمان بروند.  دخترکان همسایه دوستم دارند.  دخترکان همسایه من را مهربان میدانند،  گاهی از من کمک میخواهند و من تعجب میکنم که در این دنیا آدمهایی هستند که من تنها امید کمکشان هستم،

منی که برایم فرقی ندارد، که مدام در صدای آهنگ آبی غرق شده ام،  من که دنیایم این روزها تمام آبی شده است

منتظر پسرکم که بیاید زنجیر طلا را به من بدهد و من نرم بگویم '' نگهش دار برای خودت
و بعد ندانم که این را گفته ام چون دخترک مو بور عین همان گردنبند را از شوهرم دارد،  یا این را گفته ام چون از شوهرم عصبانی هستم که اینطور ترکم کرده.  عصبانی هستم که فکر کرده میتوانم.  عصبانی هستم که چون میتوانستم ترکم کرده و معشوقه اش را به من سپرده و من را به کی سپرده پس؟

یا چون صرفا دیگر مهم نیست. تنها صدای این آهنگ است در گوشم و این سمفونی که باید ساخته شود،  در این دنیایی که خیلی آبیست این روزها

 

Sunday, November 13, 2011

تِرِدمیل

گفت لاغر شدی. گفتم مقادیری غصه داریم، لقمه میکنیم لای اشکهامان گاز گاز میجویم و قورت میدهیم. گفتم که نگران نباشد، گرسنه نمیمانیم. لاغری هم مال مرده شور این تِرِدمیلهاست. انقدر که رویشان دنبال خوشیهامان دویده ایم.

Saturday, November 12, 2011

خواب

این یه خواب نبود،  واقعی بود

  میگف این تیکه رو خودت باید بشینی. داشتیم برمیگشتیم خونه.  میگف میخوام یه چیزی رو نشون بدم بهت،  ولی خودت باید رانندگی کنی

یه جا راه منحرف میشد.  من میترسیدم برم توش.  جاده رو نو ساخته بودن و حتی سیاهی آسفالت نوش تو شب معلوم بود. چراغ هم نداشت. گفت برو توش از یه کم جلوترش شروع میشه.  نمیدونستم چی رو ممکنه بهم نشون بده،  ولی میدونستم که وقتی انقد مطمئنه که دوسش میدارم،  دارم میرم که خیلی خوشحال شم.  شایدم گریم میگرف از خوشحالی،  از اینکه اونهمه چیز خوب تو یه لحظه جا نمیشد و اینا
رفتم تو راه.  یادمه یه طورایی بالا میرف راهه.  خواب نبود،  من مطمئنم که ما اونجا بودیم.  یه هو تمام دور راه رو زمین نقطه نقطه چراغای آبی شد.  کناره ی جاده، و خط وسطش چراغای سبز شد.  هیچی دیگه جلو مون نبود غیر رد نورهای سبز و آبی رو زمین.  راه به بالا میرفت. میخندیدم،  باورم نمیشد.  خوشحال شده بودم،  خیلی.  اون چراغا صرفا شادم کرده بودن

خندید.  گفت اینجا انقد واسه تو خوبه که آدم میتونه آخر این راهه ازت خواستگاری کنه و مطمئن باشه که نه نمیگی

میدونستم/ میدونستیم؟  نه آخر اون راه نه آخر هیچ راه دیگه ای ازم خواستگاری نمیکرد.  هیچی قرار نبود بشه.  هیچی هم نشد. این فقط  یه چیز رویایی بود که خواب نبود، ولی همه میدونن که فقط چیزهایی رویایی این زندگی که خواب نیستن  باعث میشن این دنیا ارزش موندن و داشته باشه

دِد لاین ها

میگفتم که دیشب خواب بد دیدم حالم بد شد.  پرسیدن مثلا خواب چی.  گفتم نمیدونم،  اصلا مثل خواب بدهای همیشگیم نبود.  من خواب های خیلی ترسناکم معمولا اینه که ددلاین و از دست میدم و استادم شاکی میشه و این چیزا

همشون زدن زیر خنده.  بعضیهاشونم گفتن که برام متاسفن که من زندگی خیلی پوچی دارم که نگرانیهام در این حده

احساس کردم باید چیزی بگم.  بلند شدم و گفتم من آدمیم که بزرگترین کابوسهام راجع به اینه که تو درسام خوب نباشم.  من آدمیم که زندگیم انقد پوچه

احساس سبکی کردم

شبترش که اومدم خونه،  یادم به خوابهای سالهای قبلم افتاد.  به خوابهای قبل از اومدنم،  که خواب میدیدم که خونه رو عوض کرده بودیم  و رفته بودیم جایی که به طرز هولناکی گنده بود.  یه خونه ی نوی هولناک گنده که همه چی توش به طرز هولناکی خوب بود.  همه چی عالی بود.  همه چی به طرز رعب آوری بهترین مدلش بود. میدونین،  اون بهترین حالتی که انقد همه چی خوبه که میدونین که توش یه جای کار حتما میلنگه. رفته بودم تو اتاق جدیدم که  وسایلاش مطابق سلیقم چیده شده بود.  میدونین؟‌ حتی اتاقه هم به طرز هولناکی خوب بود.  بعد کم کم چشمم به تخته وایت برد بزرگی افتاد که رو دیوار بود.  چهار تای تخته وایت برد خودم بود.  یه هو ترس برم داشت.  داد زدم این چرا دورش زرد نیست؟!‌ تخته وایت بردم دورش زرد بود. خودم رنگ کرده بودمش.  صدام خفه شد.  چشمم تازه متوجه دیوارای اتاق جدیدم شد که به طرز هولناکی سفید بود.  دیوارای اتاق من زرد بود.  زرد شاد.  خیلی شاد.  خودم انتخاب کرده بودمش
بیدار که شده بودم گریه کرده بودم.  نمیخواستم برم از ایران

قبلترش خوابهای هولناکم یه تعقیب و گریز بود.  همیشه از رفتنش میترسیدم. از کم محلیش.  از نبودنش.  تو یه کاخ بزرگ میدوییدم دنبالش و من همیشه پشتش بودم و همیشه جلوشو نگاه میکرد.  میدونس پشتشم.  میدونس میخوام پیشش باشم.  میدونس میخوام برگرده نگاهم کنه یا حداقل آرومتر راه بره.  یه طوری که بتونم دستاشو بگیرم.  ولی میرفت.  قدم قدم کاخ بزرگ زندگیشو طی میکرد که همه دیواراش لحظه هاییش بود که من توشون نبودم.  که توشون به من نگاه نمیکرد.  که داشت میرفت.  داشت میرفت . خسته میشدم من.  از نفس میافتادم.  دور تمام اون راهروهای تو درتو،  گاهی میخزیدم پشتش.  ولی هیچموقع بهش نمیرسیدم.
داد میزدم. میشنید.  ولی برنمیگشت.  در نظرش باید یاد میگرفتم که داد نزنم
من عاشقش بودم.  من همیشه دنبالش میرفتم


حالا اینجام.  تو این اتاق با دیوارای شیری.  با پرده های سبز صدری.  با گبه ی  کرم. وسایلای سفید و قهوه ای روشن. اینجا هیچیش شبیه اتاق سراسر رنگ من نیست
حالا اینجام.  تو خوابهام دیگه اون کاخ گنده نیست.  من دنبال کسی نیستم.  کسی اگه هست،  اگه باشه،  کنارمه،  همینجا.  کنارش راه میرم

  ددلاین ها؟  درسها؟  شاید آدم باید انتخاب کنه که از چیا بترسه.  که تو کابوسش چیارو ببینه.  اگه نمیدونین من بهتون میگم که کابوس از دست دادن ددلاین ها خیلی بهتر از کابوسای دیگه است. من کابوسهای دیگه هم دیدم.  دو تا جور دیگش و دیشب دیدم. کابوسهای ددلاین ها  و درسها خیلی بهترن،  حتی اگه بدو ان دنبالت،  حتی اگه همه ی استادات سرت شاکی باشن.  حتی اگه چالمرز بگه که دیگه حق نداری بری توش.  همه اینا، خیلی کمتر بدن از بقیه کابوسها

Thursday, November 10, 2011

تا ساحل هست، تا قصه هست

شاکی بودم از خودم،  از اینکه خوب نبودم و این حرفها.  از اینکه کوتاه اومده بودم و مواظب نبودم و این حرفها. از اینکه به موقع شاکی نشده بودم،  از اینکه ترسیده بودم و محافظه کارانه رفتار کرده بودم. از این چیزایی که گاهی پیش میآد گاهی،  از اون روزایی که تو فقط فک میکنی کاش خوب شن ولی هرچی بیشتر میگذره بیشتر باورت میشه که بهتره زودتر از تخت بیای بیرون و این وضع به هم ریخته رو درس کنی که اوضاع به همون بدیه که تو دلت نمیخواد باور کنی ... شاکی بودم از خودم

نشسته بودم جلوش غر میزدم.  خودزنی میکردم و میدونستم که صرفا داره تماشام میکنه که میدونس که اشتباه کردم
وسط غر زدن ها و کلافگی هام و بعضا اشکام، بهش گفتم  یه روزی،  یه جایی،‌ سرم و میذارم رو پات برام قصه بخون

وسط بغل کردن هاش و قیافه های '' آره اشتباه کردی ولی پیش میآد '' هاش،  یه هو احساس کردم اگه یه روزی باشه که سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  هنوز اوضاع به اون بدی نیست
منظورمه، یه هو حس میکنی که اگه کسی باشه که یه روزی سرتو بذاری رو پاش و برات قصه بخونه،  اگه این صحنه قابل تصور باشه،  هیچی دنیا هنوز به اون بدی نیس

Tuesday, November 08, 2011

شازده کوچولو

بهش گفتم '' هِی،  بیا شازده کوچولو رو بازی کنیم
یه طوری که انگار بقیه دنیا آدم بزرگان و ما تو کویریم
تو بشو خلبان،  من میشم شازده
تو بشو شازده،  من میشم گل رزش
تو بشو روباه،‌ من میشم شازده
تو بشو مار،  من بِشم شازده
برم پیش اخترکم
.
.
.

Saturday, November 05, 2011

تو

به من گفتی تا که دل دریا کن
بند گیسو وا کن
سایه ها رویا با بوی گلها

که بوی گل ناله ی مرغ شب
  تشنگی ها بر لب
پنجه ها در گیسو
عطر شب ها

بزن غلطی اطلسی ها را
برگ افرا در باغ رویاها
  بلبلی میخواند
سایه ای میماند
مست و تنها

نگاه تو
شکوه ی آه تو
حرم دستان تو
گرمی جان تو 
با نفسها
به من گفتی تا که دل دریا کن
بند گیسو وا کن
ابر باران زا  شب 
بوی دریا

به ساحل ها
موج بیتابی را 
در قدم ها ی تو در مثال رویا
گردش ماهی ها
بوسه ی ماه


به من گفتی

Friday, October 28, 2011

لاکشری، تا رویا هست و تو که همه میدانند مرا دوست داری، تا آخر دوست داشتن

هنوزم لاکشری
کُهِنه
تو روز بارونی پاییزی
تو اتاق
با پنجره های باز
و ابسلوت گلابی
که از بطری سر بکشی
داغ

که خیال من و میرقصونه تا آخر دوست داشتن - خدای من این کجا میتونه باشه؟

 رویا هنوز
دختریه که میآد تو این صحنه
لباساشو در میآره دونه دونه
صدای نرم خش خش لباساش که در میآره
برهنه میشه
بی هوا
بدون آرایش
 میخوابه روی تخت
و تو سیگار میکشی و تماشا میکنی
و تو،  تو که همه میدانند مرا دوست داری،  که داری

Thursday, October 27, 2011

دید بیزنسی

من فهمیدم کلا آدم باید بچه ها و حیوانات را دوست بدارد
خیلی زیاد
اصلا هم جنس و نوع و رنگشان فرقی ندارد

برای تمام بقیه دنیا یک دید بیزنسی کفایت میکند
در مواقع مقتضی یک کم لاکشری عاشقانه میتوانید داشته باشید
مثل طعم خوش قهوه ی دم آمده که میپیچد در آشپزخانه صبح روزهای زمستان
حس خوب گرمی دارد یکی دو ساعتی
در همین حد
بقیه اش بیزنس است
باید ببینید چی بیشتر صرف میکند

Tuesday, October 25, 2011

سطح صفر

دیگر حوصله عاشقانه های چهار متر بالاترها را ندارم
کسی آن بالاها نمیآید

اینجا همه چسبیده اند به زمین
ارتفاع صفر



یاد ''خداحافظ گری کوپر'' که هرچه پایینتر از دو هزارمترش میشد سطح صفر،‌ سطح گه

Sunday, October 23, 2011

کلافگی

نه اینکه کلافه باشد به واقع

نه اینکه چیز بدی شده باشد
یا که باز هم زندگی بی معنا شده باشد
نه اینکه شادیش مرده باشد

بازی اش میگیرد گاهی دخترک
گاهی وقتا صرفا ادای کلافگی در میآورد
بی هیچ دلیلی
شبها نمیخوابد و روزها غذا نمیخورد

که خسته ام کند
که ورش دارم بیاورم

در خانه ات
بیندازمش بین دستهایت

بگویم '' بیا،  بگیرش،  من نمیتوانم دیگر
 تو خوابش کن

وتو خوابش کنی

که تو خوابش کنی

انقلاب لیبی

من فهمیدم هیچ انقلابی هیچ بدهی ای بهکسایی که براش شهید شدن نداره

سخنم با اوناییه که میخوان شهید شن.  کسی براش مهم نیست راه شما چیه.  کسی واقعا اهمیت نمیده که شما چی میخواستین. اونایی که زنده موندن دنبال چیزایی میرن که خودشون میخوان،  همونطور که شما دنبال چیزایی بودین که خودتون خواستین
من نمیگم نرین شهید شین.  من میگم فقط بدونین برای چی دارین میرین یا با این شهادتتون حداکثر زور دارین چی رو به باقی مونده ها بگین یا ازشون بخواین یا تو این دنیا عوض کنین. نهایت حقیقی که میمونه، اینه که شما درواقع فقط برای این دارین میرین که دیگه نمیتونین وضع موجود رو تحمل کنین، انقد نمیتونین تحمل کنین که حاضرین برا تغییرش کشته شین. حتی بهتره قبلش اینو یه جا بنویسین،  وگرنه ممکنه هر دلیلی رو بهتون ببندن.  اینم خیلی مسخره اس که یکی از این دنیا بره بیرون به بقیه بگه که آرمان هاشو دنبال کنن،  یعنی اگه بخواد و بگه هم نه انصافه نه عملی. هرکی آرمان خودشو داره و دنبال همون میره. ممکنه آرمان خیلیا که موندن شبیه شما باشه،  مکنم هس که نباشه

میتونین برای باقی مونده ها آرزوی شادی و سلامت کنین و بگین (‌در حد نصیحت) برای تغییر دادن دنیایی که دوسش ندارن بجنگن،  تا حد مرگ بجنگن. ولی هیچموقع نمیتونین بشهون بگین آرمانهای شما رو نگه دارن 

از شهادت شما تنها حقیقتی که میمونه اینه که شما برای از بین بردن وضع موجود حاضر به کشته شدن بودین/ نبودین و اتفاقی کشته شدین




هر انسانی که  در راه آزادی از جونش میگذره، روح بزرگی داره، حالا میخواد آزادیِ خودش باشه یا کشورش یا بشریت،‌ زیاد فرقی نداره

روحتون شاد


اولین قانونی که بعد از آزادی لیبی اعلام شد که تغییر پیدا میکنه،  لغو قانون ممنوعیت چند همسری بود.  من دارم فکر میکنم چند نفر از کسایی که در این چند ماه برای این انقلاب شهید شدن،  این قانون دغدغشون بوده

Saturday, October 22, 2011

اسم درمانی

خوبه آدم کسایی رو داشته باشه که اسمش رو بلد باشن
هر چند وقت یه بار،  محکم و بلند صداش کنن،  اسمشو درست صدا کنن،‌ یه طوری که اون لحظه که صدا میشه تمام حقیقت زندگی آدمه شه

خونده بشه، خطاب بشه،  خواسته بشه ‌
اونطوری که از تمام سوراخای دور و بر زندگیش که تیکه تیکه هاش توش جا موندن بیرون کشیده بشه
بیاد اینجا

بیاد همین جا که ایستاده و گوشاش اسمشو شنیدن

بیاد رو پاهاش
بیاد تو این لحظش

آدما باید هر چند وقت یه بار صدا شن 
تا پیدا شن
تا از گم شدگیشون درآن

Friday, October 21, 2011

.

خودمو پیدا کرده بودم که بسته قرص ترامادول و که از دستشون کشیده بودم گرفته بودم جلوش شاکی سرش داد میزدم که '' این چیه؟‌ اینو برای چی بهت دادن؟  مگه دکتر اینو با نسخه بهت نداده؟ " ماتش برده بود، گف چرا.  گفتم داروی نسخه دار و داری میدی به بقیه بخورن؟‌ جرمه،  میدونی؟  حق نداری دارو بدی به بقیه.  داروهات مال خودته.  جمش کن. واسه من صحبت مرام و اینارم را ننداز،  هرکی بخواد میره دکتر براش تجویز میکنه،‌ فهمیدی؟‌ 

حالا دیگه همه ماتشون برده بود.  گفت خوب،‌ باشه.  قرصارو گذش تو جیبش
 
رفتم آشپزخونه شروع کردم ظرف شستن

آخر شب میگف که قرصاش دارن تموم میشن و باز باید بره دکتر.  میگف که میترسه که بره،  میترسید بستریش کنن باز

Wednesday, October 19, 2011

مادربزرگها

صحبت اینکه، من یه بار با دوست پسرم رفتم شمال، رفتیم یه سری خونه مامان بزرگم. این پسر هوس سبزی پلو ماهی شمالی کرد.  صحبت اینکه ما رفتیم بازار سبزی خریدیم.  این پسر، هیجان زده، نشست اندازه ده نفر سبزیِ سبزی پلو خورد کرد جلو مامان بزرگ ما. صحبت اینکه این مامان بزرگ ما که تاحالا ندیده بود هیچ کدوم از دوست پسرای هیچ کدوم از نوه هاش جلوش اینطور سبزی خورد کنن،  بدون اینکه در نظر بگیره که کلا اصلا هیچ کدوم از دوست پسرهای هیچ کدوم از نوه هاشو ندیده بود تاحالا چون شاید هیچ کدوم اندازه من چشم سفید نبودن،  یک دل نه صد دل عاشق سبزی خورد کردن دوس پسر ما شد،  که چه قد این پسر کاریه،  چه قد این پسر خانواده دوسته،  چه بر بازویی داری،  چه دست و پنجه ای داره

صحبت اینکه،‌ یک سال بعدش که پسر دایی ما با یکی از دوستای پسرش رفته بوده شمال خونه مامان بزرگ ما،  مادرجون بهشون گفتن که این دختر خیلی زبله، اومده بود اینجا یه دوست پسر داشت از من بهتر سبزی خورد میکرد 

صحبت اینکه این دوست پسر پسردایی ما،  برگشته به پسردایی ما گفته که خجالت بکش، یاد بگیر یه کم! پنج ساله دوس دختر داری،  یه بار ورداشتی بیاریش شمال خونه مامان بزرگت؟  دختر عمت ورمیداره دوس پسر ميآره اینجا


صحبت اینکه کلا مواظب مامان بزرگ ها باشید.  شیفته ی یک چیزهایی میشوند یک هو


Monday, October 17, 2011

چپ

یه نگا به پروفایلش کردم ازش پرسیدم اوین بودی؟

گف چپ باشی گذرت به اوینم میافته
 
سریع از دهنم در رف که من چپ نیستم ولی نمیدونم چرا بین چپا بُر میخورم هی
برگش مدل شوخی با ترکی گف که چپ و راس شخصیت آدم و نمیسازه آدم باید خودش انسان باشه


من مونده بودم چرا این جمله آخری رو با شوخی گفته

Saturday, October 15, 2011

یورتمه

خیالها
در جای خالیت
یورتمه میروند
سمهاشان که میکوبد
خون میکند
سنگفرش دلم را

تقسیم

اینهمه نمازها برای تو
ایمان از آن من

بالها برای تو
پروازها از آن من

پروازها برای تو
آسمان از آن من

آسمان برای تو
بادها از آن من

بادها برای تو
ابرها از آن من

ابرها برای تو
بوی باران از آن من

درخت ها مال تو
سیب ها برای من
سیب ها مال تو
سرخیشان از آن من

تمام دوست داشته هایم برای تو
رهایی نداشته هایم مال من
 
صبرها برای تو
صبرها برای تو
من به خدای نداشته ام دعا میکنم

Friday, October 14, 2011

اتاق امن ما

دخترکمان دیگر نمیرقصد
کز کرده گوشه ی اتاق
موهایش پریشان شده دورش
چشمهایش بدجوری خالیست
و مثل مرده ها هیچ نمیگوید
از دیشب برایش اسمش را تکرار کردم
برایش قصه هایش را خواندم
عکس ها را نشان دادم
هر از چندی سرش را بالا میکند
 لبخند کمرنگی میزند
و برمیگردد به مردگی خودش


از دخترک که غافل میشوم
حرفها در سرم صدا میکند
 میشوم یکسر حرف
جمله ها میآیند و میروند
مینویسم
من از دیشب
اندازه تمام چرکنویسهای تمام عاشقانه هایم نوشته ام

دلکم اینجا نیست ولی
محکومش کرده اند باز در این جمع
انداختندش در صندوقچه اش
صندوقچه را هزار بار مهروموم کردند
تا صدایش تا مدت ها خفه شود

آن بیرون کسی ایستاده
کسی ما را اینجا حبس کرده
همیشه این کار را میکند
حال دخترک که اینطور خراب میشود
من و نوشته هایم وحرفهایم را حبس میکند
دلکمان را محکوم میکند
میاندازدش در صندوقچه
لبخندی بر میدارد
میکشد روی لبهایم آن بیرون
پررنگ
پررنگ

کز کرده دخترکمان گوشه ی اتاق
مرده انگار
و من از دیشب
به اندازه تمام چرکنویس های تمام عاشقانه هایم در این اتاق نوشته ام

Thursday, October 13, 2011

احتیاط

به نظرم آدم ممکنه خیلی کلمه ها رو بشنوه
یا خیلی کلمه هارو استفاده کنه

ولی معنیشونو درک نکرده باشه
یا اون کلمه ها تو اون جاهایی که استفاده میشن،  معنیشون به تمام استفاده نشده باشه
یا به تمام نشون داده نشده باشه

احتیاط  کلمه ایه که من برای اولین بار امشب
معنیش رو به ''تمام'' فهمیدم

اخیرا چند تا آدم تو زندگیم
تو مکالماتشون با من
این کلمه رو استفاده کرده بودن
ولی من تو هیچ کدوم از این مکالمات 
معنی احتیاط رو انقدر دقیق نفهمیده بودم
که تو این مکالمه


ـ حالا بعد تمام این داستان ها،  تو داری به من اینو میگی؟
ـ شانتاژ نکن،  من فقط دارم بهت میگم که تو رو تو این مورد نمیشناسم. طبیعی هم هست.  من فقط دارم احتیاط میکنم




Tuesday, October 11, 2011

شب غریبان

اگه این فقط یه خوابه

تا ابد بذار بخوابم


Saturday, October 08, 2011

قبلتر ها و بعدتر ها و امروزهایش

 بعدترهایش
دلتنگیش به جان که رسیده بود،  دیدمش که، یکسر گریه شدم
حرفهایم گم شد و بود هنوز و من میرفتم هنوز
من میرفتم هنوز
میگفتم برایش یک روز
بعدترهایش یک روز میگفتم برایش مرسی برای تمام گریه ها و خنده ها و حرفها، که مهم نیست که گریه باشد یا خنده،‌ مهم این است که این اسیرهای گریه ها و خنده هایم را آزاد کند و باشد و ببیند و مهم نیست که دلتنگیش جان برساند به لب و مهم این است که بعدترهایی بود و دلتنگی هایی که یکسر گریه میشدند و میدانستی که بیاید
بودنهایش بود 
بعدترهایش،  آه
یک روز بعدترهایش تمام دوست داشتن هایم را هم میگفتم برایش



قبلترهایش
گریه هایم را صبر نمیکرد،‌ گریه هایم را بیتابی میکرد
اشکهایم را معذب میکرد،‌ خجالتم میداد
بعدترهایش اشکهای حبس شده ام را آزاد میکرد
نبود، نمیماند،  تلنگری به اشکهای معذبم میزد و میدانست که معذب هستند اگر باشد و تلنگری میزد در میرفت و میدانست که اگر میخواست میتوانسد باشد و معذب نباشند اگر میخواست و تلنگری میزد و درمیرفت و بعدترهایش میگفتم برایش که مرسی، که مهم نیست که باشد یا نباشد، مهم نیست که نبود و نمیماند و نمیخواست بماند و مهم این است که  اشکهای اسیر شده را  تلنگری بزند و آزاد کند که آدم نفسی بکشد
قبلترهایش روزها گفته بودم از دوست داشتن هایم و آه،
قبلترهایش



امروزهایش
دوستم داشت امروزها
 اشکهایم را دوست داشتن میکرد و دوست داشتن هایم را دوست داشتن و میکرد و دلتنگی هایم را دوست داشتن میکرد و دوستتر میداشتم و دوستترم میداشت و جانم
جانم را به دوست داشتن هایش حراج میکرد،  میخرید و میبرد و میباخت و از نو حراج میکرد و به نو میفروخت و باز خریدارش بود و دوستم داشت و اشکهایم را   
آه
 میفروخت گاهی اشکهایم را به تلنگری از قبلترهایش
گاهی  به دلتنگی های بعدترهایش
اشکهایم را میفروخت گاهی
میفروخت و کار نداشت به کارشان که جانم را خریدار بود  و اشکها را میشد فروخت گاهی به تلنگری از قبلتر هایش و دلتنگی ای از بعدترهایش


من ولی، امروزهایم،  اشکهایم
آه
امروزهایم

درخت

میگف من فهمیدم ماها باید زندگی کردن و از درخت یاد بگیریم

میگفت راس میگم،  جدی میگم

میگف ببین چه طوری هرسال پاییز و زمستون گند میزنه تو زندگیش،

اونوخ بهار که میشه از نو شکوفه میده،  انگار هیچی نشده

اصن خیالشی نیس که چه به درد نخوری بوده نصف سال

میگف حالا ما تا یه بار گند میزنیم واسه بقیه عمرمون هر سال افسرده ایم

میگف که آدم باید زندگی کردن و از درخت یاد بگیره

عاشق بود خیلی
خیلی

Wednesday, October 05, 2011

رامِ نگاه

هنرمند ماهری بود

و هم شیفته ی این بود که آخرش
اثرش را تماشا کند

اثرش
تن نیمه جان برهنه نیمه برهنه ی دخترک روی تخت خواب
که تمام هرچه ازش مانده و نمانده بود را
سکوت کرده بود، در خماری برق نگاهی ریخته بود

و
رامِ نگاهش

 که فردایش
و فردایش
نگاهش را
خلق شدن را 
از نو
از هنرمند تمنا میخواهدکرد
تا رامِ نگاهش

Wednesday, September 28, 2011

دُچار


فکر میکنم بشه گفت من در انتخاب کلمات و نگارش جملات دقت خاصی به خرج میدم
 من از مدتی پیش تصمیم گرفتم کلمه هایی رو استفاده کنم که مفاهیمشون برام دقیقا روشن هستن
مدتی بعد از این تصمیم،  اتفاق جالبی افتاد
من شروع به استفاده از کلمه هایی جدید کردم
کلمه هایی که سالهاست میدونمشون
ولی اصلا نمیدونستم  کی ممکنه استفاده شن

 انتخاب با وسواس ذهنم از کلمات
گاهی من و بیشتر از اونچه به صورت عادی 
به حال خودم آگاه میکنه
و باعث شگفتیِ من میشه

من اخیرا از کلمه های مهر،  امان،  آسمان، دچار و میل تقریبا زیاد استفاده میکردم

تکلیف این کلمات نسبتا روشن است
آدمی میداند که در یک حدی کجای کار است

ولی کلمه ای که  امروز من رو غافلگیر کرد
آرامِ جان'' بود

میبینید
  مثلادر این مورد
من خودم هم نمیدانستم که اِنقدر دُچار شده ام

Monday, September 26, 2011

مادیان ها

پهن میشوم خانه اش باز

جایم روی تخت است،  لپ تاپ را میگذارم روی پایم و کد میزنم. زندگیش را میکند. درست، فقط زندگیش را میکند. فیلم میبیند،  گاهی تار میزند و تمام اینها را در آن اتاق بیست و دو متری هیچ کار به من ندارد. بلند که میشوم لابد غذا درست کنم،  از پشت سرم که رد میشود دستهایش را دورم حلقه میکند،  به لبخند میگوید که همیشه دوست داشته وقتی زنش در آشپزخانه کار میکند دستهایش را از پشت دورش حلقه کند.  خاطر من به آشپزخانه ها میرود و کارم را ادامه میدهم

وسط روز میرویم استخر.  برای من در آن اتاق بیست و دو متری یک کشو گذاشته که توش لباس شنا نگه دارم. برای وقتهایی که میرویم وسط روز استخر 

گاهی ولو میشویم روی مبل بغل یکدیگر.  چنان به هم گره میخوریم که خودمان هم خودمان را پیدا نمیکنیم.  گاهی غذا میسوزد،  گاهی من گریه میکنم،  گاهی سیگار میکشد،  گاهی حرف میزند
گاهی حرف نمیزند


با هم حسرت دخترهای همسایه را میخوریم که روی تراس برهنه آفتاب میگیرند.  با هم برای تنهاشان نقشه میکشیم،‌  باهم تنهاشان را روغن میزنیم،‌ با هم به حسرتهامان میخندیم
شب که میشود فیلم میبیند.  تمام اتاق بیست و دو متری پر از فیلم میشود. من خسته ام.  من باید زود بخوابم

گلوله میشوم روی تخت نود سانتی متری،  بالش را میندازم کنار و تخت میخوابم

بعدترش، فیلم که تمام شد میآید کنارم.  یک طوری لابد جا میشود روی تخت.  بغلم میکند،  شاید هم نمیکند.  شاید هم فقط میخواهد یک طوری روی تخت یک نفره جا شود.  جا میشود

صبح که بلند میشویم دست و پاها را از هم تفکیک میکنیم،  هرکس تن خودش را برمیدارد و از تخت جدا میشود.  باز تخت میشود مال من،  کاناپه ی آلبالویی برای او.‌ تا شب کد باید بزنم

مینشیند روی کاناپه،  ساز میزند،  ناهار درست میکنیم،  وسط روز استخر میرویم،‌ حسرت دخترهای همسایه را میخوریم،‌ شب تنهامان تا صبح روی تخت لابد به هم گره میخورندو هرکس دست و پایی میگیرد و میخوابیم


بعدترهایش به من میگوید که مادیان ها را صرفا دوست دارد
که نگاهشان کند

 میگویم من روزهای سبک خالی پر از هیچ چیز را دوست میدارم
که نگاهشان کنم

و خیالم به مادیان های وحشی میرود
و آنهایی که رامشان میکنند
آه
آنهایی که رامشان میکنند

Wednesday, September 21, 2011

خاک

تا به حال روی خاک خوابیده ای؟
میتواند داغ و خشک باشد
یا خیس و خنک
هر جورکه بخواهی

نرم و آرام دراز میشوی روی خاک
ساکت است
سرت را که بگذاری رویش به وسعت تنت میشود
و دردهایت
و نفسهایت
بعد آسمان را برایت هدیه میکند
با چه سخاوتی

  مثل باد نیست که بیحیا باشد
لباست را کنار بزند
تنت را دست بکشد

کار به کارت ندارد
گریه که میکنی آرام
باز هم ساکت است
چیزی را به رخت نمیکشد

نرم نرم از اشکهایت تر میشود
میدانی؟‌ هرکسی اینطور اشکهایت را از خودش نمیکند
بعد بوی عطرش را لابه لای موهایت پریشان کند
 
بعد که بلند میشوی
نرم و آرام سر جایش میماند
 
هنوز ساکت است

خاطرش به رفتنت نیست
میداند برمیگردی
ساکت و آرام
مال خودش میشوی
یک روز
از خودش
آنطور که اشکهایت

Monday, September 19, 2011

دنیای واقعی

نکته ی اینکه میگم دلتنگتم این نیس که بگم باش
حتی اینم نیس که بگم چرا نیستی

فقط میخوام بدونی که یه طورایی، اینجا دنیاییه که اگه زندگی من دو هفته خالی از تو باشه
دلم برات تنگ میشه

من فقط میخوام تو این دنیا رو بهتر بشناسی
وقتی میگم دلم تنگ شده برات
دوسِت دارم، میدونی؟
برام مهمه که این دنیارو اونطور که هست بدونی

Friday, September 16, 2011

نور

 اینجا بودم
با چند جای دیگه
مثل اینا
تاریخ من و ازم دزدیدن
حالا من باید ذره ذره دنبالش کنم

میگن '' وای اگه دیوارهای اوین و قصر حرف بزنن
چی میگن؟
دلم گرفت
این قصه ها تمومی ندارن
یه هو احساس کردم تو یه جای تاریک دارم میچرخم
بین تمام سیاهی این قصه ها
دارم گیج میزنم
نور میخوام
بتابونم تو سیاهیشون
بلکه راه خروج این سیاهی رو ببینم
ازش در بیام


Thursday, September 15, 2011

بانو


اینها را خوب میدانند بانو
 
زنجیرت کردند
درد تنت را با زنجیر قسمت کنی
به زنجیرهاشان پناه ببری
چنگ بزنی
کاری کنی که زنجیرها
دردهایت را
جیرینگ جیرینگ قهقه بزند


تحقیر شدی بانو؟

خیالت نباشد

تو را به خاک زنجیر میکنند که شاید آسمانت را پایین کشند
از آسمان است که میهراسند پرنده
نمیدانند ولی
 آسمان را  گزندی از قهقه ی زنجیر نیست
که شوق پرواز در زخم بالهای زخم خورده ات
اسیر نمیشود

از آسمانت است که میهراسند پرنده
که تا آسمانی هست
پرنده را
پرنده ها را
شوق پرواز تمامی نیست

شعر

زنگ میزنم به مادرم
شعرها را برایش میخوانم
و میپرسم

چه میگویند این همه شعرها مادر؟

مادرم فارسی را میداند،  فارسی را دوست داشته،  خوانده،  حفظ کرده،  سالها درس داده
مادرم شعرها را میداند

با صلابتی که از کودکیِ پشت درهای کلاسهایش در صدایش به خاطر دارم
شعرها را برایم معنی میکند

صدایش صدای دبیری میشود 
    که از پس سالها
عشقبازی شعر با شاگردها
لابهلای گرد گچ و پیش روی تخته ها

شنیده میشود

تمام که میشود
نرم میپرسد شعر میخوانی؟

میگویم بله

میگوید
من دیگر اینها را گوش نمیدهم
آهنگهای خارجی گوش میدهم
آنها را که گوش میدهم آرام میشوم
میدانی؟

اینبار 
صدایش صدای مادری میشود
پشت خطهای تلفن
که بچه هایش را 
هر روز
حداقل سه بار
در سه جای دنیا دلتنگی میکند
  
که دیگر نه شعرهای خودش
نه عاشقانه های خودش
که تنها هوای شعرهای دنیاهای دلتنگی هایش
آرامش میکند
 
دلش میخواهد این هواها را نفس بکشد
 میدانید؟



 
 

Wednesday, September 14, 2011

خیال

خیال من به ناشدنی ها نیست

کجا ماهی خیال آسمان دارد؟


خیال من به حسرت بالهاییست

که اگر
اگر فردا به عزای پروازهای نکرده شان بمانند؟



Sunday, September 11, 2011

سُس هات چیلی

خوشی زندگی

گاهی اینه که 

یه شب با یه دوستی پیتزا درس کنی

و بعد از قصه هات بپرسه

و بعد تو قصه های باور نکردنیتو 

رو میز غذاخوری

با آدمایی که میرن تو قالب زیتون و کاسه و بشقاب و شمعدون و لیوانا

و آخریشونم با بطریِ سُس هات چیلی 

با این عبارت که 

Come on, I bet he is at least as hot as this sauce,

براش تعریف/بازی کنی

و کر کر بخندی از نگاهای متعجبش
و تازه بفهمی که قصت اصلا معمولی نیست
و اینا چیزایی نیس که هرروز واسه یکی بشه
 
و آخرش
جدی نگات کنه

و بگه به نظر خوشحال میآی

و منظورش این باشه که

با این قصه ها
قطعا باید خوشحال باشی
خیلی خوشحال


Wednesday, September 07, 2011

بال

گفت بغل میخوای؟

نه اگه ازش زنده در بیام

گفت کاری هس من بکنم؟

نه،  نه اگه نمیتونی آزادم کنی

میدونستم لبخند میزنه. صورتش باز میشه.  گفت تو آزادی.  اون یکی بالتم بهت میدم

بعد یک ماه

مثل دیوونه ها زدم زیر گریه

حراج


جنده شدم آخر

جانم را میخواهم بفروشم، به بغل هاتان
یکی بیشتر نیست

آهای

آدمها

خریدارید؟

Monday, September 05, 2011

جرعه

به فریادم رس ای پیر خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم،

به فریادم
به فریادم
به فریادم
به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک
به دو
به سه
به صد جرعه

به صد جرعه
خمارم کن

خمارم کن
که میخواهم

 میخواهم

بمیرم

دَرد

من میگرن دارم

درد پریود نمیدارم زیاد

ولی سر جمع،  درد میگرن و پریودم،  میگن آستانه ی دردم رو بالا میبره
میگرن باعث میشه صبر اسطوره ای درمورد درد پیدا کنی
مخصوصا وقتی به اونجاش میرسه که مسکن دیگه کار نمیکنه

یعنی من دیرتر از آدمی که میگرن نداره و پریود نمیشه یا درد مشابهی نداره دردم میآد

مادر و خواهر من نسبت به داروی بیحسی دندون پزشکی حساسن
یعنی بیحس نمیشن
به جاش تپش قلب میگیرن
خواهرم یه بار تو دندون پزشکی از حال رفت
و بعضی بقیه وقتها هم درد میداشت

من تصوری از درد دندون پزشکی نداشتم

به نظرم همه ی دردها رو میشد تحمل کرد، 
تموم میشه آخرش دیگه. مگه چه قدر طول میکشه؟  یه رب؟ نیم ساعت؟

اینو از دندون پزشکم پرسیدم،  وقتی برای اولین بار دندونم بیحس نمیشد و درد داشتم

گفت ده دقیقه،  سریع تمومش میکنم

دستام میلرزید،  تپش قلب داشتم،  

نمیتونستم،  پنج دقیقه هم نمیتونستم

دوست داشتم بیهوشم کنن و دندونام و تراش بدن

درد دندون پزشکی درد نیست
یه جور حسه
هیچ شبیه درد پریود و میگرنم نبود
حسیه که میشه همیشه شبیه سازیش کرد و ازش درد کشید و از دردش هیچ کم نشه
ترس بی انتهاییه، 
ترس بی انتهایی از باور اینکه این درد فراموش نمیشه

 صحبت گذشتن یک ربع و یک ساعت  و یک روز و یک ماه دردناک نیست
 ،  دردهایی هستن که درد نیستن
وجود لحظه ای هستن که نمیخوای توش وجود داشته باشی/داشته بوده باشی
لحظه هایی که نمیخوای وجودشون رو باور کنی
دلت میخواد پاکشون کنی
  یا اون لحظه ها تو  دنیا نباشن،  هیچ کجای دنیا نباشن

حالا من برمیگردم مثل یک معلم سر کلاس
که میخواد تابع پیچیده ای روتعریف کنه،
شما رو نگاه میکنم
و میگم
تا اینجا من و دنبال کردین؟
حالا
دَرد اینه که این لحظه ها هستن
نمیتونی پاکشون کنی





Saturday, September 03, 2011

شماها

چی میگین شماها
من اصلا هیچ موقع نخواستم که کسی آزادم بذاره

من فقط میخواستم خودم انتخاب کنم که کی اسیرم کنه